فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و دوم

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol


به سرعت از کنارش رد شدم، نه به خاطرِ این که خیلی ازش ناراحت باشم، بودم
ولی دلیل سرعتم فقط و فقط یه چیز بود، دوست نداشتم خُرد شدن و شرمندگی مردي رو ببینم که بهش دل بستم، مردي که
دوستش دارم باید محکم باشه، ولی ... اون محکم بود، من ضعیفم.
سریع سوارِ ماشین شدم. نگهبانِ باغ ماشین و سرعتم رو که دید بی وقفه در رو باز کرد. به سرعت از اون خونه زدم بیرون. چه
قدر حالم با حالِ صبحم فرق داشت. چه قدر دل شکسته بیرون اومدم. حالم بد بود، دستم ذق ذق می کرد. یاد آخرین نگاه که
بهش کردم افتادم. جاي انگشتاي باریکم روي صورتش بود، دستم بشکنه! من نباید می زدمش! من به چه حقی دست روش
بلند کردم؟ خُب اونم هر چی دلش خواست بهم نسبت داد. اشکام همین طور می ریخت. تاري دیدم باعث شد ماشین رو به
رویی رو نبینم و صداي بوق وحشتناکی از نزدیک، منو به خودم آورد.
سریع فرمون رو چرخوندم تا به ماشین نخوردم که ماشینم به درختی کوبیده شد. سرعتم زیاد نبود ولی شدت
ضربه طوري بود
که سرم بد جور به فرمون خورد. سرم رو بالا آوردم. چشمام تار شده بود، چند باري پلک زدم تا چشمام درست ببینه. گرمی
چیزي رو روي پیشونیم حس کردم. دستم رو بردم بالا و دیدم بله! خون! آینه رو دادم جلوي صورتم دیدم پیشونیم بریدگی
عمیقی برداشته، اصلا نمی فهمیدم به کجا خورده که این جوري بریده.
صدایی از کنارم اومد. نگاه کردم پسرِ جوونی بود، حتما همین ماشین بوده. نگام رو ازش گرفتم و با دست علامت دادم بره،
اونم از خدا خواسته گذاشت و رفت. دستمالی روي پیشونیم گذاشتم، خودش با قدرت جذبه ي خون چسبید به پیشونیم. پیاده
شدم و رفتم جلوي ماشین، خیلی بد نشده بود، فقط کمی فرو رفتگی بود! با اعصابی خُرد دوباره سوارِ ماشین شدم. ماشین ها با
تعجب از کنارم رد می شدن و نگاه هاشون روم بود. سریع ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. باید می رفتم بیمارستان ولی
اصلا حالش رو نداشتم. رفتم سمت داروخانه و نخ بخیه ي جذبی و چسب بخیه خریدم. بقیه ي چیزها رو داشتم. رفتم سمت
خونه که یادم افتاد با نیما قرار داشتم. مطمئنا نمی تونم برم. رو به روي خونه که پارك کردم شمارش رو گرفتم. سریع جواب
داد. گفت:
- سلام نیلوفر خانم.
- سلام.
- سلام خوبی؟ داري میاي؟
- براي همین زنگ زدم نیما، نمی تونم امروز بیام، ببخشید. اشکالی نداره؟
- نه، ممنون خبر دادي.
از صداش معلوم بود ناراحت شده. گفتم:
- نیما از دستم ناراحت شدي؟ به خدا می خواستم بیام، تصادف کردم.
یه دفعه نیما داد زد و گفت:
- چی؟! چیزیت شده؟ حرف بزن نیلوفر!
با تعجب گفتم:
- نه، فقط ...
- فقط چی؟ کجایی؟
- نیما! چیز مهمی نیست، فقط پیشونیم بخیه می خواد، دارم می رم خونه.
- داري می ري خونه! مگه نمی گی بخیه لازم داري؟ اصلا بگو کجایی میام.
- نیازي نیست نیما، من خودم پرستارم، خودم می تونم، فعلا نمی تونم بیشتر حرف بزنم، خداحافظ.
سریع قطع کردم که بیشتر اصرار نکنه، رفتم داخل. پیشونیم درد شدیدي داشت. بریدگی بیشتر از چهار سانت بود و البته کمی
عمیق. رفتم توي سرویس و دورش رو با آب تمیز کردم و بعد از ریختن ماده ي ضد
عفونی کننده، بی حس کننده اي به محلِ
زخم زدم. بعد از چند لحظه که حس کردم بی حسه، شروع کردم به آماده کردن وسایل. داشتم آماده می شدم که صداي زنگ
آیفون اومد. رفتم و توي تصویر امیر رو دیدم. اون، این جا چی کار می کنه؟! بر نداشتم. ازت ناراحتم امیر، خیلی. نگاهم رو
ازش گرفتم و رفتم داخلِ حمام و کارم رو شروع کردم، تقریبا بیست دقیقه طول کشید، نُه تا بخیه ي ریز زدم، خیلی ناجور شده
بود. صد درصد جاش هم می مونه! دقیقا بالاي ابروي چپم بود. روش بتادین ریختم و با باند و گاز استریل پانسمانش کردم.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی