فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و یکم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و یکم

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol

امیر نگاهی بهم کرد و گفت:
- می ري؟
- آره دیگه.
- مامان می دونه؟
- نه، بقیه مثلِ این که خوابن.
- بی خبر می خواي بري؟
- نه، براشون نامه نوشتم.
- زشته! مامان ناراحت می شه، بذار برم بهش بگم.
- نه، بذار بخوابن. حتما خیلی خسته ان که بیدار نشدن دیگه! چی کارشون داري.
- باشه ولی ...
حرفش با صداي گوشیم قطع شد. از کیفم بیرون آوردمش، نیما بود. نگاهی به امیر کردم. نگاهش ریز شده روي صورتم بود.
دکمه ي اتصال رو زدم و گفتم:
- بله؟
نیما گفت:
- سلام نیلوفر خانم، خوبی؟
- سلام، ممنون. شما خوبی؟
- بله، راستش می خواستم ببینم می تونم امروز وقتت رو براي اون موضوع بگیرم؟
در حالی که نگاهم روي امیر بود گفتم:
- کدوم موضوع؟
- همون ... همون کمکی که گفتم بهم ...
- آهان! امروز؟
- بله، اگه برات امکان داره الان.
- خُب، باشه. فقط کجا باید بیام؟
- همون جایی که اون دفعه اومدیم.
- باشه، فقط من خونه نیستم، یه کم زمان دیرتري بگو که دیر نرسم!
- باشه، یک ساعت دیگه خوبه؟
- خوبه.
- خیلی ازت ممنونم، باي.
- خداحافظ.
نیما خندید و گفت:
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم. داشتم می ذاشتم توي کیفم که امیر گفت:
- کی بود؟
سرم رو بالا بردم و با ابروهاي بالا رفته نگاش کردم. به این چه ربطی داره؟! درسته من دوستش دارم ولی این چی؟! نگاهم رو
که دید، کلافه نگام کرد. انگار خودشم می دونست سوالِ بی جایی پرسیده! ولی من ترسی ندارم، راستش رو بهش گفتم:
- نیما بود.
امیر ابروهاش رفت تو هم و گفت:
- کی؟
- نیما، پسر عموم دیگه.
امیر صورتش قرمز شد. واي خدایا! چرا من هر دفعه با دیدنِ حرص خوردن این خوشحال می شم؟ صداي پوزخندش منو از
رویام در آورد. نگاش کردم. پوزخندي روي لبش بود، البته کاملا پوزخندش عصبی بود، سعی داشت خودش رو خونسرد نشون
بده. بالاخره من یه دخترم، می تونم حس ها رو کمی درك کنم! فقط امیدوارم این حس درست باشه.
امیر:
- خوبه، قرار گذاشتید؟
خونسرد گفتم:
- بله، باهام کاري داره گفت برم.
امیر عصبی خندید و گفت:
- تو که گفتی باهاش رابطه نداري؟
- هنوزم می گم.
امیر به اطراف نگاه کلافه اي کرد، دوباره نگاه
داغونش رو دوخت توي چشمام و گفت:
- نیلوفر، منو بازي نده. بگو رابطتتون در چه حده؟
نگاهی بهش کردم. این چی گفت؟ رابطمون در چه حده؟ یعنی چی؟ اصلا کدوم رابطه؟ این راجع به من چه فکري کرده؟!
اخمی کردم و با صداي بلند گفتم:
- منظورت چیه؟ رابطه کدومه؟ من به جز همون چند بار دیدنش رابطه ي دیگه اي باهاش ندارم، هه! خیلی ...
امیر هم داد زد و گفت:
- خیلی چی؟ هان؟ خیلی چی؟ یه بار با شروین گرم می گیري! یه بار با سعید توي مهمونی می گی و می خندي، الانم که
قرارتون با نیما! دیگه ...
با سیلی اي که ناخودآگاه بهش زدم، حرف تو دهنش ماسید. با این که سیلی دست کوچیک من روي صورت مردونه ي اون
هیچ تاثیري نذاشت ولی بد جور دلم رو خنک کرد. نگاهش روم بود بدون هیچ اثري از پشیمونی. با حرفاش دلم رو آتیش زد.
قلبم، صداي شکستنش بیرون نیومد ولی خودم شنیدم. اشک تو چشمام پر بود. نگاهش سرگردون روي چشمام بود، دیدم که
رنگ نگاهش عوض شد، دیدم کمی پشیمون شد، اما دیر بود، دیر فهمید چی گفته.
اگه قبل از دیدنِ اشکام می فهمید می بخشیدمش، ولی الان، نه! نمی بخشمش.
به من تهمت زد! خیلی سخته کسی که دوستش داري بهت تهمت بزنه، اونم چی؟
وقتی تهمتش هیچ واقعیتی هم نداشته باشه. اشکم ریخت ولی سریع گرفتمش تا قلب شکستم بیشتر خُرد نشه. غرورم رفت،
خواست حرفی بزنه که دستم رو به معناي سکوت بالا بردم. دهنش باز موند و بعد بسته شد و نفس عمیقی کشید. می دونم،
می دونم امیر، می دونم پشیمونی ولی به همین راحتی از حرفات نمی گذرم. رفتم جلوتر و کاملا نزدیکش ایستادم. سعی کردم
صدام نلرزه، سعی کردم محکم باشم، باید می بودم. لب هام از هم باز شد و گفتم:
- خیلی نامردي، خیلی.
اشکام ریخت. نگاهش با اشکام رفت پایین تر.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی