فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتادم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتادم

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol
قسمت هفتادم
نگاهی بهم کرد و با لبخندي خواست برگرده که سریع یاد ملحفه ي روي تخت افتادم.
- امیر!
برگشت سمتم.
امیر:
- جا ... بله؟
جان! این |جا| چی بود؟ ریز نگاش کردم. هول بود، اینو از نگاه هاي فرار گونش می تونستم بفهمم. نفس عمیقی کشیدم
و گفتم:
- می شه یه ملحفه بهم بدي؟ تمیز باشه.
امیر:
- مگه رو تخت نداره؟
- چرا، ولی ... خُب ...
امیر لبخندي زد و گفت:
- باشه، صبر کن الان میارم.
رفت تو اتاق خودش که دو تا اتاق اون ورتر و رو به روي اتاقی بود که من بودم. بعد از چند لحظه برگشت و ملحفه ي سرمه
اي بدون طرحی دستش بود. نزدیک که شد دیدم نه! طرح داره! ستاره هاي ریز خیلی کوچولوي طلایی روش بود. ازش گرفتم
و گفتم:
- چه قدر خوشگله؟
امیر:
- آره، منم خیلی دوستش دارم.
نگاش کردم. نکنه استفاده شدست؟! نکنه امیر ازش استفاده کرده؟! مشکوك نگاش کردم که خندید و دستی به سرش کشید.
امیر:
- استفاده نشدست.
آنا جون دیگه الان خوابه! با این که مطمئن نبودم ولی چیزي نگفتم که ناراحت نشه.
- مرسی.
امیر لبخندي زد و گفت:
- خواهش می کنم.
عقبی رفت و منم نگاهم رو ازش گرفتم و در رو بستم. آروم رفتم و روي تخت نشستم. به ملحفه ي توي دستم نگاه کردم.
گذاشتمش روي تخت، نمی دونستم چی کار کنم. وسواس رو کنار گذاشتم،
هر چی بود بهتر از ملحفه ي خود
تخت بود.
خودش گفت استفادش نکرده!
بلند شدم، پهنش کردم روي تخت، شالمم در آوردم و دراز کشیدم. یه وري شدم و دستم رو روي ملحفه کشیدم، خیلی
خوشگل بود. یادم باشه برم بیرون ببینم می تونم همچین ملحفه اي پیدا کنم براي تخت
خودم بخرم!
با کلی چپ و راست شدن بالاخره نمی دونم کی بود که خوابم برد.
با صداي زنگ گوشیم یه چشمم رو نیمه باز کردم. اصلا باز نمی شد! دستم رو دراز کردم که از بالاي تختم برش دارم دیدم ا
چرا تختم بالاش نیست. چشمم رو کامل باز کردم، دیدم ا
ي واي! من که خونه ي خودم نیستم! سریع نشستم. چشمم اتاق رو
گشت تا ساعت رو پیدا کنه، ولی نبود. گوشیم رو از روي پاتختیِ اتاق برداشتم. چشمام گرد شد، ساعت دو و نیم بود. خاك بر
سرم! آبروم رفت. رفتم توي تماس هاي از دست رفتم، دیدم شماره ي نیما افتاده. بلند شدم و دست و صورتم رو شُستم و
نمازم رو خوندم و لباساي خودم رو پوشیدم و مانتوم رو روش پوشیدم. کیفم رو هم برداشتم و روي تخت نشستم. نمی دونستم
به نیما زنگ بزنم یا نه! اگه خودش کار داشته باشه زنگ می زنه دیگه!
بلند شدم و گوشیم رو توي کیفم گذاشتم، نگاهی به خودم کردم، هیچ آرایشی نکردم حتی همون مداد مشکی اي که به
چشمام می زنم! همین جوري خوبه دیگه! همیشه که نباید آدم آرایش داشته باشه!
رفتم و در رو باز کردم. خونه توي سکوت
کامل بود. رفتم پایین. هیچ کس نبود. تعجب کردم! توي آشپزخونه و سالن رو هم
دیدم ولی کسی نبود. من باید برم. بدون خداحافظی زشت نیست؟! کاغذ و قلمی روي میز تلفنشون بود. سریع برش داشتم و
مشغولِ نوشتن شدم.
«. سلام. من باید برم آنا جون، خیلی ازتون ممنونم بابت مهمونی و زحمتی که بابت شب موندن بهتون دادم، خدانگهدارتون »
کاغذ رو برداشتم و بردم آشپزخونه و زیر یکی از عروسک هاي آهنربایی روي یخچال گذاشتم. به سمت سالن رفتم و کفشام
رو پوشیدم و رفتم بیرون. خدا رو شکر درِ سالن باز بود. دستام رو باز کردم و توي هواي آزاد نفسی کشیدم، آخیش! خواستم به
سمت ماشینم قدمی بردارم که امیر رو دیدم که از رو به رو در حالِ دویدن بود. داشت به سمت
من می اومد. واوو! یه لباسِ
آستین حلقه اي تنش بود.
با نزدیک شدنش سریع چشماي گرد شدم رو درست کردم و لبخند زدم. امیر هم لبخندي زد و گفت:
- سلام، صبحِ ظهر شدت بخیر.
- سلام، ممنون.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتادم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی