فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و نهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و نهم

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol

امیر:
- بله دیگه، با از ما بهترون!
نگاش کردم! با این که می دونه ولی چه خوب نقش بازي می کنه.
- نه، از ما بهترون نبودن. چاییت رو بخور سرد شد.
خودم زودتر چاییم رو برداشتم و خوردم.
امیر:
- وایسا قند بیارم.
- من چاي رو خالی می خورم، ممنون.
امیر قند بزرگی برداشت. با تعجب نگاش کردم! بازم وسط چاییش قند
بزرگی برداشت. اَه!
- امیر!
امیر با تعجب نگام کرد و گفت:
- بله؟
- چرا تو این قدر قند می خوري؟
امیر:
- خُب من چاي رو بدونِ قند دوست ندارم!
- خُب فهمیدم دوست نداري دیگه چند تا؟ یه دونه بسه دیگه!
امیر لبخندي زد و گفت:
- باور کن از گلوم پایین نمی ره.
نگاش کردم و چیزي نگفتم. بازم قندي برداشت که این دفعه داد زدم:
- امیر!
امیر:
- اي بابا! خُب باهام حرف زدي قند
توي دهنم آب شد دیگه! فقط همین یه دونه.
خندم گرفته بود، دقیقا مثلِ بچه هاي کوچولو بود. خداي من! سه تا قند
بزرگ با یه چایی؟! از تصورش حالت تهوع گرفتم ولی
امیر خیلی ریلکس خورد و به تکیه گاه
صندلیش تکیه داد. با وارد شدنِ آنا جون چاییم رو روي میز گذاشتم. آنا جون تا چشمش
بهمون افتاد چشماش گرد شد.
آنا جون:
- این چه وضعیه؟
امیر خندید. گفتم:
- آنا جون، از من نخواید بگم، از پسرتون بپرسید.
آنا جون امیر رو سوالی نگاه کرد که امیر مظلوم گفت:
- خُب حواسم نبود دیگه مامان.
آنا جون:
- بلند شید دیگه، صبح شد. بریم بخوابیم تقریبا کارا تمومه. دستتون درد نکنه خیلی تمیز شده.
آنا جون بغلم کرد و صورتم رو بوسید.
- خواهش می کنم، کاري نکردم.
آنا جون:
- خُب، برید بالا.
آنا جون همراهم اومد و منو توي همون اتاق که لباسامون رو گذاشته بودیم برد.
آنا جون:
- این جا سرویس هم داره، می تونی یه دوش بگیري.
- ممنون.
آنا جون:
- الان برات یه لباس راحتی براي خواب میارم، لباساي خودتم از پایین برات میارم بالا.
- زحمتتون نشه؟
آنا جون:
- بشین دختر، الان میام.
روي تخت نشستم، بعد از چند مین برگشت و لباساي خودم به همراه پیرهن بلند سفید آستین حلقه اي دستش بود.
آنا جون:
- براي خواب راحته، تا حالا نپوشیدمش. راحت باش، من برم. کاري نداري؟
- نه، ممنون.
آنا جون لبخندي زد و رفت بیرون. سریع در رو قفل کردم و رفتم داخل سرویس. به به! سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون.
پیرهن رو پوشیدم. با این که خیلی بلند و گشاد بود ولی خیلی قشنگ بود. نگاهی به تخت کردم. من باید این جا بخوابم؟ اصلا
چرا موندم؟ ساعت پنجه، می تونستم برم. ملحفه ي تخت رو برداشتم، زیرش فقط تشکش بود و ملحفه ي دیگه اي نبود. با
فکر به این که همه ي لباس ها و کیف هاي مهمونا روي ملحفه بوده، بدم اومد روش بخوابم. نمی دونم حالتم معمولیه یا دچارِ
وسواس شدم! حس می کردم از مرگ
مادر جون به بعد وسواسم داره بیشتر می شه. اتاق رو گشتم ولی ملحفه ي تمیز پیدا
نکردم. با در زدنِ اتاق خوشحال از این که می تونم از آنا جون ملحفه ي تمیز بگیرم سریع پریدم و قفلِ در رو باز کردم.
واي! امیر بود. چشماي گرد شدم، تو چشماي طوسیش گیر کرده بود. نگاه اونم مات و مبهوت روي من مونده بود. بعد از چند
ثانیه ي خیلی کوتاه به خودم اومدم، در رو بستم و به در تکیه دادم. خاك بر سرِ من! چرا یه دفعه در رو باز کردم؟ آخه من از
کجا بدونم اون این وقته صبح پشت
دره؟ فکر کردم آنا جونه دیگه!
نفس نفس می زدم. سرم مثل نبض می زد، نگاهی به لباسام کردم و یه دونه زدم تو سرم. اي بمیري نیلوفر! رفتم جلوي آینه.
پیرهن سفید
بلند حلقه اي با موهاي طلاییِ بلندي که خیس دورم ریخته بود و صورت سفیدم که به خاطرِ حموم رفتن سفیدتر
شده بود. امیر، روح دیده. فکر کنم دیگه خوابش نبره.
همین طور خودم رو لعن و نفرین و فحش می دادم که در زده شد. مثل جن زده ها سریع دویدم پشت
در ایستادم. آروم گفتم:
- بله؟
امیر:
- می شه یه لحظه در رو باز کنی؟
سریع شالِ زرد رنگ رو سرم کردم، روي بازوهام هم انداختم، در رو کمی باز کردم و سرم رو بردم بیرون.
- بله؟
امیر نگاهی بهم کرد، بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:
- متاسفم. راستش مامان اینو داد بدمش بهت، خودش دیگه پاهاش درد می کرد، نتونست بیاد بالا.
به دستش نگاه کردم. یه چادر و جانماز بود. لبخندي زدم و ازش گرفتم. خودم بهش گفته بودم اگه براش ممکنه برام بیاره.
- ممنون.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی