فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و نهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و نهم

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol
🔻سی سال!
سی سال است برای بوسیدن، همیشه خودش پیش قدم شده.
لبخندش فقط همان لحظه است که صورت هانیه به صورتش می چسبد.
دستش می لغزد روی کمر هانیه.
- سلام... ممنونم.
- خیلی سخت گذشت؟!
برخوردشان عاشقانه و گرم نیست؛ هیچ وقت نبوده. ولی این اولین بارها، نامدار را هم متعجب و
شگفت زده کرده، هم گرم.
اشتباه نکرده! کاش خانوم بود و می دید اشتباه نکرده! که هانیه هم می تواند مهربان باشد. می
تواند گرم باشد؛ حتا با یک لبخند و یک جمله ی ساده... یک بوسه ی گذرا.
حرکت دست نامدار را که حس می کند، بی اراده کمی عقب می رود و به امیرعلی نگاه می کند.
- چمدون پدرتو ببر توی اتاق.
و با دست، نامدار را به داخل دعوت می کند.
نگاه نامدار می رود روی خانه و وسایلش؛ بدک نیست!
- یه فنجون قهوه می خوری برات بیارم؟
دوباره برمی گردد روی صورت هانیه.
- خودت؟!
هانیه سر تکان می دهد.
- اوهوم... آماده ست.
می خواهد اعتراض کند چرا کسی را برای انجام امور خانه استخدام نکرده اند؛ ولی دوست دارد
بعد از آنهمه سختی، فنجان قهوه ای از دست هانیه بگیرد و بنوشد. یک اولین بارِ دیگر!
تمام مدت که قهوه اش را می خورد و پیپ می کشد، حواسش به رضایتِ نشسته در صورت و
چشمهای هانیه است.
نگاهش غیر از مواقعی که با امیرعلی صحبت می کند هم، برق زندگی دارد.
هوای شهرش باعث این آرامش و رضایت شده؟! دیدنِ وطن بعد از آن سالها، حالش را خوش
کرده؟!
با لبخندی که فقط توی چشمهاش پیداست، به هر دو نگاه می کند.
رها کردنِ آنهمه کار و گرفتاری، آمدن، یک هفته بازجویی و سختی، عاقلانه نبوده ولی حالا، به
دیدنِ این دو نفر که واقعی کنارش هستند، نه در قاب عکس، می ارزد. به تصویر زنده ی سه نفره
شان، که با هم قهوه می خورند، می ارزد. به تماشای رضایتِ خاطر هانیه و امیرعلی می ارزد.
فنجان خالی قهوه را روی میز می گذارد.
- اتاقم کجاست؟ باید دوش بگیرم و استراحت کنم.
هانیه جلوتر می رود تا راهنماییش کند.
درِ حمام را باز می کند . نگاهی به داخلش می اندازد.
- می خوای چمدونتو برات باز کنم؟
خیره می ماند به صدفهای بزرگ تزئینیِ جلوی آینه.
این سفر، انقدر روحیه اش را عوض کرده؟!
برمی گردد طرف او.
هانیه لبخند آرامی می زند و به چمدان نگاه می کند.
- خب اینجا کسی نیست به این کار رسیدگی کنه.
نگاهش سر می خورد روی موهای همیشه خوشرنگِ او.
دلش می خواهد مثل هانیه، تغییر رویه بدهد! جلو برود و در آغوشش بگیرد. و به بقیه اش فکر
نکند.
هانیه دوباره نگاهش می کند.
لعنتی! تحمل همه چیز را دارد جز دوری از این نگاهِ دریایی را...
دلش غرق شدن می خواهد.
هانیه منتظر جواب است.
سربرمی گرداند و همانطور که به حمام می رود، می گوید: اگر زحمتی نیست...
نفس راحتی می کشد. حالا، کنار هانیه، دوباره می تواند بار همه ی مشکالت و گرفتاری های عالم
را هم به دوش بکشد!
آب گرم را باز می کند و خیره می شود به پر شدن وان.
|چرا همه ی این بیست و پنج سال، نیاوردمش ایران؟ چرا بهش اصرار نکردم زودتر از اینا بیاد تا
حالش انقدر خوب بشه؟!|
***
چادرش را روی دسته ی مبل می اندازد و روسری را از سر برمی دارد.
در اتاق نازنین را آرام باز می کند. خوابش برده. جلو می رود کتاب را از میان دستش بیرون می
کشد و کنار تخت می گذارد.
با مالیمت، موهای پخش شده روی صورتش را کنار می زند و بی اراده، کنار تخت، می نشیند.
خیره به صورت نازنین، آرام زمزمه می کند : خدایا! ازم نگیرش!
اولین بار، ک ی این جمله را گفت؟!
وقتی نازنین یک سالش هم نشده بود... وقتی به شدت مریض بود...
و کسی نازنین را ازش نگرفت!
دومین بار، وقتی گفت که چهار سالش بود. نازنین را به خودش چسبانده بود و به حاج فتاح که در
آستانه ی در ایستاده بود، با التماس نگاه می کرد.
- دخترم! امیرعلی حالِ خوشی نداره... باید به اون برسی... این بچه رو بذار اینجا بمونه.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى