فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 199 الی 202

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 199 الی 202

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol

-ما امروز میریم این خونه رو به اسمت کردم،شکوفه و شوهرشم کنارتن،نمی تونم قول بدم که برمی گردم پس خودتی و خودت...

اما یادت باشه طلاقی درکار نیست،تو زن منی میفهمی؟و تا ابد زنه منم می مونی
از جاش بلند شد پشت صندلیم ایستادسرمو بلند کردم

دستشو پشت صندلیم گذاشت و سرشو روی صورتم خم کرد عطر تنش که پیچید توی دماغم اون حس خاص دوباره اومد سراغم و نفسی عمیق کشیدم

بدون حرفی خیره ام بود. ازم فاصله گرفت،رفت سمته پله ها بالاخره لحظه ی رفتن شد راننده چمدون هارو برد تا بزاره تو ماشین قرار بود اول برن ترکیه و از اونجا انگلیس
آیسا آماده اومد سمتم.نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:

_لحظه ها و روزهای خوبی رو برات ارزو میکنم
صداشو یهو پایین آورد و ادامه داد:

_هرچند فک نکنم روزهای خوبی در پیش داشته باشی خداحافظ
متعجب نگاهی بهش انداختم

آرشاوین روبروم ایستاد
نگاهمو به چشماش دوختم
کلافه به نظر می رسید

دستی به گوشه ی لبش کشید گفت: حرفای اون روزتو که با ایسا میزدی شنیدم.

متعجب نگاهش کردم




- کدوم حرفا؟
_مهم نیست, دیگه همه چیز تموم شده, مراقب خودت باش, شاید دیگه هرگز نبینیم همدیگرو.
دستمو مشت کردم تا سمتش نرم و بغلش نکنم
خم شد گوشه ی لبمو عمیق بوسید
ازم فاصله گرفت دستی به گوشه ی کت ش کشید و رفت

با قدم های نا ارام رفتم سمت پنجره..
نگاهم به ماشین بود

لحظه ای ارشاوین سرشو بلند کرد نگاهی به پنجره انداخت بعد سوار شد.
پرده رو تو دستم مچاله کردم, بغضمو با درد قورت دادم

ذهنم رفت سمت روزی که با ایسا بحثم شد
اون روز گفته بودم اقا و اموالش پیشکش خودت..

پس ارشاوین حرفای مارو شنیده بود
همین که ماشین از حیاط بیرون رفت احساس کردم قلب منم به همراه سرنشین ماشین رفت.

سرمو به پنجره ی بخار گرفته ی سرد چسبوندم.

دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم, خیره ی حیاط پر از برف بودم که دستی نشست رو شونه ام سرمو چرخوندم شکوفه پشت سرم ایستاده بود

چقدر دل نازک شدم که دلم میخواد شکوفه بغلم کنه. انگار خیلی ترحم برانگیز شده ام که حالمو فهمیدو کشیدم بغلش..





با صدای بلند زدم زیر گریه.. شکوفه توی سکوت فقط موهامو نوازش میکرد.
روزها از پس هم می گذشتن. اعتراف میکنم دلم برای ارشاوین تنگ شده

پیراهنی که اون روز از اتاقش برداشته بودمو جلوی دماغم گرفتم و با لذت بوش کردم

شکوفه وارد اتاق شد متعحب گفت: این پیراهن مال اقا نیست ؟

سرمو انداختم پایین و گفتم: از بو کردنش لذت میبرم..
_ببینم کاتیا نکنه تو...

هول شدم _ نه نه من که ازدواج نکردم..
_لازم نیست چیزی رو از من پنهان کنی اقا موقع رفتن گفت تو همسرشی خیالت راحت باشه اما تو که حامله نیستی..

پیراهن تو دستم خشک شد ترس نشست تو وجودم

_حالت خوبه کاتیا.. اخرین سیکلت کی بود
با بغض نالیدم: نمیدونم

_وای دختر تو حتما بارداری اما برعکس بقیه که حالت تهوع و بی اشتها میشن تو اینطور نشدی

_اما شکوفه من با این بچه ی بی پدر چیکار کنم ؟

_نترس عزیزم تو اینجا جات امنه
سرمو از روی عجز و ناتوانی تکون دادم





_پاشو بیا که از امروز بیشتر باید مراقب سلامتی خودت باشی, میفهمی زود باش دختر
همراه شکوفه از اتاق بیرون رفتیم

_دیدی چیشد میخواستم برم خرید
_اما شکوفه میگن بیرون خطرناکه
_کسی به من کاری نداره, من کاری نکردم, خیالت راحت باشه

زود میرمو برمیگردم توهم صبحونه ات رو بخور
_باشه

شکوفه چادرشو سر کرد و زنبیلو برداشت بعد از خوردن صبحونه اشپزخونه رو جمع کردم, روی مبل نشستمو تلویزینو روشن کردم
جز خبرای سیاسی چیزی نداشت زنگ در به صدا در اومد
نگاهی به ساعت کردم هنوز یک ساعتم نمیشد شکوفه رفته, لابد نزدیک بوده برگشته
بافتمو پوشیدم, سوز سرد می وزید, از حیاط پوشیده از برف گذشتم
درو باز کردمو گفتم: چه زود بر...
اما با دیدن چند مرد هیکلی حرفم توی دهنم ماسید
_کاری داشتین؟
یکیشون گفت: کاتیا اشراف؟
_بله خودم هستم
_شما باید همراه ما بیاید
_چیزی شده؟ کجا؟



منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 199 الی 202 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب