فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 203 الی 206

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 203 الی 206

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol

_اومدین میفهمین
_اما من باید بدونم
_خیلی حرف میزنی
و باسر به اون یکیش اشاره کرد تا اومدم درو ببندم دستمو محکم گرفت و اون یکی دستشو جلوی دهنم گذاشت ,
کشون کشون بردنم سمت ماشین مشکی رنگ کنار در, پرتم کرد عقب ماشین و خودشم نشست کنارم, اون یکی پشت فرمون نشست..
از ترس قلبم تند تند میزد.
_منو کجا میبرین؟
_نترس جایه بدی نمیری.الانم بتمرگ سرجات فهمیدی؟
دستمالی از جیبش دراورد،خم شد سمتم.
_چیکار میکنی؟
_بهت گفتم خفه شو.
و دستمال و بست به چشمام.
تا اومدم کاری کنم دستمم محکم پشتم بست.نمیدونستم دارن کجا میبرنم و کاریم کرده نمیتونستم.
نمیدونم چقد گذشته بود که ماشین ایستاد.
مرد از بازوم گرفت و از ماشین کشیدم بیرون.
_یالا راه بروو.
همراه مرد کشیده میشدم.
بعد از اینکه اینور و اونور کشیدنم،صدای داد و فریاد به گوشم رسید.
و این ترسمو بیشتر میکرد.
مرد ایستاد و از صدایی که به گوشم خورد
انگار یه دری و باز کرد بعد پرتم کرد خوردم زمین و در بدی پیچید تویه تنم.
صدای نکرش بلند شد
_موش کوچولو فعلا اینجا باش تا نوبتت بشه.
در با صدای بدی بسته شد....
به سختی روی زمین نشستم؛نه میتونستم دستامو باز کنم و نه چشمامو...
نمیدونم چی در انتظاره منه، من که کاری نکردم!از استرس زیاد حالت تهوع گرفته بودم.
اتاق سرد و نمور بود و احساس سرما میکردم.از بلاتکلیفی خسته شده بودم در باز شد.
یه نفر با قدم های بلند اومد سمتم.
بازومو گرفت و گفت:همراه من بیا




با ترس و لرز همراهش شدم.دستامو باز کرد.
خواستم دست ببرم چشمامو باز کنم که دستمو محکم گرفت و پیچوند.
از درد دستم نفسم حبس شد.
کنار گوشم غرید:مگه بهت گفتم چشماتو باز کنی؟بشین.
با دستم صندلی و لمس کردم و نشستم.
صدای قدم هاش به گوشم میرسید که هی اینور و اونور میرفت.
_خب منتظرم شروع کن.
_من نمیفهمم چی میگید.
_سوالمو از اول میپرسم دقت کن.شروع کن.
_اخه چی بگم وقتی هی....
چنان کوبید دهنم که حرفم تو دهنم ماسید و احساس کردم.
دندونام تو دهنم خورد شد ....
مزه خون توی دهنم حالم و بد کرد.
صداش خیلی نزدیک به گوش رسید.
_ببین فکر نکن با بچه طرفی پس تا بدتر از این نشدی حرف بزن.
_وقتی از هیچی خبر ندارم چی بگم.
_هه!خبر نداری نه؟! انگار واقعا خیلی زرنگی باشه من بلدم چطوری امثال تورو به حرف بیارم.
نمیدونستم منظورش چیه اما وقتی از درد شدید جیغم هوا رفت.
قهقهه ای از سر داد گفت : تازه اولشه.
احساس میکردم ناخونم از جاش کنده شده.
_تا حرف نزنی حالت از این بدتر میشه
_من چیزی نمیدونم.
_عیبی نداره من از شکنجه کردنه زنا لذت میبرم.
احساس کردم روسریمو از سرم برداشت.
با ترس نالیدم چیکار میکنی؟
_کاری نمیکنم فقط میخوام هیکلتو بیینم...
_توروخدا به من کاری نداشته باش خواهش میکنم.
_باشه پس بگو.
اخه چی بگم من هیچی نمیدونم ...
_دختره احمق منو بازی میدی؟
با ضربه ای که به صندلی زد با صندلی پرت شدم روی زمین.
فریاد زد:بیاین این حرومزاده رو ببرین.برای این فقط باید گرگ شب باشه




یه نفر زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد.
گفت:زنگ میزنم بیان آقا...
کشون کشون بردم سمته اتاقی که حتی نمیدونستم کجا و کدوم سمته...

اما با هر جیغی که به گوشم میرسید دلم ریش میشد و از ترس قالب تهی میکردم،
ناخونم گزگز میکرد،گوشه ی لبم درد میکرد.مرد پرتم کرد توی اتاق و در و بست.

بدن پر از دردمو روی زمین کشیدم با دستم اطرافمو لمس کردم و به دیوار تکیه دادم.

اشکام سرازیر شدن.
آروم زیرلب زمزمه کردم آرشاوین کجایی؟

هم خسته بودم و هم از شدت سرما دندونام بهم میخوردن.احساس ضعف میکردم.

نه شب و میدونستم نه روزمو.حتی نمیدونستم ساعت چنده.
با سر و صدای در گوش تیز کردم.
دوباره قدم های محکمی که ترس به جونم مینداخت.....

خدایا باز چی در انتظارمه...
احساس کردم قدم ها متوقف شد کنارم نشست توی خودم جمع شدم

صدای پوز خندش بعد صدای خودش کنار گوشم بلند شد
ببین کی اینجاست...

با شنیدن صداش گوشام تیز شد چقدر این صدا برام آشنا بود




ناگهان موهام محکم کشیده شد و صداش کنار گوشم بلند ...

پس تو زن اون عوضی هستی تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین و زیر دست خودم پیدات کردم اوخی نشناختی

چشم بندمو محکم کشید پایین از برخورد نور به چشمهام پلکهام جمع شد همین که به نور عادت کردم چشام باز کردم

اما با دیدن کسی که توی دو قدمیم روی هردو پا نشسته بود تعجب کردم
ش ش شما؟

چیه شناختی اره منم اشکان هدایت یا همون تیمسار یادت اومد

گیج شده بودم
از جاش بلند شد
بیارینش

اما من هنوز درگیر بودم من اینجا این مرد اینجا چه خبره

مردی اومد ستم و به دنبال تیمسار از اتاق بیرونم برد
حالا میتونستم اطرافمو ببینم

یه دالان بزرگه نیمه تاریک پر از اتاق
وارد اتاقی که یه میز و دو صندلی داشت شدیم روی صندلی نشست


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 203 الی 206 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب