فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 207 الی 210

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 207 الی 210

ویرایش: 1396/1/11
نویسنده: chaampol

مرد از اتاق بیرون رفت
تیمسار شروع به قدم زدن کرد برگشت سمتم دسشتو روی میز گذاشت خیره به صورتم گفت:
بهتره همه چیزو تمام و کمال بگی چون من شکنجه گر خوبی نیستم شاید هرگز زنده نمونی می فهمی که حالا بگو شوهرت کجاست.

خونسردیمو حفظ کردم
من شوهری ندارم

ابروی بالا انداخت شوهری نداری پس... خونه ای آرشاوین چیکار میکردی

من اونجا یه کارگر ساده بودم
که کارگر ساده بودی
بله
خوب خوبه
سیگاری روشن کرد یک کامی گرفت گفت: ادامه بده
من نمیدونم من و برای چی اوردین
که نمیدونی نگاهی به سیگارش کرد

خونسردیش ترسوندم چرخی دورم زد دستش رفت روی موهای بلندم گفت:موهای قشنگی داری...
از این همه خونسردیش ترسیدم با دستش لاله گوشمو لمس کرد

یهو با داغ شدن گوشم جیغی زدم
موهامو محکم گرفت کشید باعث شد سرم به عقب کشیده بشه




از درد و سوزش لبمو به دندون گرفتم
سرشو روی صورتم خم کرو گفت:
فکر کردی من هالوام ها چی فکر کردی دختری احمق به من میگن گرگ شب

جون سخت تر از تورو زبونشو باز کردم تو که چیزی نیستی حالا از اول شروع میکنیم

بگو آرشاوین کجاست

(لعنتی سیگار و زیر لاله ی گوشم خاموش کرده بود ) من نمیدونم.
که نمیدونی باشه

رفت سمت دستگاهی که روی میز بود
_ میدونی اسم این دستگاه چیه
فقط نگاش کردم

_ الان میفهمی به این میگن سیم سیم برف ترسیدی حالا مونده سیم هارو به دستام وصل کرد.

همین که دستگاه روشن شد دنیا دوره سرم چرخید احساس کردم تمام تنم متلاشی شد از حال رفتم.

دیگه جون نداشتم آب سردی روم پاچیده شد روی صورتم چشام با ناتوانی باز کردم نگاهم به تیمسار که خونسردی روی صندلی نشسته بود افتاد.

_ چیه از حال رفتی این تازه اولشه میفهمی اولش تا حرف نزنی وضعت همینه.




بی جون نالیدم من حرفی ندارم
_ منم عجله ایی ندارم
از این همه خونسردیش ترس نشست تو دلم فریاد زد بیاین ببرینش
دوتا مرد اومدن سمتم و از دو طرفم گرفتن کشون کشون بردنم سمت همون اتاق نیمه تاریک و نمور و پرتم کردن
بدن بی جونمو کشیدم روی زمین تا به دیوار تکیه بدم
از صبح انقدر کتک خورده بودم که جونی برام نمونده بود چشمامو بستم...
نمیدونستم شبه یا روز از سرما به خودم لرزیدم از صدای و جیغ داد هایی که به گوشم میرسید نمیتونستم بخوابم
میدونستم دارن شکنجه میکنن دیگه امیدی برای زنده موندن نداشتم دستی روی شکم تختم گذاشتم

بچه ای بیچارم نیومده باید میرفت آه پر دردی کشیدم توی زندگیم قربانی خودخواهی چند مرد شدم

زندگی بد تا کردی باهام خیلی بد....غریبه های زود گذر...کاش از اول نامهربان بودند...

نمیدونم چند روز میشد که اینجا بودم از روی وعدهای غذایی که می اوردن شب و روز رو تشخیص میدادم تمام غذایی که لطف میکردن میدادن صبحانه یه تیکه نون کمی چای شیرین
،شام و ناهارم اندازه یه کف دست لوبیا و عدسی،

میدادن نمیدوستم ایا کسی پیدا میشه تا من و از اینجا نجات بده یا نه
در با صدای بدی باز شد مردی داخل اومد با خشونت از بازوم گرفت و کشید گفت
_ استراحت بسه

و کشون کشون از اتاقم بیرون اوردم دوباره ترس تو وجودم نشست دوباره همون اتاق نفرین شده همین که خواستیم






وارد اتاق بشیم در اتاق باز شد و دو مرد هیکلی از دو طرف زن ضعیفی که از شدت ضربه های که به صورتش خورده بود نمی تونستم صورتش رو تشخیص بدم
بیرون اومدن با هم رفتن سمت ته سالن بلند و طولانی که معلوم نبود چند تا مثل ما توی اتاق های نمور و تاریکش داشتن شکنجه میشدن

مرد هولم داد تو اتاق نگاهم به تیمساری افتاد که داشت نفس نفس میزد با دیدن من پوزخندی زد و گفت

_ افتخاریه که دوباره میبینمت
اشاره به اون مرد کرد و مرد از اتاق بیرون رفت

-بشین روی صندلی
نشستم اومد و روی صندلیه روبه روی صندلی من نشست پا روی پا انداخت دستانش رو گذاشت روی میز
_خب میشنوم

نگاهی بهش انداختم و گفتم
_هیچی نمیدونم
یهو سمت من روی میز خم شد محکم چونه ام رو گرفت و فشار داد

_ببین دختر خانم اگه میخوای زنده بمونی سعی نکن خودتو به اون راه بزنی با دقت گوش کن و جواب بده فهمیدی!!
سرمو تکون دادم چونه ام رو ول کرد و گفت

-حالا شد ... خب اون مامور فراری کجا رفت؟ از کی تو خونه اش بودی؟ محموله ها ومدارک رو کجا گذاشته؟زنش بودی دیگه پس باید همه چیز رو بدونی!!!
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 207 الی 210 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب