فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و پنجم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و پنجم

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol

راه افتاد. خیلی زود رسیدیم. رستورانِ سنتی بود. نورهاي رنگارنگ و تیره اش فضا رو خیلی قشنگ کرده بود، قشنگ و
رمانتیک! پشت
میز چهار نفره اي نشستیم. سالاري و آنا جون رو به روي هم که منم مجبور شدم رو به روي امیر بشینم. درد سرم و نگاه هاي امیر و اتفاقِ صبح کلی فشار بهم وارد می کرد ولی سعی در خونسرد بودن داشتم که خیلی هم موفق بودم.
سالاري گفت:
- خُب، چی می خورید؟
امیر گفت:
- من کوبیده.
آنا جون گفت:
- برگ مخصوص.
سالاري گفت:
- منم که همه می دونن جوجه.
همشون به من نگاه کردن. آنا جون گفت:
- چی می خوري دخترِ قشنگم؟
هیچی از گلوم پایین نمی رفت، بغضم که توي گلوم دیده نمی شد، خفم کرده بود. براي همین با بهونه گفتم:
- راستش، من سرم شدید درد می کنه. هر وقت سر درد دارم، غذا بخورم حالم بدتر می شه. اگه می شه فقط سوپ.
بهونه ي خوبی بود، چون هیچ کدومشون چیزي نگفتن، خدایش سوپ فوق العاده اي بود. از غذا بیشتر بهم مزه داد. همشون
داشتن می خوردن و من بیکار نشسته بودم. صداي اس ام اس گوشیم بلند شد. گوشیم روي میز بود. اسمِ نیما به انگلیسی
بزرگ روي گوشیم بود که فکر کنم همشون دیدن. گوشی رو برداشتم و خونسرد اس ام اس رو باز کردم.
«؟ سلام، خوبی؟ نگرانتم نیلوفر، زنگ زدم خونتون، چرا بر نمی داري »
لبخندي زدم و شمارش رو گرفتم و در عین حال به چهره ي سرخ شده ي امیر نگاهی بی اهمیت کردم و با پوزخند نگام رو
ازش گرفتم. باید تلافی می کردم ولی نباید با غرورش بازي کنم، فقط در حد
چند تا اخطار.
بعد از دو تا بوق جواب داد. گفت:
- سلام، کجایی؟
- سلام، خوبی؟
- خوب؟ دارم از دستت دق می کنم! نیلوفر مطمئن باشم حالت خوبه و بیمارستان نیستی؟
به امیرِ خشمگین و قرمز نگاه کردم، لبخند
ملیحی زدم، دوباره نگاهم رو ازش گرفتم و به میز دوختم. گفتم:
- به خدا خوبم نیما، الان هم رستوران هستم، همراه
خانواده ي آنا جون.
- اوه! پس من الکی نگران بودم! خانوم براي من رفته رستوران.
خندیدم و گفتم:
- من که گفتم نگران نشو.
- منظورت از آنا جون همون مادرِ امیر آقاي خودمونه؟
خندم گرفت. گفتم:
- آره، چه طور؟
- پس الان امیر هم یا کنارته یا رو به روته.
خندیدم و به امیر نگاه کردم. حس کردم چشماش گوله ي آتیشه.
- درسته.
نیما خندید و گفت:
- و کلی هم داره حرص می خوره.
خندیدم. گفتم:
- شدید.
نیما بلند خندید و گفت:
- و تو هم احیانا داري حرصش رو با استفاده از من در میاري!
غمگین شدم، گفتم:
- آره.
از روي صندلی بلند شدم و رفتم کنارِ سالن و رو به روي پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم. بارون نم نم می بارید.
نیما گفت:
- چرا؟
- بعدا می گم، ولی لازمه.
- باشه نیلوفر، ولی هیچ وقت یادت نره، غرورش رو به بازي نگیر. من یه مردم، اگه با غرورم بازي بشه ممکنه برم و دیگه
هیچ وقت بر نگردم، ممکنم هست بمونم و بجنگم.
مردا خیلی پیچیده هستن، درکش کن، تو عشقش هستی.
حرفش رو قطع کردم. گفتم:
- اوه خیلی داري تند می ري! همچین خبرایی نیست.
نیما خندید و گفت:
- هست، تو خبر نداري. همه ي پسرا اگه عاشق بشن، روي عشقشون حساس می شن. من اگه جاي امیر بودم قطعا کله ي
یکی مثلِ خودم رو می کندم.
خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم:
- ممنون بابت حرفات، روش فکر می کنم.
- قرارِ فردا سرِ جاشه؟ نکنه بپیچونیش؟
- نه خیالت راحت، فقط ساعت
هفت به بعد باشه.
- باشه، فعلا خداحافظ دختر عمو.
- خداحافظ پسر عمو.
برگشتم برم سرِ جام بشینم که امیر درست توي یه قدیمم و پشتم ایستاده بود. نگاش کردم. نگاش خالی بود، سرد بود. لرزکردم از سردیش، خواستم برم که با صداش ایستادم.
امیر گفت:
- هنوزم می گی رابطه نداري؟ نمی دونم چرا من نمی فهمم؟! اگه اینا اسمش رابطه نیست پس من اعتراف می کنم دچارِ
تناقض توي معنی رابطه شدم! می شه برام توضیح بدي؟
برگشتم سمتش. هنوزم داشت تهمت می زد، هنوزم از حرفاش پشیمون نبود، منو بگو فکر کردم پشیمونه! هه! آهنگ رو بگو!
فکر کردم به خاطرِ من گذاشته!
رفتم نزدیکش. نگاه
بغض دارم رو دوختم توي چشماش و گفتم:
- اگه تا امروز به نامتعادل بودنِ روحی و روانیت شک داشتم الان مطمئن شدم. هر لحظه یه جوري هستی! هر لحظه رفتارت
با من عوض می شه! چی می خواي از جونم لعنتی! چرا مدام یا داري تحقیر می کنی یا تهمت می زنی؟!
نگاهش بازم از سردي در اومده بود و با گیجی روي دو تا چشمام می لغزید. نذاشتم این بار اشکم بریزه، گفتم:
- من با کسی رابطه اي ندارم، می فهمی؟ اون پسر عمومه، می فهمی امیر. پسر عمو! دوست پسرم نیست، فهمیدي؟

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی