فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و چهارم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و چهارم

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol

- خاك بر سرم! چرا مراقب نبودي دختر؟! چیزیت نشده که؟ رفتی بیمارستان؟
- چیزیم نیست، دکتر هم نرفتم، خودم بخیه زدم، چیز مهمی نبود، فقط سرم خیلی درد داشت که مسکن خوردم.
سالاري گفت:
- مطمئنی خوبی؟ می خواي بریم بیمارستان؟
- نه، به خدا خوبم. بریم.
سالاري گفت:
- تو که رانندگیت حرف نداره دختر، تصادف چرا؟
بازم نگاهم رو به امیر دوختم. کاملا شرمنده بود.
- نمی دونم چی شد که چشمام تار شده بود، ماشین رو ندیدم براي این که نزنم بهش رفتم تو درخت.
سالاري گفت:
- خدا رو شکر، خدا رو شکر هم خودت چیزیت نشد، هم به کسی نزدي.
هممون سوار شدیم. بازم من موندم و صندلیِ جلو. با تردید نشستم، حتی یه لحظه هم نگاش کردم. تصمیم گرفتم تا آخرِ شب
نگاش نکنم، باید تنبیه شه. حرفاش خوب نبود، با این که دوستش دارم ولی تحملِ همچین حرفایی رو ندارم. تو ماشین غرقِ
سکوت بود که امیر آهنگی گذاشت که بد جور دلِ خستم رو سوزوند. نمی دونم چرا دوست داشتم به خودم نگیرم ولی نمی شد.
حس می کردم امیر از قصد این آهنگ رو گذاشته. شایدم نه و فقط من توهم زدم. بی خیالِ تحلیلِ رفتار امیر شدم و به آهنگ
گوش سپردم.
منو ببخش
که ندیده می گرفتم
التماس اون نگاه نگرون رو
منو ببخش که گرفتم
جاي دست عاشق تو
دست عشق دیگرون رو
لایق عشق بزرگ تو نبودم
خورشید بانو
غافل از معجزه شد وجودم
اسیر جادوت
منو ببخش
که درخشیدي و من چشمامو بستم
منو بخشیدي و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش
تو به پاي من نشستی و جدا ازت نشستم
که نیاوردي به روم هر جا دلت رو می شکستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش
« ناصر عبداللهی »
آهنگ که تموم شد امیر پخش رو خاموش کرد. نمی دونم چرا دوست داشتم این مضمون آهنگ و انتخابش رو از طرف امیر به خودم بگیرم اما نمی دونم، کاش می فهمیدم حسِ واقعیش چیه؟
کلافه نگاهم رو دادم به خیابون. چه قدر مردم شادن! خوش به حالشون. توي ترافیک بودیم که ماشینی کنارمون توقف کرد.
نگاهم بهش جلب شد. دختري همسن و سالِ من روي صندلی عقب بود و زن و مردي جلو. بعد از چند لحظه دختر خم شد
جلو و صورت
مادرش و بعد پدرش رو بوسید. یه لحظه حس کردم قلبم نزد، حسادت نبود، غبطه ... بهش غبطه خوردم. درسته
ماشینشون یه ماشینِ مدل قدیمی بود، درسته از ظاهرشون معلوم بود خانواده ي مرفهی نیستند، ولی ... ولی من بهش غبطه
خوردم، غبطه ي یه لحظه ي این جوري با پدر و مادرم. این که تا اومدم مادرم رو بشناسم دیگه کنارم نبود، این که تا به سنِ
حساسی رسیدم و حضور پدرم رو براي خودم دلگرمی می دونستم رفت، این که دیگه مادر جونم هم نیست. اشکم ریخت،
دوباره حواسم به اون ماشین جلب شد. زن برگشت عقب و لُپ دخترك رو کشید و دستش رو به لبش نزدیک کرد، به معناي
بوسیدن. لبخند تلخی روي لبم نشست. نمی دونم، سنگینی نگاهم بود که زن نگاهش بهم افتاد. ابتدا لبخندي بهم زد ولی بعد
تعجب توي چشماش بیداد کرد. قطعا اشکام رو دید. دستم رو بالا بردم و اشکام رو پاك کردم. لبخندي به جوابِ لبخندش
بهش زدم و نگاهم رو به زمین دوختم. حاضر بودم همه ي ثروتم رو می دادم و یه لحظه ... فقط یه لحظه، آغوشِ مادرم رو
تجربه می کردم. یادم نیست، آغوشش رو یادم نمیاد. کاش می شد!
با راه افتادنِ ماشین بازم نگاهم به سمت خیابون رفت. سرم دردش بیشتر شده بود. دستی به پیشونیم کشیدم، دیدم پانسمانم
رطوبت داره. دستم رو دیدم کمی خونی بود. عصبی شدم. نمی خواستم با امیر حرف بزنم، بعد از مکثی کوتاه با دست
تمیزم آینه ي ماشین رو دادم رو به روم و دیدم کمی از پانسمان خونی شده. طبیعی بود، بالاخره تازه بخیه خورده بود، هم زیاد حرکت
داشتم، هم این که رفتم حمام که کمی محل زخم تازه شد. دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:
- می شه چند لحظه نگه داري؟
امیر با تعجب نگام کرد، نگاهش به پیشونیم افتاد و قرمز شد. آنا جون گفت:
- چیزي شده دخترم؟
- چیز مهمی نیست، دستم رو زدم به پانسمانم کمی خونی شد، برم بشورمش بیام، فقط لطف کنید جلوي یه سوپري بایستید
من آب بخرم.
حرف زدنِ رسمیم دست
خودم نبود. دلخور بودم و هنوز معذرت خواهی نشنیده بودم.
امیر بعد از چند لحظه ایستاد و خودش پیاده شد. سالاري گفت:
- بشین دخترم، امیر برات می خره.
با آب وارد
ماشین شد. درِ ماشین رو باز کردم و دستم رو آبی زدم و با دستمال خشک کردم.
- ممنون.
امیر گفت:
- پانسمان عوض کردن نمی خواد؟
- نه، فعلا همین خوبه.

ادامه دارد...


.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی