فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - الف

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol
🔻دستی به لباسش می کشد و ساعتش را به مچ می بندد.
قصد خروج از اتاق را دارد که دوباره به هانیه نگاه می اندازد.
روسریِ حاشیه روشن را روی کت و دامن گذاشته و دیگری را دوباره در کمد آویخته.
به اطمینانش پوزخند می زند و خارج می شود.
امیرعلی، بر خلاف نامدار، اسپرت پوشیده. نگاهش می کند که روی کاناپه لم داده ، لپ تاپ را روی پاها گذاشته و مشغول است.
انگار سنگینی نگاه نامدار را حس کرده که سرش را از مانیتور بالا می آورد و می چرخاند سمت او.
جواب لبخند آرام و ناخودآگاه نامدار را با لبخندی نرم می دهد.
- آماده این؟!
سر تکان می دهد. چقدر هر دو تغییر کرده اند! اول هانیه و حالا امیرعلی...
تلاشهاش برای آزاد شدنِ او، نرمشی که در حرکاتش است، رضایتی که در رفتارش با نامدار دارد
و این لبخندها که سالهاست، فقط سهم هانیه بوده.
با صدای پاشنه ی کفش هانیه، برمی گردد.
لباس پوشیده و آراسته. با همان روسری حاشیه تیره!
سر تا پاش را به دقت برانداز می کند. از اطمینان درونی اش، لبخند، دوباره می نشیند روی
لبهاش.
هانیه، از سنگینی نگاه جستجوگر او، مردد خودش را برانداز می کند.
امیرعلی، سوئیچ و موبایلش را برمی دارد.
- پرفکت! بریم؟!
هانیه با چشمهایی خندان، با سر موافقت می کند.
نامدار می پرسد: گل آماده ست؟
امیرعلی در حال خروج می گوید: بله... ولی ای کاش امروز گل نمی گرفتیم.
ر دو می دانند نامدار علاقه و وسواس عجیبی روی هدیه دادن گل دارد.
هانیه جلوی آسانسور می ایستد.
- دفعه ی بعد هم می گیریم.
نامدار، دستی به موهاش می کشد و استفهام آمیز به هانیه نگاه می کند.
- دفعه ی بعد؟!... قرارمون فعال دیدن بود!
هانیه مردد می پرسد: یعنی امروز اصلا صحبتی نمی کنی؟!
نامدار با دست، در باز آسانسور را به هانیه تعارف می کند.
- البته که نه!
جدی و قاطع، ولی به نرمی.
***
مهربان، نامدار را یاد مهرانه انداخته.
همانطور با احترام و محبت هایی به روش خودش!
بعد از او، بیشترین توجهش به امیرعلی صداقت جلب شده. کسی که اصلا به روی خودش نیاورده
برای آزادی نامدار چه تلاشی کرده! و در جواب تشکر نامدار، لبخند زنان دستش را فشرده و گفته
| وظیفه مو انجام دادم!|
البته که لطف کرده ولی از خجالت زحمتهایی که کشیده، با صد میلیون ناقابل، درآمده!
و سومین نفر، و مهم ترین دلیل آمدنش؛ نازنین.
دختر محجوب و ساکتی که نامدار شک ندارد از قبل، میدانسته آن روز مورد ارزیابی پدر امیرعلی
قرار می گیرد.
ظریف و زیباست. برخوردهاش آرام ولی دستپاچه است. باطنش هم مثل لباس پوشیدن و
آرایشش، ساده و بی آلایش است.
اینها، نتیجه گیری نامدار، بعد از یک ساعت برخورد است. و اینکه بی شک، امیرعلی، اولین مرد
زندگیِ اوست!
سعی می کند مسئله ی صد میلیون را فراموش کند و با امیرعلی هم مثل امیررضا گرم بگیرد.
خانومها برای درست کردن آش، به گلخانه رفته اند.
حین صحبت های جدی درباره ی رکود اقتصادی و بورس نیویورک و تورم ایران، دل دل کردنهای
امیرعلی را برای سرک کشیدن به مراسم آش پختن و دیدن نازنین، زیر نظر دارد.
سالهاست عادت کرده همزمان مراقب همه جا باشد.
آش رشته ی نذری که آماده می شود، نهال و عطا، کاسه های تزئین شده با کشک و پیاز داغ و
نعنا و سیر داغ را به چند تا از همسایه ها می دهند.
نازنین، همراه شکوه و بهار، بساط عصرانه را به پیشنهاد هانیه، در همان گلخانه آماده می کنند.
امیرعلی، زودتر از بقیه، به بهانه ی کمک کردن رفته.
شکوه، با لبخندهای رضایت آمیز، کمکهاش را قبول می کند. صداقت و جوابهای به دور از
چاپلوسیِ این مرد جوان، به دلش نشسته.
نامدار، قبل از وارد شدن به گلخانه ی باصفا که با سه تخت و پشتی و فرش، جایی دنج و
باصفاست، گوشه ی حیاط، سیگاری روشن می کند.
نگاههای زیر چشمی و لبخندهای آرام نازنین و امیرعلی،حینِ رفت و آمد و آماده کردن سفره ی
عصرانه، مهر اثباتِ سرانجام داشتنِ این احساس است.
خود او هم به بهانه ی صدا زدنِ نامدار، به طرفش می رود.
- منتظرتون هستیم...
با مکث، لبخند آرامی می زند.
امیرعلی در چشمهای خاکستریِ پدر، به دنبال احساسش نسبت به نازنین می گردد.
سکوت نامدار، سنگین است.
ی داند حساب امیرعلی صداقت، از دخترش جداست. باج گرفتنِ او، ربطی به دخترش و احساس
او به امیرعلیِ خودش ندارد. می داند دیگر برای به رخ کشیدن تفاوتها دیر شده. مفهوم عشق را
می داند. مفهوم نفهمیدنِ حرف دیگران را می داند. شباهت پسر را به پدر می داند.
امیرعلی، ناامید از حرف زدنِ نامدار و پرسیدنِ سوالش، قصد رفتن می کند. نامدار ته سیگار را
زیر پا له می کند و همراهش می رود.
چند قدم مانده به گلخانه، مچ امیرعلی را می گیرد و نگهش میدارد.
امیرعلی پرسشگر نگاهش می کند.
توی نگاه نامدار، هیچ چیز پیدا نیست الا جدیت.
- واسه یه مردِ عاقل، عشق مثل خودکشیه!...

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى