فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - ب

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol
جالبه که خود معشوق هم می دونه داری می ری
توی دهن شیر، ولی همه ی هیجانش به اینه که مثل یه مرد، پای خودکشیت وایسی! کاری که من
کردم!
تعجب، می نشیند توی چشمهای خاکستریِ امیرعلی.
این یعنی تایید؟! یعنی خط و نشان؟! یعنی واقعا روزی عاشق مادرش بوده؟!
نامدار لبخند آرامی می زند و دست پشت کمر امیرعلی می گذارد تا داخل شود.
جمع، کامل شده.
امیررضا آش را بو می کشد و با لذت، همانطور که ظرف سرکه را روی کاسه اش خالی می کند، می
گوید: ایشالا قبول باشه.
مهربان به نامدار لبخند می زند.
- نذر گشایش مشکل آقای راد بود... خدا رو شکر که به خیر گذشت...
نامدار قدرشناسانه نگاهش می کند. باز مهرانه را می بیند و دلش برای نگرانی ها و محبت های
همیشه اش، تنگ می شود.
- ممنونم حاج خانوم... باعث زحمت شدیم.
مهربان دست می گذارد روی بازوی هانیه.
نذر هانیه خانومِ خودتون بود... سبب خیر شد ما هم ثواب کنیم.
نامدار، لبخندی صمیمانه و پر از سپاس، به هانیه می زند.
هانیه، معذب، ناخودآگاه به امیرعلی نگاه می کند و سر به زیر می اندازد.
- البته امروز قصدِ من به شخصه، آشنایی با خانواده ی محترم شما بود ولی از اونجا که ما برای
پنج روز دیگه بلیت برگشت داریم، اگر اجازه بدید، پس فردا شب برای حرفهای دیگه و صحبت
بیشتر درباره ی بچه ها مزاحتون بشیم...
امیرعلی به نازنین با لبخند نگاه می کند. این حرفِ نامدار یعنی موافقتش را اعلام کرده.
مهربان، با رضایت به پسرش و شکوه نگاه می کند. در جریان صحبتهای خصوصی او با پسر هانیه
نبوده ولی از رفتار شکوه پیداست حداقل برای خواستگاری راضی شده.
- اختیار دارید آقای راد... اینجا متعلق به خودتونه... هر وقت تشریف بیارید، قدم سر چشم ما می
ذارید.
نهال و عطا برای هم ابرو بالا می اندازند. عطا به نازنین و امیرعلی نگاه می کند، نهال لب می زند |
اینم جاهای خوب خوبش!|
شکوه، رسم مهمان نوازی را کامل به جا می آورد. با سلیقه و دقت، مشغول پذیرایی ست که
امیررضا از نهال می خواهد سازش را بیاورد و کمی بنوازد.
نهال، با شیطنت می گوید: به شرطی که عطا هم بخونه!
امیررضا می خندد.
- نهال که سه تار بزنه، امیرعطا هم ابوعطا می خونه!
نهال می رود سازش را می آورد.
- البته با عرض شرمندگی زیاد حرفه ای نیستم... منتظر نباشید مثل کلهر بزنم ها!
نامدار به شیطنتش لبخند می زند.
- حالا چی بزنم؟!
عطا ابرو بالا می اندازد.
- هر چی بهتر بلدی بزن که آبرو ریزی نکنی!
نهال، با لبخند، لب می گزد.
- هوم... آخرین قطعه ای که تمرین کردمو می زنم.
زیاد حرفه ای و بدون نقص نمی نوازد ولی همه ی تلاشش را می کند تا بهترین کارش را ارائه
دهد.
صدای عطا، گرم و دل نشین است.
|گشته خزان نوبهارِ من، بهارِ من
رفت و نیامد نگارِ من، نگارِ من
سپری شد شبِ جدایی
به امیدی که تو بیایی
آخر ای امید قلبم
با من از چه بی وفایی؟|
بغض، نشسته توی گلوی هانیه. سر به زیر انداخته و انگشتها را در هم قالب کرده. تند تند آب
دهانش را فرو می دهد و نفس بلند می کشد تا بغض برود.
بهاری که خزان ماند... نگاری که رفت و نیامد... امیدی که رنگ ناامیدی گرفت... یاری که... بی
وفایی کرد و همچنان...
آرامش می خواهد... دانه های کبود را می خواهد...
مچش را برمی گرداند و به ساعت ظریفش نگاه می اندازد. نامدار حواسش به اوست.
پرسشگر بهش چشم دوخته. بلند می شود.
- نماز عصرمو هنوز نخوندم... تا قضا نشده بخونم...
نامدار با لبخندی گرم، سر تکان می دهد


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و دوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى