فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - الف

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol
🔻نازنین او را همراهی می کند و به اتاق مهربان می برد. تا وضو بگیرد، جانماز را براش آماده می
کند. چادر تمیز و تا شده را روی سجاده می گذارد و به گلخانه برمی گردد.
نیست تا لبخند رضایت هانیه را ببیند. نیست تا بغض پر حسرتش را ببیند.
سراغ کیفش می رود. تسبیحش را برمی دارد و سر سجاده برمی گردد.
نامدار مثل همیشه، در جمع، نهایت توجه و محبت را نسبت به او داشته. به این سناریوس ننوشته
و همیشگی، عادت دارد. به رابطه ی عاشقانه ای که فقط خودش و نامدار می دانند تو خالیست؛ حتی
امیرعلی هم از چند و چون و عمقش با خبر نیست.
اما آن روز، همین توجه و محبتِ ساختگی هم آزارش می دهد. نقش یک زنِ عاشق را جلوی
امیرعلی بازی کردن، هم سخت است، هم نفس گیر.
|خدایا... چرا؟... چرا بعد از سی سال، این عاقبتِ ما شد؟! حسرت کافی نبود؟!... این برزخِ مدام،
تاوانِ کدوم گناهمه؟! جرمم چی بود که به اینجا رسیدم؟!|
مثل یک پر، مدام با وزش باد، به طرفی رانده شده... ولی چرا حس سبکیِ پر را ندارد؟!
بغضش تا پشت پلکهاش آمده. چشمهاش را گشاد می کند و سرش را بالا می گیرد تا اشکش
سرازیر نشود.
دوباره چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت ایران خانوم می افتد.
عکسی که شب اولِ بازداشت نامدار دیده و وزنه ای به نگرانی و غم و حسرتش اضافه کرده.
عکسی از ایران خانوم، امیرعلی و امیررضای جوان، در صحن امام رضا.
همان وقت که رفته بودند برای ادای نذر قبولی امیرعلی... همان وقت که امیرعلی، امیرعلیِ او
بود... همان وقت که هنوز دلش را توی جبهه جا نمی گذاشت...
اینبار بدون حضور ایران خانوم، راحت تر می تواند به قاب دست بکشد. خم می شود، عکس را
برمی دارد و با دقت خیره می شود به امیرعلیِ بیست ساله. همه ی سی سالِ گذشته، هیچ عکسی
ازش نداشته ولی به همین وضوحِ عکس توی قاب، در خاطرش بوده.
باورش سخت است امیرعلیِ پزشکِ نشسته در گلخانه، با عینک بدون قاب و ریش و موهای جو
گندمی، همین امیرعلیِ ساده ی بدونِ پیشوند و پسوندِ داخل قاب باشد که بی خبر رفت...
رفت و نیامد...
رفت و با رفتنش، زندگیِ همه را به بازی گرفت.
اَه... لعنتی! اشکش می چکد روی قاب.
امیرعلی، وضو گرفته، مثل همیشه بدون اینکه صورتش را خشک کند، پیِ برداشتن جا نماز
مهربان، به اتاقش می رود.
در چارچوب، از دیدن هانیه، پاهاش بی حرکت می شوند؛ هانیه ی خیره به قاب.
یک هانیه ی معصوم و آرام را می شناخت که با چادر نماز سفید، انگار فرشته ای بود که خدا براش
فرستاده بود. فرشته ای پاک با چشمهایی عمیق و روشن.
فرشته ای که با تار عشق و پود نجابت، براش امید و آرزو بافته بود. امید برگشت و آرزوی
داشتنش...
فرشته ی معصومی که همه ی سالهای اسارت را به امیدش بیدار شده بود و با رویاش به خواب
رفته بود.
هانیه دست می کشد روی شیشه ی قاب.
همانجا می ماند.
حتا اگر این فرشته ی نشسته بر سجاده، همان فرشته ی معصوم سالهای دورش هم باشد، حالا
حرمت دارد؛ حریم دارد.
قدم به اتاق گذاشتن، هر چند بی نگاه، هر چند بی غرض، جواب پس دادن دارد؛ به مردی که در
گلخانه نشسته و نگاهش، لبریز از محبت به همسرش است؛ به خدای خودش...
هانیه خم می شود، قاب را سر جاش می گذارد. تاب خوردنِ تسبیح توی دستش، لحظه ای قلب
امیرعلی را از کار می اندازد.
هانیه به چشمهاش دست می کشد و ذکر |یا ا...| می گوید. مگر نه اینکه سی سال است |الا بذکرا...| گفته تا |تطمئن القلوب| شود؟!
خم می شود جانماز را جمع کند که امیرعلی می گوید: اگه میشه جمع نکنید...
از جا می پرد.
دستش را روی قلبش می گذارد و به طرف در برمی گردد.
امیرعلی نمی تواند چشم از تسبیح کبود بردارد.
- ببخشید ترسوندمتون...
از خدا اطمینان و آرامش قلب خواسته... حالا انقدر مستجاب الدعوه شده که با صدمین |یا ا...|،
مرغ آمین، آرام جانش را فقط با اندکی تاخیرِ سی ساله، فرستاده؟!
رد نگاه امیرعلی را می گیرد و خودش هم به تسبیح نگاه می کند.
دستش مشت می شود و دانه های کبود، میان انگشتهای سردش، مروارید می شوند در دلِ صدف.
امیرعلی با لبخندی آرام، شوخی را چاشنی کلامش می کند.
- انگار این تسبیح با صاحب جدیدش عاقبت به خیر شد!
لحن هانیه فقط طعم حسرت دارد.
- بر خالف صاحب جدیدش.
امیرعلی یکه می خورد.
یعنی هانیه عاقبت به خیر نشده؟! خوشبخت نیست؟!
هانیه نگاه می کند به صورت مات زده ی امیرعلی.
لبخند پر دردی می زند. مشتش را باز می کند و به کبودِ دانه ها خیره می شود. حرفها، دردها، زخم
های سی ساله ی به ظاهر التیام یافته اش، سر باز کرده اند.
دیگر هانیه ی هجده ساله نیست. زنی ست که سی سال، با داشتن شوهر و فرزند، به مردی که
نمی دانسته زنده است یا مرده فکر کرده... عذاب کشیده و فکر کرده... ناتوان شده و فکر کرده...
از خودش بدش آمده و فکر کرده... از خدا فراموشی خواسته و فکر کرده... ناچار... فکر کرده...

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى