فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - ب

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol
و حالا روی نقطه ایست که پسرش، خدا، روزگار، زندگی، دست به دست هم داده اند تا عذابش را
عذاب الیم کنند...
حرفها، دردها، زخمهای سی ساله ی به ظاهر التیام یافته را مثل آینه جلوی روش گرفته اند تا هم
ببیند، هم حس کند.
باید بیرون بریزد... یکبار برای همیشه.
زمزمه می کند: گم شدم... آواره شدم... توی بی خبری دست و پا زدم... غریب شدم... درد
کشیدم... ولی هیچ وقت این تسبیح ازم جدا نشد.
دوباره اشکهاش می چکند.
- من رویاهای دخترونه مو بافتم و بهتون دادم... شما اما... خدا و یادش رو به من دادین... اگه این
دونه ها نبودن، خیلی سال پیش، همون وقت که همه ی امیدمو گرفت، ازش برگشته بودم.
امیرعلی نمی تواند، نمی خواهد معنیِ پشتِ این حرفها را بفهمد. کالفه، دست می کشد به
ریشهاش.
- با داشتنِ خانواده ی محترمی مثل آقای راد و پسرتون، باید روزی هزار مرتبه خدا رو شکر کنید.
هانیه چشم می بندد.
- این، خدا رو برام زنده نگه داشت... پسرم، با اسمش...
ادامه نمی دهد.
امیرعلی احساس نفس تنگی می کند.
- سی سال فکر می کردم دیگه نیستین... سی سال، شب و روزم با حسرت گذشت...
امیرعلی دست می گذارد روی گلوش بلکه آرام بگیرد؛ بلکه راه نفسش باز شود.
هانیه خانوم... الان باید به فکر بچه ها باشیم... زندگی و آینده شون، اگر به خواست خدا با هم
رقم خورده باشه، با این حرفها و فکرها به خطر میفته...
هانیه سر بلند می کند.
لبخند غمگینش را تکرار می کند.
- به فکر بچه ها هستم... حرفم مالِ سی سال گذشته بود... مال سی سال کلنجار رفتن با حسی
که فرجام نداشت.
امیرعلی، نگاهش را می دوزد به صورت هانیه.
- ولی حسرت کشیدن نداره... یه جایی خوندم |می دونی بدتر از عشقِ نافرجام چیه؟... فرجامِ
بی عشق... اینکه بی عشق بمیری.|
- ا ... آقای راد؟ چرا اینجا وایسادین؟! بفرمایید داخل.
امیرعلی به نامدار نگاه می کند که کنار در ایستاده و به زمین ماتش برده.
نفهمیده، نمی داند از ک ی آمده.
دلش می لرزد وقتی تصور می کند نامدار چیزی از حرفهایشان شنیده.
امیرعطا کنارش می ایستد.
- حالتون خوبه؟!
نامدار به خودش می آید.
- بله... ممنونم...
امیرعلی سعی دارد با فهمیدنِ حال نامدار، میزان حرفهایی که شنیده را تخمین بزند ولی نامدار
بدون نگاه به او، در جواب عطا، که گفته |بفرمایید، خسته میشید|، می گوید: خوبه... دیگه باید بریم.
هانیه هم متوجه حضور نامدار شده. چادر را تا می کند و از اتاق بیرون می رود.
شنیده...
خون در رگهاش منجمد می شود.
شنیده و مهم نیست از کجا و چقدر...
نامدار لبخند بی رنگی می زند.
- موافقی بریم عزیزم؟
شنیده... و حالت غریبِ نگاهش را فقط هانیه می فهمد که سی سال است با این چشمها و انواع
نگاهش زندگی کرده.
پاهاش از وحشت، ناتوان شده اند.
ترسی از خودش و زندگیش، حتا جانش ندارد. همه ی نگرانیش، به خاطر زندگی و آینده ی پسرش است.
تسبیح را در مشت می فشارد و سر تکان می دهد.
- بریم...
***
تهران/ تابستان 1361
نگاه بی روح هانیه را فقط ایران خانوم می فهمید.
تیمور سمسار آمده بود چند تکه از وسایل اتاقهای آقا ناصر را زیر و رو می کرد و با او، سرِ قیمت
چانه می زد.
همدم با انرژی و سیما بی میل، اسباب و اثاثیه را جمع می کردند.
دو روز از بحث بی نتیجه ی مادر و دختر گذشته بود.
نگاهی به هانیه انداخت که گوشه ی اتاق، کتاب در دست داشت ولی چشمش آب نمی خورد درسی
بخواند و امتحان تجدیدی شهریور را قبول شود.


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و سوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى