فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 215 الی 218

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 215 الی 218

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol

چطوری؟ امروز مهمون داریم گوشامو تیز کردم منظورش از مهمون کی بود دستاش روی شونه هام نشست

گفت : تو زن آرشاوین بودی درسته ؟
دیگه خسته شده بودم تا حالا آرشاوین حتما به اون کشوری که میخواست بره رفته و رسیده سرمو تکون دادم
زد روی شونه ام

_آفرین دختر اینطوری به نفعته حالا بگو اون محموله هارو کجا بردو مدارک و کجا کرده ؟
من از کارشون اطلاعی نداشتم .
موهامو چنگ زد که باعث شد سرم به عقب کشیده بشه ... دستم روی دستهاش که موهای بلندمو چسبیده بود گذاشتم ...

نفس های عصبیش روی لاله ی گوشم میخورد و باعث میشد مور مورم بشه،
موهامو به شدت ول کرد سرم یه طرفه شداحساس کردم کنارم نشست
وقتی انگشتای دستمو توی دستاش حس کردم،فهمیدم تو نزدیکیه من نشسته...
انگشتامو دونه دونه لمس کرد
گفت:انگشتای قشنگی داری...
داشتم کلافه میشدم بدتر اینکه که جز تاریکی چشمام جایی رو نمیدید..
ببین هر چقدر بگذره دیر جواب بدی
به همون اندازه اینجا میمونی شاید هم سال ها طول بکشه و همینجا بمیری،پس به نفعته سوال های منو جواب بدی



من خیلی مهربون نیستم،عاشق چشم و ابروتم نیستم بهتره جواب بدی..
آرشاوین کجاست؟!
_من نمیدونم گفتم که قرار بود انگلیس برن
برو از همونی که راپورته منو بهتون داده بپرس دست از سرم بردارین!!
فشاری به انگشتای دستم آورد

_حرف نزن انقدر میزنمت تا صدای سگ بدی...
احساس کردم چیزی به ناخونم گیر کرد و محکم کشید..
از درد فریاد دل خراشی زدم. که میونه قهقهه ی تیمسار گم شد
_تازه اولشه
و ناخون بعدی رو کشید..
از درد نمیتونستم سکوت کنم فریاد زدم من چیزی نمیدونم چرا باور نمیکنی؟
!اما حرفام بی فایده بود و هر پنج تا ناخونو یه جا کشید میدونستم
این ناخونا خوب شدن ندارن...از درد و ضعف زیاد بی حال شدم و صداها تو گوشم زنگ میزد...
هیچی رو درست نمیشنیدم.
.فقط احساس کردم کسی آروم از زیر بازوم گرفت جون نداشتم و از درد به خودم می پیچیدم ..
همراه مردی که صورتشو نمیدیدم
اما احساس می کردم می شناسمش کشیده می شدم
زیر لب فقط میگفتم:
_من از چیزی خبر ندارم من فقط زنش بودم زنش...




احساس کردم موهای ژولیده ام بوسیده شدسکوت کردم که صدای نجوا گونه اش کنار گوشم بلند شد...
_بمیرم برات کاتیا همه اش تقصیر من بی عرضه ست...
گوش هام تیز شد..باورش سخت بود..!!سخت چیه محال بود!!امکان نداشت دارم اشتباه میکنم...اون الان با زنش باید آمریکا باشه ...بغضم ترکید با کم ترین صدای ممکن نالیدم:
_خدایا دارم دیوونه میشم مگه نه ...
_نه نه دیوونه نشدی منم کاتیا
_تو تو مسیـ مسیحا
پشت دستمو آروم نوازش کرد
_آره خودمم
_تو اینجا چیکار میکنی؟!مگه نباید همراه زنت آمریکا می بودی؟!
_قصه اش طولانیه الآن نجات تو از هر چیزی مهم تره ...
صدایی اومد: چیکار میکنی مگه نباید ببریش اتاقش...
_دارم میبرمش
دیگه صدایی نیومد..چشم هام هنوز بسته بود..
در با صدای قیژی باز شد مسیحا راهنماییم کرد و روی زمین نشستم..آروم چشم بندمو باز کرد
نگاهم که به دو گوی قهوه ای مهربونش افتاد اشک نشست توی چشم هاش...
یهو سرم کشید توی بغلش با بغض گفت:
_اونطوری نگاهم نکن عذاب وجدانمو بیشتر نکن
_ تو تقصیری نداری
_ هر طوری شده از اینجا میبرمت فهمیدی؟!؟! تو فقط دووم بیار..
_ دیگه نمیتونم
_ صورتمو بین دستاش گرفت به چشم هام خیره شد ....
_ تو هنوز قوی هستی همون کاتیایی جسور میبرمت پیش دایی روسیه
_ تو ازشون خبر داری؟!
لبخند زد
_ آره خیالت راحت جاشون امنه من باید برم ...
دستشو گرفتم
_مسیحا،آرشاوین و پیدا کن
خشم نشست توی چشماش
_به اون بی غیرت چیکار داری؟!
_ اون شوهرمه مسیحا
سرم و پایین انداختم و با ترس گفتم:
_ پدر بچمه





چونه ام رو گرفت و سرمو بالا آورد
_ تو تو چی گفتی؟!پدر بچت؟!؟!

سرمو تکون دادم
_ حاشا به غیرتش زن باردارشو ول کرده رفته ....

_ نه اینطور نیست
پس چطوریه ؟

_ اون نمیدونست من باردارم
مسیحا نفسش و کلافه بیرون داد
بعد از کمی مکث گفت : دوسش داری کاتیا

سرم پایین انداختم نمیدونم
سری تکون داد از جاش بلند شد من برم اما مطمئن باش از اینجا نجاتت میدم
انگشتای پر از دردم تو اون یکی دستم گرفتم
_من ازت هیچ توقعی ندارم به خاطر من جونتو به خطر ننداز

این حرفو نزن تو دختر دایی و ....
مکثی کرد گفت:مهم نیست برم تا مشکوک نشدن

_مسیحا از اتاقک بیرون رفت
سرمو به دیوار تکیه دادم هنوز باورش برام سخت بود که مسیحا رو اینجا دیده باشم فکر میکردم رویا دیدم دستی به زیر شکمم کشیدم
کوچولوی من به زودی نجات پیدا میکنیم با تموم درد های که کشیده بودم لبخندی زدم امیدی تازه توی دلم جوونه زد یعنی مسیحا ارشاوین پیدا میکنه.
نکنه آرشاوین مارو نخواد برای لحظه ای تمام امیدم از بین رفت سرمو تکون دادم
نباید به چیز های بد فکر میکردم بی هواس دستمو مشت کردم که دادم بلند شد


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 215 الی 218 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب