فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 211 الی 214

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 211 الی 214

ویرایش: 1396/1/13
نویسنده: chaampol

اما من از هیچی خبر ندارم.

دستی به موهاش کشید فقط کافیه یه بار دیگه بگی نمیدونم فریاد زد:

ببین دختر جون به من میگن مامور ساواک پس سعی نکن که منو دور بزنی که بد میبینی. دوباره میپرسم
اون خائن محموله رو گرفته کجا رفته تو چی فکر کردی
اینکه ما هیچی نمیدونیم احمق تورو یکی از همونا که توی اون خونه بوده لو داده چرا تو باید اینجا شکنجه بشی
اما اون برای خودش تو جزیره های هاوایی توش بگذرونه.
با شُک بهش نگاه کردم.

منظورتون چیه اون آدم چه دشمنی با من داشته.

شونه ای بالا انداخت
نمیدونم پس بهتره بگی کجا رفتن.

تمام لحظه های زندگیم جلو چشامم رژه رفتن
اما تصویر آیسا در آخرین لحظه داشت میرفت همه اش جلو چشمم بزرگ و بزرگ تر می شد صداش تو سرم اکو شد که گفته بود ...

هر چند فکر نکنم روز های خوبی در پیش رو داشته باشی

نکنه اون ادم ایسا هست....

تیمسار خم شد روی میز خوبه دختر زرنگی هستی حالا جواب سوال هامو بده اونا کجا رفتن..
_فقط میدونم قرار بود برن انگلیس...

هه شما احمقارو فقط باید با شکنجه به حرف اورد

بیایین ببندینش




دوتا مرد وارد اتاق شدن و از هردو دستم گرفتن

کشون کشون بردنم سمت طناب های که از سقف اویزون بودن.

_به خدا من چیزی نمیدونم
_از جاش بلند شد.

سیگاری آتش زد گفت: عیب نداره به حرف میایی.خیلی دلم میخواست اون شوهر بی غیرتتم اینجا بود تا میدید.

دستامو به طنابامحکم بستن اومد طرفم و با اشاره به اون دو مرد هردو بیرون رفتن....
سیگارشو کنج لبش گذاشت دستاش اومد سمت کت تنم...

قلبم شروع به تپیدن کرد
با صدای لرزونی گفتم چیکار میکنی؟ پوزخندی زد و دکمه اول کتم باز کرد....

قلبم تند تند می تپید ... با هر دکمه ای که باز می کرد انگار جوونمو میگرفتن چشامو بستم زیر لب زمزمه کردم تروخدا....

کشیده ای زد به صورتم انقدر
ضربه محکم بود که برق از سرم پرید صورتم سمته چپ شونه ام کج شد

اینو زدم تا بدونی اینجا منم که حرف میزنم و هرکاری دلم بخواد میکنم پس خفه شو.....

دستش که روی تنه برهنه ام نشست آرزوی مرگ کردم قطره ی اشکی از گوشه ای چشمم چکید
_زود باش





میون هق هقم نالیدم من از هیچی خبر ندارم...
_میدونی من زیاد سیگار میکشم.
با چشمای اشکی نگاهی بهش انداختم
_سیگارشو نشونم داد این دیگه تموم شده پس باید خاموش بشه....
با ترس نگاهش کردم چشماشو دوخت به چشم هام پوزخندی زد گفت:
شما زن هافقط برای روی تخت خوبین
سرشو اورد نزدیک صورتم و زیر گوشم و نجوا کرد چون همتون فاحشه و خائنین
همینطور بی حرف نگاش کردم که ته مونده سیگارو روی قفسه سینه ام خاموش کرد
از درد و سوزش زیاد به خود پیچیدم لب پایینو به دندون گرفتم تا صدای فریادم بلند نشه
ازم فاصله گرفت شروع به دست زدن کرد
گفت:خوشم میاد از زن هایی که ضعیف نیستن اینطور لذت شکنجه دادنم بیشتر میشه و عذاب کشیدن اونا برام لذت بخشه
دوباره سیگاری روشن کرد
خدایا هنوز جای این یکیش داره میسوزه نمیدونم چندمین سیگار بود که بالا تنمه ام خاموش میشد
اما از درد زیاد دیگه تحمل نداشتم بوی سیگار و دود فضای اتاق برداشته بود دستی به گونه ام کشید گفت:برای امروز بسه اومدم نفس آسوده ای بکشم
گفت: فکر کنم دفعه بد نوبت صورت خوشگلت باشه......
فریاد زد بیایین ببرینش
_دوباره همون دو مرد اومدن سمتم دستامو باز کردن کشون کشون بردنم و توی اتاقکم پرتم کردن...
از سوزش زیاد نمیدونستم چیکار کنم کشون کشون رفتم سمت دیوار سیمانی اتاق و بالا تنه ام رو محکم به دیوار چسبوندم تا سرمای دیوار باعث بشه کمتر سوزش و احساس کنم






مثل دیوانه ها دور تا دور اتاق میچرخیدمو خودم رو به دیوارهای سرد سیمانی میچسباندم
انقدر این کارو کردم که خسته و بی رمغ کف اتاق ولو شدم.دلم آرامش می خواست زندگی می خواست ...
فریاد زدم خدااااا کجایی که من و نمی بینی خسته ام خسته و قطرات اشک یکی پس از دیگری گونه هامو خیس کردن ....
روز ها از پی هم میگذشتن و کسی سراغم نیومده بود احساس میکردم زیر شکمم کمی بر جسته تر شده وقتی دست روش میزاشتم اون نخود کوچولویی که زیر دستم بر آمده بود احساس میکردم هم خوشحال میشدم هم غمگین....
با لذت نون چایی شیرینو خوردم اما باز سیر نشدم ...دیگه داشت باورم می شد که فراموشم کردن و میتونم بدون هیچ شکنجه ای توی این اتاقک نمور و سرد با فرزندم سر کنم. اما با باز شدن در همه ای امیدم بر باد رفت...
_ پاشو
با ترس از جام بلند شدم....
تمام سیگار های که روی سینه ام خاموش کرده بود با هاله ای قهوه ای رنگی مانندی خوب شده بود روی پوست سفیدم جلوه ای بدی پیدا کرده بود با قدم های لرزان از اتاق خارج شدم همراه مرد به همون اتاق شکنجه رفتیم همین که دمه در اتاق رسیدیم مرد چشمامو با دستمالی بست و هولم داد سمت اتاق چشمام بسته بود جایی رو نمیتونستم ببینم با دستم اطرافو لمس کردم که دستی مچ دستمو گرفت و بردم روی صندلی نشوندم صدای تیمسار بلند شد .

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 211 الی 214 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب