فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و نهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و نهم

ویرایش: 1396/1/14
نویسنده: chaampol

نیما گفت:
- خوشحال شدم، از این که به دوستش راجع به من گفته بوده، که دوستم داره! ولی با این حال بازم جوابم منفی بود.
تعجب می کنم. یعنی ممکن بود؟ امکان داره کسی به همین راحتی از کسی که دوستش داره بگذره؟
- تا این که ... تا این که مادر بزرگش پارسال فوت کرد. مهسا خیلی فرق کرد، رفتارش، اخلاقش. انگار دیوونه شده بود. هر بار
منو می دید فقط دعوا می کردیم، با کمک همون دوستش بردیمش پیشِ یه روانپزشک که گفت افسردگی خیلی شدید داره و
باید درمان شه.
نیما نفسی کشید و گفت:
- خلاصه، بگذریم که چند ماهی بیمارستان بستري شد و حالش خیلی بهتر شد. وقتی مرخص شد آروم بود، تا این که ...
نگام کرد، نگاهش بغض داشت. گفت:
- تا این که گفت می خواد برگرده ایران. باهاش مخالفت کردم چون همه ي کار و زندگیم اون جاست اما اون حرف تو کلش
نمی رفت. می گفت از اون جا حالش به هم می خوره و دوست داره بازم تو ایران زندگی کنه. منم تا تونستم مخالفت کردم که
اونم لجبازي کرد و بدون حتی خبر دادن به من، برگشت ایران.
لبخندي زدم و گفتم:
- پس من باید بله رو از عروس خانم بگیرم؟! بگما من از اون خواهر شوهرهاي ناجورم!
نیما لبخند
تلخی زد و گفت:
- نه.
تعجب کردم. گفت:
- من هنوز پیداش نکردم! نیلوفر، چه جوري باید پیداش کنم؟
غم نشست توي چشماي جفتمون. گفتم:
- یعنی هیچی ازش نداري؟
- فقط یه عکس.
- همونم خوبه، می تونی برام بیاریش؟
- الانم همراهمه، فقط برات کپی می گیرم. این تنها عکسیه که ازش دارم.
- می تونم ببینمش؟
نیما عکس رو در آورد. اول خودش نگاش کرد و دستش رو روش کشید و بعد آورد جلو. عکس رو ازش گرفتم. دختري با
پوست
گندمی، لب و بینی خوش فرم و کوچولو، چشماي مشکی و ابروهاي هشتی کوتاه، موهاي صاف
مشکی بلند. می شه
گفت کاملا برعکسِ من بود. توي عکس لب هاش خندون بود. خلاصه می شد گفت فوق العاده زیبا بود، یه دخترِ زیباي
شرقی.
عکس رو نزدیک
دست نیما روي میز گذاشتم و گفتم:
- واقعا خوشگله، بهت تبریک می گم و قول می دم تو پیدا کردنش بهت کمک کنم.
نیما لبخندي زد و گفت:
- البته اگه بشه.
- می شه، خیالت راحت. نیلوفر رو دست
کم گرفتی؟! فردا با وکیلِ مادر جون تماس می گیرم، شاید بتونه کمکمون کنه.
- ممنون، خیلی ازت ممنونم.
سکوت کرد. از کیکی که سفارش داده بودیم تکه اي کندم و گذاشتم دهنم. گفت:
- راستی، شامِ دیشب خوش گذشت؟
با شنیدنِ حرفش اخمام رفت تو هم. نیما بلند خندید و گفت:
- خیلی با حالی دختر! شما که همش در حالِ جنگید، اصلا با هم خوب هم هستید؟
خودمم خندم گرفت. راست می گفت! عجب عاشقایی؟!
- تعریف نمی کنی؟
- چرا، اولش که توي ماشینش یه آهنگی گذاشت که همش توش می گفت منو ببخش، منو ببخش.
نیما با شنیدنِ جملم خندید و گفت:
- این امیر خیلی با حاله! مغرور و عاشق ولی باید بفهمه براي عاشق بودن باید کمی از غرورش رو کم کنه. خُب، ادامه؟
- هیچی، بعدش رفتیم و بعد از غذا موبایلم روي میز بود که بازم تو زنگ زدي.
نگاش کردم. گفت:
- اي لعنت به من! تا این جا که فقط من باعث
دعواتون شدم.
خندیدم و گفتم:
- خدا نکنه. آره دیگه، اونم اسمِ تو رو روي موبایلم دید، بازم قیافش شد مثلِ صبح، بعد از تلفن با تو بازم شروع کرد به زدنِ
حرفاي صبحش و تا تونست بارم کرد. منم ساکت نموندم، جوابش رو دادم و از رستوران زدم بیرون و با تاکسی برگشتم.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی