فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و هشتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و هشتم

ویرایش: 1396/1/14
نویسنده: chaampol

وقتی رقیب تو میدون باشه، عشق و عاشقی همینه. اون فکر می کنه من و شروین و
سعید رقیباشیم.
پوزخندي زدم و گفتم:
- هه! چه فکرایی می کنی نیما؟! اگه دوستم داشت خُردم نمی کرد، می اومد مرد و مردونه حرفش رو می زد.
نیما لبخندي زد و گفت:
- تو هنوز مردا رو نمی شناسی، ولی اینو بهت می گم، منتظرِ یه ابرازِ عشقِ عاشقانه از طرف
امیر نباش.
- منظورت چیه؟
- امیر غرورش خیلی زیاده، بالاخره بهت ابراز می کنه ولی انتظار نداشته باش بیاد یه جعبه مقابلت بگیره و زانو بزنه و بگه
نیلوفرم باهام ازدواج می کنی؟
- خُب پس، چی کار می کنه؟
- بالاخره می فهمی، عجله نکن. فقط باهاش لجبازي نکن.
- باشه، مرسی از حرفات. خیلی خوشحالم برادري مثلِ تو پیدا کردم.
- منم همین طور.
- خُب، حالا نوبت
شماست جناب برادر.
نیما نفس عمیقی کشید و گفت:
- ماجراي من یه کم طولانیه، حوصلش رو داري؟
- اگه نداشتم که این جا نبودم. بفرما، من سراپا گوشم.
دستی به صورتش کشید، تو چشمام خیره شد و گفت:
- من ... من فقط به خاطرِ یه چیز برگشتم ایران.
سکوت کرد. حرفی نزدم تا دوباره شروع کنه. گفت:
- ولی ... ولی هنوز توي این مدتی که ایرانم، نتونستم ... نتونستم بهش برسم.
خیره نگاش کردم که نگاش رو به میز دوخت و گفت:
- فکر نمی کردم گفتنش این قدر سخت باشه.
سکوتم رو شکستم و گفتم:
- به خاطرِ چی؟
نیما نگاهی بهم کرد و گفت:
- به خاطرِ یه ... یه دختر.
تکونِ سختی خوردم. دختر!؟ کی؟ تعجب رو تو چشمام خوند. لبخند
خجولی زد و گفت:
- همین اول ازت می خوام این حرفا پیشِ خودم و خودت بمونه، باشه؟
سرم رو تکون دادم، شوکه بودم، یعنی فقط یه دختر باعث شده نیما برگرده ایران؟! اصلا این دختر رو کجا دیده؟
نیما گفت:
- حاضري حرفام رو بشنوي؟
- آره، بگو.
- سه سال پیش بود که دیدمش. توي شرکت بودم که از دست
یه نفر حسابی کلافه بودم. همه ي وسایلم رو سریع جمع کردم
و داشتم از پله هاي شرکت می رفتم پایین که خوردم به یه نفر که داشت می اومد بالا.
لبخندي روي لبش نشست. معلوم بود رفته به اون روزا.
نیما بعد از یه نفسِ عمیق گفت:
- داشت می افتاد که مچِ دستش رو گرفتم.
نگام کرد و گفت:
- جاي این که نگهش دارم دو تایی پنج تا پله رو افتادیم. نگهش داشتم تا اون به پله ها نخوره. خودم سمت پله ها بودم. وقتی
رسیدیم پایین، کنارم روي زمین نشست و با ترس بهم نگاه کرد.
نیما لبخندي زد و گفت:
- همون نگاه
سیاه، منو شیدا کرد. همون موهاي سیاه رنگ و صافی که زیرِ کلاه پوشونده بودشون ولی وقتی افتادیم از سرش
افتاد و موهاي بلند و سیاهش رو به نمایش گذاشت. همون ترسِ توي نگاهش که دیوونم کرد.
نگاهی بهم کرد و لبخند زد. گفت:
- همون نگاه خجولی که وقتی دید به موهاش خیره شدم، سریع کلاهش رو برداشت و سرش کرد و موهاش رو توي اون
مخفی کرد.
باورم نمی شد! قطره اشکی از چشمش ریخت. نیما همون طور که با انگشت اشکش رو گرفت، نگام کرد و ادامه داد:
- همون دستی که وقتی دستم رو بهش دراز کردم تا کمکم کنه بلند شم لرزید و دستم رو گرفت. عاشق شدم، عاشق شدم
نیلوفر. چی کار می کردم؟ دست
خودم نبود. راجع بهش تحقیق کردم. فهمیدم ایرانیه و اسمش مهساست. وقتی بهش گفتم،
سکوت کرد. نگفت نه! ذوق کردم ولی بعد از چند لحظه گفت نه! چنان |نه| ي محکمی گفت که حس کردم شکستم ولی من
ول کنِ معامله نبودم، اون قدر رفتم و اومدم که، فهمیدم چرا گفته نه!
سوالی نگاش کردم. نیما گفت:
- یکی از دوستاش بهم گفت. گفت به خاطرِ مادر بزرگش به همه جوابِ رد می ده. گفت مهسا بهش گفته منو دوست داره ولی
نمی تونه کسِ دیگه اي رو بدبخت کنه. چه قدر این دختر مهربون بود که به خاطرِ مادر بزرگش از عشقش گذشته. مادر
بزرگش فلج بود. پدر و مادرش هم طلاق گرفته بودن و هر کدوم ازدواج کرده بودن و این دختر هم پیشِ مادر بزرگش مونده.
پس عینِ من تنها بوده!

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هفتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی