فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 223 الی 226

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 223 الی 226

ویرایش: 1396/1/14
نویسنده: chaampol

تمام جراتمو جم کردم گفتم_ به من دست نزن
سیلی محکمی زد توی صورتم و غرید
_تو غلط میکنی نظر میدی
من هرکاری دلم بخواد میکنم لمس کردن که یه چیزه خیلی کوچیکه
دسته اش بالا تنمو لمس کرد دست های گرمش که روی بدن سردم نشست چندشم شد لبم رو از خشم به زیر دندون کشیدم
و اون دستش هر لحظه پایین تر میرفت همین که دستش نافمو لمس کرد ترسیدم نکنه بفهمه
بار دارم
دستش برجستگی زیر شکم رو لمس کرد با استرس نگاهش کردم
با دستش بیشتر شکمم رو لمس کرد یهویی عصبی فریاد زد
- تو بارداری!!!
چشمامو بستم چونه ام رو تو دستش گرفت .... وای به حالت اگه باشی ...
فشار دستش هر لحظه روی چونه ام بیشتر می شد
_گور خودتو کندی
چونه ام رو ول کرد
ازم فاصله گرفت کمربندشو باز کرد ترسیدم، یعنی میخواست چیکار کنه؟!
کمربند و دوره دستش پیچید
و سمت سگک دارشو بالا برد محکم روی بدنم فرود اومد از درد جیغی کشیدم
نگران بودم اما برای خودم
نه برای بچه ایی که نیم جون تو رحمم زندگی می کنه
_داد بزن، فریاد بزن
و همین طور میزد



دلم نمیخواست ضعفمو ببینه لبم رو محکم به دندون گرفتم
با هر ضربه ای که میزد چشمامو از درد باز و بسته میکردم
خسته کمربند رو گوشه ای پرت کرد بی حال سرم رو گردنم
کج شده از اتاق بیرون رفت از ضعف زیاد بیهوش شدم
دیگه چیزی نفهمیدم
با احساس مایعی داغی روی صورتم بهوش اومدم اما چشم هام هنوز بسته بود
لب های خشکیدم
و باز و بسته کردم آب
_خفه شو از آب خبری نیست
چشمامو دوباره بستم و دنیا جلوی چشمام تاریک شد
...از درد و ضعف نای تکون خوردن نداشتم قفسه ی سینم درد می کردیهو احساس کردم
صدای داد و فریادش میاد
گوشامو تیز کردم
صدای فریاد های زن بود صدا هر لحظه نزدیک تر میشد
انقدر نزدیک شد که توی اتاق احساسش کردم
_عوضیا نا مسلمونا ولم کنید مگه ناموس ندارید؟
!از ترس قلبم شروع به تند زدن کرد و صدای زن و فریاد های دل خراش هر لحظه بیشتر می شد
نمیدونستم دارن باهاش چیکار میکنن
شکنجه روحی میکنن یا جسمی کم کم صدای زن به هق هق های خفه تبدیل شد ..





هنوز به ستون بسته بودم
... دیگه صدایی از اون زن بلند نشدگرسنه ام بود
طاقت نداشتم تمام توانمو جمع کردم
فریاد زدم
_ کسی اینجا هست؟!آهای کسی اینجا هست؟
با صدای من صدای اون زن هم بلند شد انگار خوشحال شده بود گفت:
_تو کی هستی؟
منم یکی مثله تو
_یعنی چشمای توام بستس؟!
هم چشمام بستس
هم به ستون بستنم
_از کی اینجایی؟!
نمیدونم شاید از صبح
_تو چرا اینجایی؟!
ساواکی های حروم زاده منو آوردن تازه گرفتنت؟!
_نه بابا از دومین شورشمون گرفتنم الان شاید 6 ماه بشه زندانم
اول یه جای دیگه بودم اما دیروز گفتن آزادی
امروز از اینجا سر درآوردم تو چی چند وقته اینجایی؟!
من شاید 2 ماه بیشتر میشه
_پس کمه،اسمت چیه؟!
کاتیا
_اسمت روسیه
آره چطور فهمیدی؟!
_دانشجو ام اطلاعاتم بالاس




اسمه تو چیه؟!
_مریم
در باز شد و مردی گفت:
_چه خبرتونه؟!چرا داد میزنید؟!
گشنمونه
_خب باشه چیکار کنم دیگه صدایی نیاد وگرنه خوب بلدم چطور سرویس بدم
در محکم بست.
نمیدونم چقدر گذشته بود که دوباره در باز شد یه نفر دستامو باز کرد گفت:
_حق ندارید چشم بنداتونو باز کنید غذاتونو بخورید
بشقابی تو دستم گذاشت دست به داخل بشقاب بردم انگار برنج بود با همون دست ها تند تند شروع به خوردن کردم
هفته ها میگذشت و دیگه به تاریکی عادت کرده بودم گاهی با مریم حرف میزدیم
مریم خندید گفت:
_کاتیا حلالم کن فکر کنم میمیرم
این حرفارو نزن
_فقط دعا کن بمیرم با این بدنامی به خونه برنگردم ...
_تو دختری ؟
بودم ...
تو امشب یه چیزیت شده
_نمیدونی درد تجاوز چقدر سنگینه،6 ماه خودمو نجس میدونم یه هرزه..من نمیخواستم اینطوری بشه..
من فقط برای آزادی و ظلم و ستم تظاهرات کردم اما این نامردا با وحشیگری تمام دخترانگیم و گرفتن..
میدونم مادرم اگه بفهمه آرزوی مرگم و میکنه،پدرم کمرش میشکنه،کاش بمیرم البته اگه این عوضیا بذارن...
اما من دوست دارم زندگی کنم به دنیا اومدن بچه ام رو ببینم اما هیچ امیدی نیست،هیچ کس نمیدونه ما کجا هستیم و چی قراره به سرمون بیاد
_آره منم دلم میخواد صورتتو ببینم
منم دیگه به تاریکی عادت کردم از بس که چشم هام بسته بوده
_آره گاهی فکر میکنم شاید کور شدم
صدای باز شدن در اومد و قدم هایی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شدن صدای تیمسار نشست توی گوشم
_خوب با هم اختلات میکنین ببینم چند دقیقه بعد هم اختلات می کنین اصلا جون دارین یا نه
تو مریم نستو 20 ساله دانشجوی سال آخر پدر فرش فروش، مادر خانه دار 1 خواهر که ازدواج کرده
ته تغاری پدر و مادر و ضد رژیم بگو اون اطلاعات و اعلامیه ها رو کجا گذاشتی؟!هم دستات کیا هستن؟!
_گفتم که همه کاره خودم بودم

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 223 الی 226 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب