فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 219 الی 222

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 219 الی 222

ویرایش: 1396/1/14
نویسنده: chaampol

ندونسته دستی که درد میکرد مشت کرده بودم نگاهم به ناخون های ورم کرده ام افتاد

آهی از ته دلم کشیدم دوباره روز ها از پی هم میگذشت و کسی سراغم نیومده بود
انگشتام هنوز درد
میکرد احساس میکردم تمام وجودم کثیفه موهام بهم چسبیده بود
نمیدونم چند وقت میشد خودمو تو آینه ندیده بودم لباس هام به تنم چسبیده بودن
از مسیحا هم خبری نبود
انقدر درد کشیده ام که عاشقی از سرم بپره فقط وقتی به اون روز ها فکر میکنم یه حس خوبی
توی دلم به وجود میاد دستی به شکمم کشیدم
الان فقط وجود این وروجک برام ارامش بخش بود
میدونستم خیلی لاغر شدم که وقتی به پشت میخوابم فقط اون قلمبه ی کوچیک زیر دلم به راحتی احساس میشد ....
دلم یه حمام گرم و یه غذای خوش عطر خونگی میخواد
بعد یه خوابه راحت.
روی پتو که زیرم پهن بود به پهلو شدم و به رویاهام پوزخند زدم
دلم برای مادرم تنگ شده اگه میدونست باردارم عکس العملش یعنی چی بود دلم اغوش گرمشو میخواست
چشامو بستم و با رویاهای که شاید هرگز به واقعیت تبدیل نشه خوابیدم.




باصدای در چشمامو باز کردم مردی سینی صبحانه رو هل داد و رفت بیرون
باز هم روز ها از پی هم میگذشتن و از مسیحا خبری نبود.
دیگه امیدی بهش نداشتم شکمم کمی بزرگتر شده سینی شام رو که لوبیا و نون بود کشیدم جلوم و با ولع شروع به خوردن کردم هنوز لقمه ای دوم رو تموم نکرده بودم که در با صدای بلندی باز شد با دهانی پر و لقمه ای به دست به قامت مردی که با خشم توی چهار چوب در ایستاد نگاه کردم عصبی اومد سمتم از موهام گرفت و بلندم کرد
_چیزی شده
_تیمسار عصبی غرید فقط خفه شو و همین طور موهام دور دستش پیچیده بود و دنبال خودش می کشید روزگار برات نمیذارم پدرتو در میارم کاری میکنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن حالا منو دور میزنی
_منظورش چی بود نکنه
فهمیده مسیحا میخواسته کمکم کنه وای خدا
_از اتاق بیرون اوردم رو به دو مردی که پشت در بودن گفت چشماشو با دستاش ببندید و بیارینش سوار ماشین کنین مردی دستامو بست و اون یکی چشم هامو شوکه شده بودم من کجا میبرن چی قراره بشه
مرد لگدی به پام زد گفت:راه بیوفت...با چشم و دست بسته
تمام راه رو به دنبال مردها کشیده میشدم همین که باد به صورتم خورد فهمیدم بیرون اومدیم پرتم کردن روی صندلی ماشین به سرعت حرکت کرد تعادلمو از دست دادم و یه وری شدم نمیتونستم از جام بلند شم و نه میدونستم کجا قراره برم اصلا زنده میمونم یا نه ....
با تکون های که ماشین میخورد فقط میدونستم در حال حرکت هستیم بعد از چند لحظه ماشین متوقف شد در عقب باز شد و کسی از بازوم گرفت و از ماشین کشیدم بیرون
_من کجا میبرین؟




_ به نفعته خفه شی
چیزی نگفتم و مثل پر کاهی به دنبال مرد کشیده شدم از استرس و ترس زیاد حالت تهوع گرفته م بعد از چند دقیقه پرت شدم محکم خوردم زمین حتی قدرت نداشتم از جام بلند بشم تمام تنم درد گرفت صدای تیمسار پیچید توی سرم
_ ببندینش به ستون
دوباره روی زمین کشیده شدم دستامو باز کردن و دوباره به جایی که احتمال میدادم ستون باشه بستن
_ برین بیرون
برای لحظه ایی سکوت همه جا رو گرفت اما صدای قدم های تیمسار سکوت و شکست هرلحظه صدای قدم هاش رو بیشتر احساس میکردم حتی از پشت چشم های بسته نگاه سنگینشو حس میکردم
_ببین دختر جون دیگه حوصله ام داره سر میره اصلا میدونی چند وقته اینجایی هه نبایدم بدونی چون شماها نه شب دارین نه روز اما من بهت میگم چند ماه اینجایی
سرش و نزدیک کرد گرمی نفس هاشو کنار صورتم احساس میکردم تو الان دوماه که مفقودی البته تو بی کس کاری کسی رو نداری دنبالت نگشتن پس زنده مرده ات برای کسی مهم نیست
_پس چرا من نگه داشتی
_ خیلی احمقی تو نمیدونی اون شوهر عوضیت کلی پول برداشته و مدارکی که نشون میده خودش هیچ سابقه ای تو ساواک نداشته ....
ولی کور خونده من اجازه نمیدم اون همه پولو تنها بالا بکشه انقدر شکنجه ات میدم تا خودت اعتراف کنی




چشم بند رو پایین کشید
چشامو باز کردم نگاهم به صورت پر از اخم تیمسار افتاد نگاه از نگاهش گرفتم به
اطرافم نگاه کردم یه سالن بزرگ و چندتا میز و چندتا ستون تعجب کردم انگار فهمید که گفت
_ما تمام اونایی که قراره هیچ کس ازشون خبر نداشته باشه و اعلام کنیم زیر شکنجه مردن اینجا میاریم
پس دل خوش نکن کسی پیدات کنه الان اسم تو رفته جزء لیست سیاه ادم هایی که زنده ان اما برای اطرافیانشون مردن
با ترس نگاهش کردم
_حالا مونده تا بترسی
منظورش چی بود؟
_خیلی فکر نکن الان میفهمی
روبه روم قرار گرفت
_ میخوام جای سیگار های که روی تنت خاموش کردم
رو ببینم لذت داره دیدن جای شکنجه رو تنت حرفی نزدم
دکمه های کتم رو باز کرد دوباره با بالا تنه ی لخت روبه روش قرار گرفتم
با دیدن جای سیگار ها ابرویی بالا انداخت
_اوخی پوستت خراب شده
دستش اومد جلو تا بدنمو لمس کنه
_به من دست نزن
سرشو جلو اورد
-چی گفتی؟نشنیدم

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 219 الی 222 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب