فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و پنجم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و پنجم

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol
🔻چند لحظه اى تشریف داشته باشین
نفس عمیقى مى کشد. آن روز بار مسوولیت را بیش تر از هر زمان دیگرى روى شانه هاش
احساس مى کند.
زمان سرنوشت سازى در زندگى پسرش است و مسلماً اجازه نمى دهد که احساسات شخصیش
بر روى این موضوع تاثیر بگذارد.
خوشبختى و خوشحالى و زندگى توام با عشق، نهایت آرزوش براى یکدانه فرزندش است ...
نعمتى که خودش سالها از آن محروم بوده.
امیر على آهسته به اتاق وارد مى شود. صداى قدمهاى کوتاه و مرددش که به سنگهاى کف مى
خورد، ورودش را به نامدار اطلاع مى دهد.
به رسم ادب، از پشت میز بزرگ که از جنس بلوط است مى ایستد.
- خیلى خوش آمدین.
هیچ حسى را از این چهره ی مغرور و به ظاهر قدرتمند، نمى تواند دریافت کند. دستش را به جلو
پیش می برد و در دست دراز شده ی نامدار قرار مى دهد.
- سالم ،متاسفم که بدون اطلاع قبلى اومدم.
نامدار، مشت گره کرده اش را روى میز قرار مى دهد و همزمان با دست دیگرش تعارف به
نشستن مى کند.
- خواهش مى کنم؛ با توجه به اتفاقات اخیر، منتظرتون بودم.
امیرعلی متعجب سرش را بالا مى آورد و نگاهش مى کند. در واقع آمده که قبل از رسمى شدن هر
چیزى ، در مورد نازنین صحبت کند. نمى خواهد هیچ نا گفته اى باقى بماند ....اما انتظار نامدار؟!
منشى با دو فنجان قهوه وارد مى شود، هنوز فنجان قهوه را روى میز نگذاشته که امیرعلی با پایین
انداختن نگاهش مى گوید:
- ممنون ، من قهوه نمى خورم.
منشی بى هیچ تعارفى با تایید سر نامدار از اتاق خارج مى شود.
در پى جستجوى جواب به صورت نامدار خیره مى شود که همراه با نگاه تند وتیزش، شوک بعدى
را وارد مى کند.
- خب، من منتظر توضیحتون هستم!
- ببینید آقاى راد ، من امروز اینجام تا در مورد مساله ی مهمى که مربوط به دخترمه با شما
صحبت کنم...
نامدار حرفش را ناتمام قطع می کند.
- اما من لازم می دونم قبل از اون، در مورد مبلغ هنگفتى که من با عنوان هدیه و بر خلاف میل
قلبى و تحت فشار به یه رزمنده ی بسیجى دادم و هنوز نمى دونم چرا، توجیه بشم.
تا جایى که میداند، آن پرونده بسته شده. حداقل او اینطور فکر مى کرده.عصبی، سیگارى روشن
مى کند و فکر مى کند |کاش انگیزه واقعی تو از این کار مى دونستم|
مطمئن ست مطلبى که نامدار مى خواهد عنوان کند وراى این حرفهاست و میداند بى ربط به اتفاق
روز گذشته نیست.
هانیه ،طبق قرار قبلى که با نامدار داشته، بى توجه به وقایع روز گذشته ،راس ساعت دو، وارد
ساختمان شرکت مى شود و رو به منشى مى پرسد : هستن؟!
منشی با دیدن هانیه از جا بلند مى شود و با طنازى تمام تعارف مى کند: سلام ،خوش اومدین....خواهش مى کنم بشینین.
و در همان حال شروع به برانداز کردن زن روبروش مى کند.
به جرات مى تواند بگوید که سر تا پاى این زن، میلیونى ارزش دارد. یکى از زیبا ترین و خوش
پوش ترین زنهایى که تا به امروز دیده.
لبخندى به لب مى آورد.
- ممنونم عزیزم،عجله دارم ...میشه بهشون اطلاع بدى؟
شدن که مى شود ولى با توجه به صداهایى که ناخوداگاه شنیده ،تشخیص آنکه جو، متشنج است،
کار سختى نیست.
ام ....راستش مهمون دارن .
کالفه قدمى به سمت اتاق نامدار بر مى دارد.
- مهمونشون کیه ؟
- آقایى به اسم صداقت ... پیش پاى شما رسیدن.
هنوز قدمى به سمت اتاق برنداشته ،در جا خشک مى شود .
- کى؟!
- باور کنین بدون قرار قبلى و سرزده اومدن...
ادامه ی حرفهاش را نمى شنود .
دلش گواهى بد مى دهد. ...نامدار دیروز در حالى نگاهش را شکار کرده بود که محو صورت امیر
على و غرق در خاطرات سالهاى گذشته بود ...نفهمیده بود چه مدت در انجا حضور داشته
.........زمانى به خودش امده بود که اشکش سرازیر و طشت رسوایى اش بعد از سى سال با بلند
ترین صداى ممکن در برابر چشمان نامدار افتاده بود
از شبِ قبل که به خانه برگشته بودند در سکوت به اتاقش رفته و برای شام خوردن هم بیرون
نیامده و صبح هم بی صدا و بی خبر از خانه بیرون زده بود
هنوز از شوک حضور امیرعلی در دفتر بیرون نیامده که صداى تمسخر آمیز نامدار، او را به خودش
مى آورد.
- برادر ....رزمنده ....بسیجى....با شمام!
امیر على ، در پى یافتن جواب در چهره نامدار ست .....در پوزخند خانه کرده در گوشه لب او...
اندکى به ته مانده ی سیگارى که در دست دارد خیره مى شود. پس از مدتى سکوت بالاخره مى
گوید:
- چرا این همه تحقیر مى کنین؟!.....هر چند که روشنفکرها عادت دارن ما و بسیج رو ، مردم
حساب نکنن.

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و پنجم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى