فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - الف

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol
🔻جلوش در آمده بود؛ جوابش را داده بود، از عمو ناصر طرفداری کرده بود ولی ته دلش با هانیه
موافق بود. و یک صدا درونش مدام حرف او را تکرار می کرد |تا کی؟!|
آقا ناصر عادت نداشت نقشه ها و برنامه های زندگیش را در خانه بگوید. ولی نگفتنِ خرید خانه و
اعلام اینکه یک هفته ی دیگر می روند، همه شان را شوکه کرده بود.
انگار اینبار، برنامه ها و رویاهاش به واقعیت نزدیک شده بود!
خرید خانه، آن هم جایی در مرکز شهر. از آن وضعیت بحرانی جنگ، نهایت استفاده را برده بود.
همدم که توانست دهانِ باز از تعجبش را ببندد، ناباور پرسیده بود: شوخیت گرفته آقا؟!
ناصر خندیده بود.
- نه! چادر سر کنین ببرمتون ببینین!... اینم بنچاقش.
همدم، سردرگم، کاغذها را زیر و رو کرده بود.
- آخه چطوری؟! مگه میشه؟!
صدای خنده ی ناصر، خط کشیده بود به اعصاب هانیه.
- فعلا که شده!... چند وقت دیگه ماشینم می خرم برات.
سیما نپرسیده بود |پولش از کجا رسیده؟!| فقط با حرص، گوشه ی لبش را از داخل جویده بود و
سرعت کوک زدن به لباس زیر دستش را بالا برده بود.
ناصر نگاه کرده بود به هانیه و سیما.
- زن داداش! خدا رو شکر، شانس در خونمونو زده... همه با هم میریم خونه ی جدید، محله ی
جدید... دیگه هم نیازی نیست به خاطر صنار سی شاهی، چشم خودتو از بین ببری و سوزن
بزنی... حالا که دستم به دهنم رسیده، خوش ندارم عزیزای برادرم، سختی بکشن... می خوام از
این به بعد، راحت زندگی کنین.
هر سه می دانستند منظور ناصر از |شانس|، رفیع خان، دوست و صاحب کار تازه ی اوست.
هر سه می دانستند سفرِ دو ماه قبلِ ناصر به شمال و آشنایی با رفیع، باعث همه ی این تغییرات
است. تغییراتی که همدم در خواب هم نمی دید؛ سیما را ناراضی تر کرده بود و هانیه ی افسرده را،
با خبر نقل مکان به خانه ی جدید، وحشت زده و هراسان.
نمی خواست برود. آن خانه، آن حیاط، ایوان، حوض، زیرزمین، برایش یک معنی داشت: امیرعلی.
و بهش امید میداد... انگار انتظار و بی خبری، در آن خانه ی قدیمی، راحت تر و قابل تحمل تر بود.
رفتن از آنجا یعنی کابوس... یعنی بی خبریِ محض.
از کجا معلوم، هر لحظه خبری از امیرعلی نمی رسید؟! چطور می توانست دور از نگاه همدردِ ایران
خانوم، چشم انتظاری را تاب بیاورد؟!
همان وحشت هم باعث شده بود با مادرش بحث کند.
وقتی همدم و ناصر رفته بودند برای خانه ی جدید، وسیله بخرند.
- کی بهش اجازه داده برای زندگی ما تصمیم بگیره؟!
- عموته... بزرگترته...
- باشه... بابام که نیست؟ می خواد بره؟ با زنش بره...
سیما باز از حمایت های چند ساله ی عمو ناصر گفته بود. از سایه اش روی زندگیِ آن دو... از
اینکه یک زن جوان و دخترش را زیر چتر حمایت خودش گرفته... که بدون مرد، سخت است
زندگی کردن... سخت است بی حرف و سخنِ مردم زندگی کردن... از درآمد کم خیاطی گفته بود.
از خرج زندگی که هر روز بیشتر میشد... گفته بود و از حرفهای خودش، از تقدیرش، دردش گرفته
بود؛ بغضش گرفته بود.
چه می کرد؟! مجبور بود... یاد گرفته بود مجبور باشد. یاد گرفته بود |نفسِ راحت را فقط می شود
زیر سایه ی یک مرد کشید.|
نگفته بود درد کلیه هاش نمی گذارد مدام و مستمر کار کند.
نگفته بود خرج یک هفته بستری شدن در بیمارستانش را که ناصر داده، مدیون تر شده.
نگفته بود ازبی پناهی می ترسد. از حرف مردم می ترسد. از آینده ی دخترش می ترسد
هانیه گریه گرده بود و نارضایتی اش را با حرفهایی که نگفته های سیما بود، نشان داده بود.
- به چه قیمتی؟! تا ک ی مامان؟! تا ک ی؟! تو که میگفتی پولش شک داره... تو که یه قرونشم خرج
نمی کردی... حالا چی شده؟ یهو پولش حلال شده؟!
سیما لب گزیده بود.
- صداتو بیار پایین! کارشو عوض کرده... دیگه روزیِ کسی رو انبار نمی کنه که پولش شک داشته
باشه... داره واسه رفیع خان زحمت می کشه؛ کارش فرق کرده...
نباید دل به دلِ هانیه می داد. این دخترِ بی تجربه چه می دانست مادرش چه دردی دارد؟! چه
عذابی کشیده و می کشید همه ی آن سالها با عنوانِ |بیوه| که با خودش یدک کشیده.
صدای حرص دارِ هانیه بالا رفته بود.
- آره! شده نوکرِ رفیع خان! پول نوکری حلالله!
ظرف سیما پر شده بود؛ از آنهمه درد و ناچاری و سکوت.
او هم داد زده بود: خفه شو هانیه!
هانیه لج کرده بود.
- باشه! خفه میشم! ولی من یکی خونه ی جدید برو نیستم... تو می خوای بری، برو. من میمونم
پیش ایران خانوم. باهاش کار می کنم خرج خودمو درمیارم که سربارش نباشم.
هر دو ساکت شده بودند. هانیه شوخی نداشت. می خواست بماند. باید می ماند... حتما یکی از
همان روزهای گرم لعنتی، نامه ای، خبری از امیرعلی می رسید.
اما به غروب نکشیده، ایران خانوم هم ناامیدش کرده بود.
- امیررضا میگه تهران ناامنه... حال منم که خوش نیست... شمام دارین میرین... قراره بریم
شهرستان، نزدیک خواهرم.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى