فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - ب

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol
لبهای هانیه روی هم فشرده شده بود تا نپرسد | پس امیرعلی چی؟!|
ایران خانوم انگار حرف نگاه او را خوانده بود.
ایشالا اگه هر خبری از علی م بشه، دوستاش از پایگاه بهمون میگن.
هانیه هم ناچار شده بود. مثل امیرعلی... ناچار به رفتن...
***
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد , تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گناهی آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه
آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی
این یه غم نامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار ... که خودم سنگ صبورم
تهران/ پاییز 1391
از صبح زود آمده دفتر.
تمام مدت شب گذشته و صبح سعى کرده ذهنش را به سمت دیگرى سوق بدهد و ناموفق تر از
هر زمان دیگرى، تصاویر شب گذشته در مقابل چشمانش نقش بسته اند.
حقیقت انکار ناپذیرى که با بى رحمانه ترین و ناعادلانه ترین شکل، موجودیت خودشان را به رخ
مى کشند.
آهى مى کشد.
-لعنت به تو هانیه ... لعنت!
بعد از سالها تلاش بى وقفه و از خود گذشتن، زندگیش همانند کلاف پیچیده اى شده که از هر سو
کشیده مى شود.
دیگر حتى تمایلى به جنگیدن ندارد.
به همین راحتى انگیزه اش را گرفتند.
در کنار پنجره اى که مستقیماً به خیابان اصلى باز مى شود ایستاده و به فکر فرو رفته.
امیرعلى ... تنها حلقه اتصلاش به این زندگى...
خاطره ی پسر بچه اى با موهاى مشکى و حلقه حلقه ، در حالیکه در خانه چهار دست و پا مى
رفت، در ذهنش جان مى گیرد.
چشمان درشت خاکسترى و نگاه مغرورش امضاى پدر بر چهره اش بود و مایه فخر و مباهاتش.
کسى که با ورودش به این دنیا، حداقل براى مدت چند سال ،روح و طراوت زندگى را به جمع
خانواده آورد.
هنوز چهار سالش نشده بود که باز زندگیش به روال قبلى برگشت.
باز گوشه گیرى ......همچنان سردى.
کم کم تمام عشقى که در وجودش بود را نثار امیر على کرد. تمام وقت آزادش را به او اختصاص
داد.
ساعتها با صبورى در کنارش مى نشست و با انواع لگو ،ادم آهنى ها و دایناسور هاى مورد علاقه اش را مى ساخت.
هر روز عصر روى دوشش سوار مى کرد و مسیر خانه تا سنترال پارک را سوارى می داد و گاهى در جواب اعتراض هانیه که مى گفت بگذار خودش بیاد، فقط و فقط مى خندید.
با بزرگتر شدنش ، امیرعلى هم کم کم طبیعتى سلطه جو پیدا کرد و شد فرمانرواى کامل قلب
پدرش.
در کنار تمام تفریحات، کلاسهاى متعدد آموزشى و ورزشى را براش در نظر گرفته بود. فراگیرى
سریع و کم نقص او، شادى غیر قابل وصف و بى نظیرى براش به ارمغان می آورد.
اهى مى کشد. برمى گردد و روى صندلى مى نشیند . دستهاش را حایل صورت مى کند .
با وجود تمام بى اعتنایى ها، همیشه فکر مى کرد هانیه به خودش تعلق دارد.
قریب به ده سال است که تقریباً هیچ نزدیکى فیزیکى با هم ندارند و هنوز التهاب بدن ظریفش و
تصویر پیچ و تاب آن، گرمابخش لحظات تنهایى اش است.
هنوز سردى دستهاى کوچکش را توى دستهاش حس مى کند.
در طى این سالها تنها به این دلخوش بود که الاقل نزدیک بهش و تحت عنوان همسر، در خانه
اش زندگى مى کند و امروز اقرار به اینکه این تماس، دیگر هرگز نخواهد بود ، براش وحشتناک
است ولى بیش از این نمى تواند خودش را فریب بدهد.
باز گشت و هجوم موج حمله هاى هیستریک و عصبى و در پى آن، سه سال درمان متناوب زیر نظر
بهترین روانشناسان در بهترین مراکز درمانى منهتن، به این نتیجه رساندش که براى بقاى
زندگیش و بر گرداندن امید، به تنها نیاز زندگیش، باید از امیرعلى فاصله بگیرد.
فاصله بگیرد تا هانیه بتواند جاى خالى فاصله را پر کند . تا امیرعلى محبت وجودیش را تمام و
کمال و بدون وجود رقیبى نثار مادرش کند. از عشق پسرش گذشت تا همسرش را سر پا نگهدارد.
و این بار، جراحتى که به قلبش وارد شده، خودش را از پا انداخته.
تقه اى به در مى خورد و در پى آن، قامت باریک منشى در چارچوب نمایان مى شود.
-آقایى به اسم صداقت مى خوان شما رو ببیند ... قرار قبلى نداشتن .
نگاه متعجبش را از منشى مى گیرد.
- دو دقیقه ... بعد راهنماییشون کنین.
از روزى که راد پدر وارد شرکت شده، جو به طور عجیبى سنگین است.
منشی با لبخند نصفه نیمه اى به سمت امیرعلى برمى گردد.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و چهارم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى