فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و دوم

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol

امیر:
- این دومین باریه که میام خونت، اولین بار رو یادته؟
لبخندي زدم . گفتم:
- آره، همراه
آنا جون اومدي ولی وارد
خونه نشدي.
امیر شیطون خندید و گفت:
- آخه نیلوفر خانم اصلا تعارف نکرد.
تعجب کردم! واقعا من تعارفش نکرده بودم؟! چه قدر من بی ادبم! ولی خُب اون موقع تو شوك مرگ
مادر جون بودم، بهونه
داشتم.
- خُب حالا بفرمایید.
همراهم وارد
سالن پذیرایی شد و نگاه کنجکاوش خونم رو تحلیل می کرد. حرفی نزدم، وارد آشپزخونه شدم، بعد از شُستنِ
دستام و استریل کردنشون وسایلِ لازم رو برداشتم و خواستم برم سمت
حمام که دیدم امیر وسط
سالن ایستاده و نگاش به
دیواره. دیوار پشتش بود و من نمی دیدم. کمی رفتم کنار که دیدم خاك بر سرم عکسمه! نمی دونستم چی کار کنم؟! هول
بودم و دوست نداشتم عکسم رو که توش موهام باز بود و لباسم آستیناش خیلی کوتاه رو ببینه! یه دفعه بدونِ فکر، براي این
که دست از نگاه کردن به عکسم بکشه، بلند گفتم:
- می تونی کمکم کنی؟
سریع برگشت سمتم و گفت:
- چه کمکی؟
موندم چی بگم! لعنت به من با این حرف زدنم! یه دفعه نگام به ظرف استیلِ پزشکیِ توي دستم افتاد و سریع گفتم:
- من پانسمان رو باز می کنم و تو اینو نگه دار بریزم توش.
امیر لبخندي زد:
- خُب می تونی بذاریش جایی!
خُب راست می گه دیگه! شدید حالم گرفته شده بود. امیر لبخند زنان اومد نزدیکم، صورتش رو جلوتر آورد و گفت:
امیر:
- ولی تا من این جام |جایی| لازم نیست، خودم برات نگهش می دارم نیلو خانم.
نفسم بند اومده بود. امیر امروز چشه؟
فقط سري تکون دادم و رفتم سمت
حمام. سایه و صداي قدم هاش نشون می داد داره پشت
سرم حرکت می کنه. خیلی هول
بودم. دستام و پاهام لرزون بود. موندم با این دستاي لرزون چه جوري می خوام کار کنم. وارد حمام شدم صندلیِ اتاقم رو
گذاشتم و نشستم رو به روي آینه.
امیر:
- ظرف رو بده من.
ظرف رو دادم دستش. آروم پانسمانِ روي پیشونیم رو برداشتم. روي بخیه ها سیاه شده بود. امیر حالت غمگینی گرفت و به
زخمم خیره بود. گفت:
- باید بکشیشون؟
لبخندي زدم و گفتم:
- نه، بخیه ي جذبیه، خودش از بین می ره، نیازي به کشیدن نیست.
امیر:
- واقعا؟ چه جالب.
بتادین روش ریختم که دیدم دیگه نمی سوزه. زخم رو تمیز کردم که سیاهی و خون هاي خشک شده از بین رفت و دیدم بله!
چون بخیه ها ریز و کمی نزدیک هم با فاصله ي پنج میلیمتر بودن زشت دیده نمی شد ولی جاش کامل مشخص بود، البته
طبیعی بود. برگشتم سمتش و نگاش کردم، نگاش فقط روي زخمم بود، چشماش براق بود. نمی دونم داشتم درست می دیدم
یا نه؟!
نه! خداي من! اشک بود. نگام فقط به اون قطره بود که از چشمش جدا شد و روي گونش ریخت. باورش برام سخت بود.
دستش بالا اومد. نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم، انگار مسخ شده بودم. انگشتش روي زخمم که نشست نفسم برید. سریع
کمی سرم رو بردم عقب. به خودش اومد و دستش رو پایین برد. سرش رو انداخت پایین و دوباره بالا آورد. نگاهش توي
چشمام موند.
امیر:
- من ... منو ... بب ... ببخش.
قلبم ایستاد. امیرِ مغرور! امیرِ مغرور از من معذرت خواهی کرد!
عقبی رفت ولی هنوز نگاهش به من بود. گفت:
- توي سالن منتظرتم.
منتظرِ حرفی از طرفم نشد و سریع رفت. نفسِ حبس شدم رو با شدت دادم بیرون و حس کردم تازه می تونم هوا بگیرم. چسب
زخمی برداشتم و روي زخمم زدم. از زیرِ چسب گوشه هاي زخمم دیده می شد ولی بد نبود. دست و صورتم رو شُستم و از
حمام بیرون اومدم. لباسام رو در آوردم و مانتوي مشکیِ کوتاه و تقریبا تنگی پوشیدم با جینِ کمی آزاد و شالِ آبی و کیف
دستیِ مشکیمم برداشتم تا با کتونیِ مشکیم ست بشه. مدادي هم به دور چشمام کشیدم و رفتم بیرون.
اي بابا! این که باز زوم کرده روي عکسِ من! با قدم هاي بلندي رفتم جلوش ایستادم که نگاش از عکسم کنده شد و به من
افتاد. لبخندي زد و بلند شد.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی