فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و یکم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و یکم

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol

یادمه هر وقت این مانتو
رو می پوشیدم، مادر جون می گفت داري می ري مدرسه؟! لبخندي رو لبم نشست و به سمت
شرکت حرکت کردم. واي! یه
روزِ کسل کننده ي دیگه بدونِ امیر. تازه فهمیدم به کَل کَل کردن با امیر عادت کردم! خیلی غمگین وارد
شرکت شدم و بی
حال جواب سلامِ همه رو دادم و در اتاقمون رو باز کردم و وارد شدم و بستم. چشم بسته به در تکیه دادم و نفس عمیقی
کشیدم. ابروهام رفت بالا. حس می کردم بوي عطر همیشگی امیر تو اتاقه. نه بابا! توهم زدم. همین طور چشم بسته بودم که
با صدایی از رو به رو و خیلی نزدیک چشمام گشاد شد و امیر رو دیدم. خیلی نزدیک بود، خواستم برم عقب که دیدم به در
چسبیدم. نگاش کردم. چشماش خسته و قرمز بود. نگاش توي چشمام در حرکت بود. نمی دونستم چی کار کنم، یعنی هر بار
نگام تو نگاش قفل می شد نمی دونستم چی کار کنم. انگار مغزمم قفل می کرد.
امیر سرش رفت پایین. گفت:
- سلام.
بالاخره قفلِ دهنم باز شد و سلام آرومی گفتم. امیر بازم نگام کرد. گفت:
- چرا چشمات رو بسته بودي؟
- من ... من ... هیچی ... همین جوري ... خستم.
- منم خستم، خیلی خستم، خستم نیلوفر.
یه جوري حرف می زد انگار می خواد گریه کنه، صداش می لرزید.
- خُب، خستگیِ سفره.
- نه، خستگی سفر نیست نیلو. من ... راستش ... من می خو ...
در اتاق زده شد که جفتمون از ترس پریدیم هوا و حرف
امیر نصفه موند. اي حناق بگیره! هر کی پشت
دره نفله بشه!
امیر در رو باز کرد. یکی از همکارا بود که بعد از ده دقیقه کار با امیر رفت و ما هم کلا از تو فاز خارج بودیم و سکوت بازم
بینمون بیداد می کرد. اعصابم به هم ریخته بود، یعنی امیر چی می خواست بگه؟ یعنی ممکنه حرفاي نیما درست باشه و امیر
دوستم داشته باشه؟! از این فکر لبخندي روي لبم نشست. نگاهی بهش کردم که دیدم نگاش روي منه. لبخندي مثلِ من روي
لبش بود. هول شدم و احمقانه لبخندي زدم که لبخندش رو عمیق تر کرد. تا عصر کار کردیم و امیر هیچ کلمه ي در ادامه ي
حرفاش نزد. اي بترکی آقاي شمس که نذاشتی ما بفهمیم امیر چشه؟!
داشتم از شرکت خارج می شدم که امیر صدام کرد. قلبم داشت تند می زد. اون قدر تند که صداش به گوشم می رسید.
برگشتم سمتش و با دیدنِ لبخندش هول تر شدم. این چرا امروز هی می خنده؟!
با صداي خفه اي گفتم:
- بله؟
با دو قدم نزدیک تر اومد و درست رو به روم ایستاد.
با صداي خفه اي گفتم:
- بله؟
با دو قدم، نزدیک تر اومد و درست رو به روم ایستاد.
امیر:
- هنوزم درد داري؟
ابروهام رفت بالا! چی؟ چه دردي؟ حالتم رو که دید با انگشت
اشاره، اشاره اي به پیشونیم کرد.
- آهان! نه، یعنی یه کم. امروز باید پانسمانش رو باز کنم تا هوا بخوره.
امیر:
- می خواستم بگم ... بگم امروز رو شام مهمونِ من باشی.
ابروهام رفت بالا! چی؟ امیر؟ این امیره؟
همین طور با تعجب نگاش می کردم که سرش رفت پایین و گفت:
- ولی حالا که می گی باید پانسمانِ پیشونیت رو عوض کنی، بمونه براي بعد.
- می تونیم بعدش بریم.
امیر سریع سرش رو بالا آورد، با چشماي براقش نگام کرد و گفت:
- واقعا؟
- آره، فقط من باید اول برم خونه، شاید بیست دقیقه طول بکشه.
امیر لبخندي زد و گفت:
- خیلی خوبه، پس من دیگه نمی رم خونه، با هم می ریم و من بیرون تو ماشین می شینم تا تو بیاي، خوبه؟
- اوهوم، بد فکریم نیست.
امیر:
- پس بزن بریم نیلوفر.
- بریم.
جلوتر ازش راه افتادم. همش فکرم به این بود که چرا امیر رفتارش عوض شده؟ امیر و شام مهمون کردن؟! آدم چه چیزا که
نمی بینه! با ماشینامون تقریبا موازيِ هم حرکت کردیم تا رسیدیم. پیاده شدم و داشتم می رفتم بالا که گفتم بذار یه تعارف
بزنم، زشته هیچی نگم. رفتم و به شیشه ضربه زدم. شیشه رو داد پایین و گفت:
- چیزي شده؟
- نه، خواستم بگم ... بیا بالا.
امیر لبخندي زد و پیاده شد. با چشماي گرد شده نگاش کردم، خندید و گفت:
- خیلی تشنمه، فقط آب می خورم و بر می گردم.
فقط سرم رو تکون دادم و خودم رو براي تعارف زدنم لعنت کردم. در رو که باز کردم از راهروي ورودي لوسترها رو روشن
کردم و برگشتم سمتش.
- بفرمایید.
کفشاش رو در آورد و وارد شد.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی