فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتادم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتادم

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol

نیما لبخندي زد و گفت:
- نمی گم کارت درست بوده یا نه! ولی شاید خوب بوده. سر به سرش نذار، از کسی براي در آوردن حرصش استفاده نکن،
منظورم گرم گرفتن با پسرهاست.
با اخم نگاش کردم. گفتم:
- من این جوریم؟
- نخیر خانوم، چشمات رو درست کن، گفتم شاید شیطون گولت زد.
- شیطون با ما کاري نداره فعلا، انگار رفته تو جلد
امیر.
نیما بلند خندید و گفت:
- باور کن زندگی و رابطه ي شما رو می شه فیلم کرد! اونم از نوع طنز و خنده دار.
خندم گرفت. لبخندي زدم و بازم کیک خوردم. نیما گفت:
- خُب، بریم؟
- آره، بذار فقط این کیک رو تموم کنم.
- پاشو دختر! چاق می شی، نمی خواد بخوریش.
لبخندي زدم و گفتم:
- من چاق نمی شم برادر.
آخرین تکه رو هم گذاشتم دهنم و بلند شدم. گفتم:
- بریم.
****
شب تو رختخواب داشتم به حرفاي امیر فکر می کردم، یعنی من کار بدي کردم توي رستوران با نیما جلوي امیر حرف زدم؟
آره دیگه! تازه همش لبخند هم می زدم! اشکام بی اختیار می ریخت، کاش جواب نمی دادم.
صبح با سر درد
شدیدي بیدار شدم. با این که حال نداشتم ولی بلند شدم و بعد از خوردنِ صبحونه مسکن خوردم تا درد
سرم
بهتر شه. کبودي زیر چشمام خیلی کمتر شده بود ولی هنوز پیشونیم درد داشت. عکسِ مهسا رو که نیما برام ایمیل کرده بود،
توي لپ تاپم ذخیره کردم و با وکیلِ مادر جون تماس گرفتم، ایمیلش رو گرفتم و براش فرستادم، با تمام مشخصات و اسمی
که نیما بهم گفته بود. اونم گفت ممکنه کمی طول بکشه که گفتم ایرادي نداره، فقط هر خبري شد سریع بهم اطلاع بده.
وقتی به نیما گفتم، خیلی ازم تشکر کرد.
دم ظهر بود که با آقاي سالاري تماس گرفتم. سالاري گفت:
- بله؟
- سلام، منم نیلوفر.
- سلام دخترِ خوبم، چه طوري؟ چه عجب!
- خجالتم ندید، ببخشید این چند وقته خیلی سرم شلوغه. راستش، می خواستم بپرسم.
- بگو دخترم؟
- می خواستم ببینم ... می دونم پر روییه ولی می تونم برگردم سرِ کار؟
سالاري خندید و گفت:
- این چه حرفیه دخترم، این شرکت اصلا مالِ خودته.
- ممنون، از کی می تونم بیام؟
- از همین الان. واقعا بهت احتیاج داریم، یه پروژه ي خیلی مهم بهمون دادن، براي شرکتی توي ساري، فکر کنم کمک
زیادي برامون باشی.
- یعنی از الان می تونم؟
- بله عزیزم، می تونی؟
- بله بله، همین الان راه می افتم. خداحافظ.
خیلی خوشحال بودم. خوشحال بودم که می تونستم بازم هر روز امیر رو ببینم. سریع تیپِ ساده و بدون آرایشی زدم و راه
افتادم. سرِ یه ربع رسیدم. باید ماشینم رو هم ببرم درستش کنم، خیلی کار دارم. سریع رفتم بالا، وارد
اتاقِ سالاري شدم، ازش
اجازه گرفتم و با قدم هایی نامطمئن و لرزون به سمت
اتاق مشترك خودم و امیر رفتم. در رو آروم باز کردم و رفتم داخل. کلی
کنف شدم! امیر نبود. نفس عمیق و ناراحتی کشیدم و رفتم سرِ میزم نشستم.
تا ظهر موقعِ نهار خبري از امیر نشد، خیلی عصبی شده بودم. براي نهار که رفتم، صحبت هاي چند نفر رو از میز کناري شنیدم
و کلی داغون شدم. امیر و چند تا از مهندس هاي شرکت رفته بودن ساري. اي خدا! کاش منم می رفتم. با روحیه ي داغون و
اعصابی خُرد برگشتم توي اتاقم. من بدونِ امیر، توي این اتاق، تنها چی کار کنم؟
کارم تا ساعت
شش و نیم طول کشید و براي دادن برنامه ها رفتم اتاقِ سالاري و فلشم رو دادم بهش. اونم بعد از بررسی
مختصري گفت عالیه. با نهایت افسردگی برگشتم خونه. کاش می فهمیدم حداقل چه قدر سفرشون طول می کشه؟! روزم
خیلی معمولی و یکنواخت تموم شد و خیلی زود هم خوابم برد.
صبح با صداي آلارم گوشیم بیدار شدم و با کلی بی حالی و کسلی حاضر شدم. یه مانتوي نخیِ مشکیِ جلو بسته با شال
طوسی و نخی و شلوار کتون طوسی ب
گ و کیف و کفش مشکی اسپرت! عینِ دختر بچه ها شده بودم!

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتادم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی