فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 235 الی 238

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 235 الی 238

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol

_چی شد؟!
مرد با تاسف سری تکون داد گفت:
_انگار نمیخواد باور کنه و شوک بهش دست داده بارداری هم مزید بر علته
تیمسار سری تکون داد و همراه مرد از اتاق بیرون رفتن..
لبخندی زدم و دستی به شکمم کشیدم
در باز شد و تیمسار تو چهارچوب در ایستاد گفت:
_بدبخت همین دیوانگی رو کم داشتی البته خوش به حالت شد دیگه شکنجه نمیشی
چرخید رفت بیرون سرم روی زانوهام گذاشتم
روزها می گذشتن و جز غذایی که بهم میدادن کسی سراغم نمی اومد..
تازه چشم هام گرم شده بود که در اتاق باز شد
مردی آروم تو اتاق قدم گذاشت
ترسیدم...
مرد همون نگهبان شب هام بود
لبخند ی زد گفت:
_ برای یک شب بد نیستی ....
و اومد سمتم....
دست و پام تو زنجیر بود
تو خودم جمع شدم.
پوزخندی زد و گفت:
_دیوونم که هستی هیچ کس حرفتو باور نمیکنه.
نگاهی به اطرافم انداختم.
هر قدم که بهم نزدیک تر میشد ترسم بیشتر میشد.
تنها کاری که میتونستم بکنم جیغ زدن بود
شروع به داد و فریاد کردم
سیلی محکمی بهم زد.
_خفه شو
دست و پا زدم.
موهامو محکم کشید که از درد چشمامو بستم.




_آفرین ساکت باش تا منم به کارم برسم.
تف انداختم توی صورتش
_تف تو روت بی غیرت اندازه یه حیوونم نیستی که به زن حامله چشم داری.
زد تو دهنم و لباسم و محکم کشید. دکمه های لباسم کنده شد.
سرش هر لحظه به صورتم نزدیک تر میشد و ترس و انزجار من بیشتردوباره تقلا کردم
که محکم کوبید تو پهلوم.
از درد فریاد زدم بی رمق دستام و گذاشتم رو پهلوم
کتم و از تنم کند.
دیگه امیدی نداشتم
اشکام سرازیر شدن.
گرمی چیزی رو زیرم حس کردم
دست لرزونمو بردم سمت پام و خیسی رو لمس کردم.
دستم که بالا اومد خون لای انگشتام وحشت زده ام کرد.
_ب…بچ…بچم
با گریه داد زدم
کثافت بچم
مرد وقتی دید زیرم پر از خونه ترسید از جاش بلند شد
لگدی به پهلوم زد و از اتاق بیرون رفت.
با هق هق دست گذاشتم رو شکمم نالیدم:
_کوچولوی من دووم بیار مامانو تنها نذار خواهش میکنم.
خون ریزیم هر لحظه بیشتر میشد دست و پام بی جون شدن و به دیوار تکیه دادم
تا اومدم چشم هامو ببندم درد عمیقی زیر دل و کمرم پیچید .
از درد تو خودم جمع شدم.
درد هر لحظه بیشتر میشد چیزی زیر شکمم فشار میاورد.
نالیدم:
خدایا الان که وقتش نیست...
از درد زیاد فریاد زدم. در باز شد.
نگاه لرزانمو به در باز شده دوختم تیمسار همراه همون مرد وارد اتاق شد
مرد نگاه بدی بهم انداخت.
با تته پته گفت:
_آقا من دیدم اینطوری شده گفتم خبرتون کنم.
تیمسار اومد سمتم و با دیدن خون اخمی کرد
_برو زنگ بزن بیژن بیاد.
مرد تند از اتاق بیرون رفت
نشست کنارم و زنجیر هارو از دست و پام باز کرد
جوونی برام نمونده بود
عرق سرد به تنم نشست
از درد لبم رو محکم گاز گرفتم
از جاش بلند شد
شروع به قدم زدن توی اتاق کرد
نمیدونم بعد از چند دقیقه بود که برای من مثل چند سال گذشت
در اتاق باز شد
و همون مردی که اون روز معاینه ام کرده بود وارد اتاق شد
گفت:




_چی شده؟!
تیمسار شونه ای بالا انداخت
_نمیدونم خونریزی کرده فکر کنم به خودش صدمه زده
بیژن تند نشست کنارم گفت:
_چرا بلوز تنش نیست؟!
تازه فهمیدم با چه وضعی روبروشونم اما انقدر درد داشتم که دیگه توجهی به بالاتنه ای لختم نکنم
_نمیدونم لابد دیوونه شده دوباره
بیژن سری تکون داد گفت
_درد داری؟!
نالیدم
_خیلی
_برو یه لباس براش بیار با یه قابلمه آب زود باش فکر کنم بچه داره به دنیا میاد.
ترسیدم دستای سردمو روی دستای بیژن گذاشتم
چشم روی هم گذاشت گفت:
_نگران نباش
صدای تیمسار اومد
_بیژن بیا کارت دارم
بیژن از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه برگشت.
_باید شلوارتو در بیارم
صدای گریه ام بلند شد
با صدای مهربونی گفت:
_من دکترم فقط یه دکتر که جون مریضم و بچه اش برام مهمه. بهتره به چیزی فکر نکنی
چیزی نگفتم.
ملافه ی بزرگی رو انداخت روم و شلوارمو در آورد.
هر لحظه فکر میکردم چیزی داره فشار میاره بیژن شکمم رو معاینه کرد ...
پاهاتو باز کن بچه داره به دنیا میاد.
همرو بیرون کرده بود و فقط خودش کنارم موند.
_نفس های عمیق بکش و زور بزن.
عرق روی پیشونیم نشسته بود
با دستم ملافه رو توی مشتم مچاله کردم و نفس های عمیق کشیدم
_خوبه همینطوری ادامه بده
یه درد عمیق حس کردم که از درد جیغی کشیدم.
دردش فقط یه لحظه بود.
بعد انگار خالی از هر حسی شده باشی





نگاهم به موجود خونی توی دست بیژن افتاد که داشت آروم به پشتش میزد.
زیر لب نالیدم
_بچه چیه؟!
_دختره
لبخندی زدم و چشم هام بسته شد
فقط صداهارو میشنیدم گنگ و نامفهوم صدای بیژن که میگفت
_تو خیلی پستی خیلی باید این دخترو ببرم خیلی خونریزی داره اینجا بمونه میمیره.
و دیگه چیزی نشنیدم...
با سوزش دستم چشمامو آروم باز کردم
نگاهی به اطراف انداختم
یه اتاق ساده و پنجره ای که نور ازش میتابید
دستی به شکمم که حالا خالی بود کشیدم
کم کم همه چی یادم اومد
بچم...
در باز شد و قامت مسیحا توی چهارچوب نمایان شد.
وقتی دید بیدارم اومد داخل و درو بست
_از دستم ناراحتی ؟
توی این مدت دنبال کارات بودم
آرشاوین لب مرز منتظرته
سرم چرخید سمتش لب زدم:
_بچم..دخترم کجاست؟!
دستی به صورت کشید و گفت:
_چون نارس بوده زنده نمونده.
بیژنم با هزار کلک تورو آورده اینجا وقت نداریم باید هرچه زودتر بریم
تیمسار بفهمه بیمارستان نیستی پیدات میکنه .
برات آب گرم کردم لباسم برات گذاشتم برو حموم کن حرکت کنیم.
سرمی که به دستم وصل بود و باز کرد
از جام بلند شدم هنوز ضعف داشتم و تمام بدنم درد میکرد.
به اتاقکی که شبیه حموم بود رفتم
بعد از چند ماه حسابی خودمو شستم



منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 235 الی 238 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب