فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 239 الی 242

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 239 الی 242

ویرایش: 1396/1/16
نویسنده: chaampol

با دیدن شکم تختم و سینه هایی که پر از شیر شده بودن اشک چشمامو پر کرد. نالیدم خدایااااا
جای تک تک شکنجه ها روی بدنم مونده بودن ....
اشک نشست توی چشمهام جلوی دهنم رو گرفتم و هق زدم برای بچه ای که فقط چند ماه همراهم بود
اما امید زندگی بود برام.
لباسامو پوشیدم.
مسیحا جیگر کباب کرده بود.
چند لقمه خوردم.
مسیحا کلافه بود و میشد این و از حرکاتش فهمید.
دست از خوردن کشیدم و گفتم:
چیزی شده؟
-نه چه طور؟
_ کلافه به نظر میرسی
سرشو انداخت پایین و گفت:می خوام یه چیزی بگم نمیدونم درسته گفتنش یا نه؟
منتظر نگاهش کردم
ادامه داد :کاتیا من هنوز مثله قدیما دوست دارم ما میتونیم از اول شروع کنیم
ازجام بلند شدم.
_ ممنون بعد از این همه مدت و خوردن غذاهای زندان خیلی بهم چسبید بهتره بریم گفتی آرشاوین منتظره
-اما کاتیا...
_ بهتره ادامه اش ندی من یه زن شوهردارم ممنون از کمکات.
مسیحا دیگه حرفی نزد و از جاش بلند شد.
باهم از ساختمون کوچکی که وسط یه جنگل بود بیرون اومدیم.
در ماشین رو برام باز کرد.
نگاهی به اطراف انداختم و با لذت هوای صاف و تمیز رو نفس کشیدم.
بوی آزادی میداد..
با یاداوری شکنجه هایی که شدم و بچه ای که ندیده از دست دادم غم نشست توی نگاهم.
بغضمو به سختی قورت دادم و سوار ماشین شدم.
مسیحا ماشین رو روشن کرد حرکت کردیم.
-به سر بیژن چه بلایی اومد؟
_ چیزیش نشده و شاید تا الان از کشور خارج شده باشه نگران نباش
-خوبه
و دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد..
نگاهی به اطراف انداختم
-چقدر اینجاها آشناس!
_ آره این جاده به روستای خودمون ختم میشه..




با یاداوری روستا و بلاهایی که اونجا سرم اومده بود مرگ خواهره ناکامم با بچه ای که حالا هردو زیر خروارها خاک آرامیدن آهی کشیدم و گفتم:از پدرت و بقیه خبر داری؟
نیم نگاهی بهم انداخت گفت: اگه
منظورت خان و خان زاده هاس خوبن ...
فهمیدم دوست نداره ادامه بده دستاموتوی هم قفل وچیزی نگفتم

بعدازمسافتی ماشین رو تو ی سراشیبی پارک کردوگفت:
_ازاین به بعد رو بایدپیاده بریم ماشین نمیره
ازماشین پیاده شدیم وباهم به سمت تپه حرکت کردیم
توازپدرومادرم خبرداری؟!

_اره باهاشون خیلی کم درارتباطم جویای حالت بودن اما من نگفتم دست ساواک افتادی فقط گفتم ازدواج کردی و به زودی میری پیششون

ازت ممنونم که راجب این اتفاقات اخیرچیزی بهشون نگفتی

نفسش روباصدابیرون داد وباصدای گرفته ای گفت:

_هیچ چیزتوی زندگیم اونجوری که می خواستم نشد شایداشتباه کردم بایدبرای خواسته هام می جنگیدم





درکش میکردم مسیحا از اول زندگیش باسختی ورنج بزرگ شدخواستم بحث وعوض کنم گفتم:
ازنیلوفرخبرداری؟
_نه ازوقتی که جداشدیم ورفت دیگه ازش خبری نشد
توچطوراون روز اومدی زندان ساواک؟
_بعدرفتن نیلوفرشنیدم ارشاوینم رفته می خواستم ببینم توام رفتی یانه
اومدم دم خونه ارشاوین؛شکوفه گفت نیستی وغیبت زده اما راجب بارداریت حرفی نزد خیلی دنبالت گشتم امانبودی
تااینکه یه روزاشکان گفت:همراهش بیام
اونجامنم حرفی نزدم امابادیدن توتوی اون وضع واقعاشوکه شدم باورم نمیشدتوروساواک گرفته باشه؛نفهمیدم منظور اشکان از نشون دادن تو به من چیه اونم اشکان که انقدر محافظه کاره همچین ریسکی کنه برام تعجب داشت
امابعدازاون روز اشکان راجب تو بهم چیزی نگفت تا اینکه بیژن ودیدم اون مردمحترم وقابل اعتمادبودی راجب توباهاش حرف زدم وانگارچون حالت بد بوده قرار شد بیاد دیدنت وقتی ازپیشت اومد وراجب حالت بهم گفت
مکثی کرد
نگاهش کردم که قدمی بهم نزدیک شد ...
-چرا؟
نمیدونم همش فکر میکنم تیمسار برامون تله ای گذاشته نگران نباش چیزی نمیشه
خدا کنه
_اگه خسته شدی یکم بشینیم
نه بهتره زودتر بریم





لبخند غمگینی زد آروم گفت:
-یعنی انقدر دلت برای آرشاوین تنگ شده که با این حالت
حاضر نیستی کمی استراحت کنی
_ میدونی ....
دستشو بالا آورد
نمیخواد چیزی بگی حق داری اون شوهرته شوهرت
و به راهش ادامه داد

نگاهی به آسمون صاف انداختم و اهی کشیدم درخت ها
همه سبز بودن و صدای پرنده ها ملودی زیبایی ساختن
کمی نشستیم
و لقمه هایی که مسیحا همراهش اورده بود
رو خوردیم دوباره به راهمون ادامه دادیم هوا رو به تاریکی بود...
گوشام لحظه ای
تیز شدن احساس کردم صدای سم اسب میادبا ترس گفتم: مسیحا صدایی شنیدم
مسیحا ایستاد
و هردو سکوت کردیم
درست شنیده ام
صدای سم اسب بود
اونم نه یکی بلکه چندتا بازوی مسیحا رو محکم چسبیدم

_ نکنه تیمسار دنبالمون اومده
-اروم باش کاتیا
_ نمیشه مسیحا دیدی گفتم : اون یه نقشه داره اون میدونست ما همو
میشناسیم شاید از طریق ما برای آرشاوین تله گذاشته

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 239 الی 242 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب