فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 247 الی 250

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 247 الی 250

ویرایش: 1396/1/17
نویسنده: chaampol

اما دیگه دست
اون مرد سنگ دل نیوفتم
دست و پام می لرزید
و قلبم تند تند میزد صدای مرد اومد
که گفت:
_ببر سیاه بیا اینور...

سگ نگاهی بهم کرد و ازم فاصله گرفت با ترس و لرز نگاهم رو به سمت مرد چرخوندم با دیدنش کمی به خودم
دلداری دادم چون لباس های محلی تنش بود و یه
دست چوب خشک زیر بغلش...
قدمی سمتم برداشت...
قدمی عقب رفتم...

از حرکتم تعجب کرد و گفت:

_یه دختر تنها توی جنگل به این بزرگی چیکار میکنه؟!

نفس آسوده ای کشیدم صدامو صاف کردم تا نلرزه گفتم:

_دنبال خانم و آقای امینی هستم
مرد ابرویی بالا انداخت گفت:
_چیکارشون داری؟!

دست دست کردم و گفتم:

_من از طرف مسیحا بختیاری اومدم





با آوردن اسم مسیحا غمی توی دلم نشست و بغض راه گلومو بست مرد لبخندی زد و گفت:
_تو باید کاتیا اشرافی باشه درسته؟!
_بله شما منو میشناسین؟!
_بله من علی هستم،علی امینی...
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم نفس راحتی کشیدم گفتم:
_خداروشکر که پیداتون کردم
ما از دیشب منتظرتون بودیم پس خود مسیحا کو؟
سرم و انداختم پایین
_ببخشید شما خسته هستین همراه من بیاین همسرم توی کلبه منتظره شماست البته از دیشب...
همراه علی آقا هم گام شدم دیگه سوالی نپرسید و من ممنونش شدم
از سراشیبی پایین رفت
با تعجب به درخت های سر به فلک کشیده نگاه کردم پس کلبه کجاست
با دیدن کلبه ی کوچکی وسط جنگل لبخندی زدم که گفت:
_ما این کلبه رو اینجا درست کردیم تا کسی پیدا نکنه درسته جاش پرته اما امنه...
در کلبه باز شد و زنی هم سن و سال های خودم از کلبه بیرون اومد
نگاه متعجبی به ما انداخت....
علی آقا گفت:
_عاطفه جان مهمون داریم ایشون کاتیا اشرافی هستن
عاطفه لبخندی زد و اومد سمتمون با مهربونی بغلم کرد گفت:
_خوشبختم عزیزم...
دستم و گرفت
_بیا حتما خیلی خسته ای
همراه هم وارد کلبه شدیم
یه کلبه ی معمولی و جمع و جور کمی استرس داشتم...
عاطفه صبحانه ی مفصلی آورد و هر سه توی سکوت صبحانه رو خوردیم که
عاطفه گفت:
_حیف آقا آرشاوین نیست و گرنه خیلی خوشحال می شد
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم که علی آقا گفت:
_مسیحا کجاست؟!
دوباره با یادآوری مسیحا بغض نشست تو گلوم سرم وبلند کردم و نگاهی به چشم های منتظرشون انداختم
لبم و با زبونم خیس کردم آروم گفتم




_آدم های تیمسار تعقیبمون کرده بودن مسیحا تیر خورد من فرار کردم نمیدونم زنده مونده یا نه....

اشکم رو با سر انگشتام پاک کردم هر دو ناراحت سرشون
و پایین انداختن علی آقا از کلبه بیرون رفت
عاطفه هم سفره
رو جمع کرد نگاهی به کل کلبه انداختم از آرشاوین دلگیر بودم
من زنشم اگه دوستم
نداره بازم ناموسش میشم حتی نمونده تا ببینتم
عاطفه اومد کنارم نشست با مهربونی دستم و توی دستش
گرفت و انگشتی که توی شکنجه ها با انبر کشیده بودن رو دست کشید
با سردترین صدای
ممکن گفتم:
_توی شکنجه اینطوری شده
_خیلی برات سخت گذشت

_6ماه نه شب داشتم نه روز با بچه ای تو شکمم فکر میکنی سخت نگذشت؟!هرشب با صدای داد
و فریاد دیگران میخوابیدم خواب که نه فقط کابوس بود و کابوس...

آه پر دردی کشیدم
یهو بغلم کرد کنار گوشم گفت:

_مسیحا خیلی ازت تعریف می کرد واقعا همونطور شجاع و خانوم هستی ...

نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای بلندی زدم زیر گریه نالیدم



_من باعث مرگش شدم من یه آدم بی خاصیتم خواهرم
جوون مرگ شد دختری که هم اتاقیم بود صد ها بار بهش تجاوز شد آخرم تو
یه شب سرد مرد بچم رو ندیدم عشقم و از دست دادم
پشتم و نوازش کرد

_آروم باش همه چی درست می شه
از بغلش بیرون اومدم
دیگه چیزی
واسه از دست دادن ندارم فقط یه خواهش دارم ازت
_چی عزیزم؟!

_کمکم کنی پیش پدر و مادرم برم
_میری عزیزم صبر کن آرشاوین برگرده
_نه نه دیگه
نمیخوام ببینمش
_آخه چرا؟!
_خواهش میکنم سوال نپرس الآن فقط میخوام به آرامش
برسم این یه سال و خورده ای به اندازه کافی سختی کشیدم میدونم آرشاوین هیچ علاقه ای به من نداره و الآنم بچه ای
نیست که به خاطره اون با هم باشیم
عاطفه دیگه هیچی نگفت
شب زودتر از
عاطفه و علی به رخت خواب رفتم اما تا صبح از این پهلو به اون پهلو شدم

هر موقع که چشمامو می بستم جسم
غرق در خون مسیحا جلوی چشمم مجسم می شد
دوباره اشکم سرازیر شد

تصمیمم و گرفتم باید برم پیش پدر و مادرم

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 247 الی 250 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب