فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 243 الی 246

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 243 الی 246

ویرایش: 1396/1/17
نویسنده: chaampol

مسیحا به اطراف نگاه کرد یهو دستمو کشید گفت:

-کاتیا فقط بدو ....

همراه مسيحا دويدم
، تند تند از وسط درختا ميگذشتيم نفس زنان ايستاديم
؛مسيحا گفت
_كاتيا اين مسيرو ميبيني
،بايد تا تهش بري،يه كلبه هست كه يه زن و مرد جووني توش زندگي ميكنن
؛اونا بهت ميگن ارشاوين كجاست
_پس تو چي؟؟

_برو نگران من نباش
_اما....
_اما و اگر نيار،برو دارن ميرسن...

نگاهي به پشت سرمون كردم
و با ديدن چندتا اسب سوار
كه در حال جستجوی اطراف بودن و هنور مارو نديده بودن
از ترس دست و پام
به لرزه در اومد
_برو مراقب خودت باش
چند قدم عقب عقب رفتم
،نگاهم هنوز به چشم هاي مهربون مسيحا بود
قطره اشكي
از گوشه چشمم چكيد.
پشت به مسيحا شروع به دويدن كردم همينطور كه ميدويدم
اشك هم ميريختم با شنيدن
صداي گلوله یهو سر جام ايستادم





جرأت برگشتن نداشتم،با قلبي لرزان برگشتم و اروم پشت درختي ايستادم
چند مرد اسب سوار
اطراف پراكنده شدن با ديدن جسم خوني مسيحا كه زمين افتاده بود پاهام سست شد و با زانو خوردم زمين

دستمو جلوي دهنم گرفتم كه صداي گريه ام بلند نشه

نگاهم به مرد مهربوني بود كه حالا غرق در خون با فاصله از من روي زمين افتاده اما فكرم جاي ديگه بود

تمام لحظاتي كه باهاش بودم مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد
ميشد.....مهربونياش،مظلوميتش....
دوست داشتنه های
از ته دلش زمين رو چنگ زدم و از ته دلم بدون اينكه صدايي از گلوم خارج بشه فرياد زدم خداااااااا.......

دلم ميگفت برو نزديك ببين زنده ست يا نه...
عقلم ميگفت اون بخاطر تو جونشو داد پس برو به راحت ادامه بده ...

بين دلم و عقلم گير كرده بودم،هوا داشت تاريك ميشد و ميدونستم جنگل خوفناك ميشه و اين اسب سوارا برميگردن

از جام بلند شدم قدم لرزانی برداشتم ....
باید می رفتم...





با چشم های پر از اشک چشم از جسم غرق در خون مسیحا گرفتم

تا جایی که توان داشتم شروع به دویدن کردم
نمیدونستم
کجا دارم میرم فقط لا به لای درخت ها می دویدم
هوا تاریک شد...

نفس زنان روی زمین نشستم...زانو هامو بغل کردم...

اشک هام سرازیر شدن نگاهی به آسمون پر ستاره ی شب انداختم لب زدم خدایا خسته ام بسه
به اندازه ی کافی کشیدم مسیحا به خاطر من مرد خدایا خسته ام
صدای زوزه ی گرگ می اومد

انقدر این چند وقت زجر و بدبختی کشیدم که یه
شب بدون آب و غذا وسط جنگل موندن برام بی تفاوت بود
دستی به لباسم که خیس شده بود کشیدم

سینه های متورم و پر از شیرم نوزادی رو میخواست دوباره بغض کردم

چرا هر کی وارد زندگیم میشه یه جوری از دست میدمشون
خواهرم...

مسیحا..
دخترم..

پدر و مادرم..
آرشاوین...

با یادآوری آرشاوین پوزخندی زدم من که برای اون مهم نیستم




اصلا حالا که بچه ای نیست چرا دارم دنبالش میرم؟!
بلاتکلیف
و کلافه توی خودم جمع شدم همونطور نشسته خوابم برد
صبح از سردی هوا بیدار شدم هوا هنوز گرگ و میش بود
از جام بلند شدم و
دوباره به راهم ادامه دادم
کم کم هوا روشن شد
ولی من هنوز سرگردا
ن توی جنگل راه میرفتم.
.
هرچی بیشتر میرفتم درخت ها بزرگ تر و پیچیده
در هم تر می شدن صدای سگی باعث شد تا سرجام بی حرکت بی ایستم سگ
با دو به طرفم اومد
از ترس نمیدونستم چیکار کنم
اگر فرار میکردم جری تر میشد و حتما میگرفتم

اگه وایستم هم ...
متزلزل بودم فرار کنم یا نکنم

که با صدای مردی قالب تهی کردم
حتما یکی از افراد تیمسار هست

وای خدایا پیدام کردن
آروم یه قدم عقب رفتم که سگ بزرگه سیاه قدمی جلو اومد.ِ....

انقدر از این که دوباره دست تیمسار بیوفتم وحشت کردم که ترجیح می دادم سگ همین الآن بخورتم

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 243 الی 246 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب