فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- ب

ویرایش: 1396/1/17
نویسنده: chaampol
بى اختیار به امیرعلى رو مى کند ....شاید توضیحى بدهد که او را از این وضعیت نجات دهد.
نامدار، نفسش تنگ شده ....خسته است ...از عالم و آدم.... دیگر نمى کشد...
با صدایى بى جان ادامه می دهد:
- دقیقاً منت چیو سر من مى ذارین؟؟... من ،ادعایى ندارم ... هیچ وقت هم نداشتم ... ولى اگر در
راستاى دین کارى نکردم، بر خلاف اونهم کارى نمى کنم... حاصل عمکرد شما ،ایجاد نفرت از
جنگ و بازماندگانشه.... نه تحسین رشادت هاشون.
ادامه ی صحبت براش غیر ممکن شده... روى صندلیش مى نشیند. سرش را بین دو دست مى
گیرد و به نقش روى میز خیره مى شود.
مدتى در سکوت مى گذرد. امیر على از جاش بلند مى شود. قرار گرفتن در برابر آن همه اتهام، در
زیر سایه ی سکوت سنگین هانیه ...دیگر لحظه اى نمى تواند دوام بیاورد.
زبانش به هیچ کلمه اى باز نمى شود. با قامتى خمیده از در خارج مى شود.
هانیه همچنان آنجاست. به رفتن امیرعلى فکر مى کند. دلش براى این همه مظلومیت مى سوزد.
فقط او مى داند که بى تقصیرترین آدم این میان امیرعلى ست.
به نامدار که بى حرکت پشت میزش نشسته رو مى کند، آهسته لب مى زند:
برخوردت درست نبود. امیرعلى هیچ گناهى نداره... اون، پاکترین مردیه که در تمام عمرم
دیدم...
تن صداش بالا می رود.
-اشتباه فکر مى کنى... چیزی که فکر مى کنى حقیقت نداره ... رابطه اى بین ما نیست.
نگاه تند و بیرحم نامدار ، صدا را در گلوش خفه مى کند.
به محض خارج شدن آخرین جمله، پشیمان شده. دستش به سمت دهانش مى رود .
- متاسفم ... نمى خواستم ... منظورم این بود که...
انگشتان دستش بى اختیار به گره اى تبدیل مى شود... چشمهاى خاکستریش حالا دیگر حالتى از
تحقیر به خودشان گرفته.
- چرا ... اتفاقاً حقیقت داره... زودتر از اینها باید حدس مى زدم.
دست پیش مى برد و کیفش را بر مى دارد. منزجر... بى نگاه... بى خداحافظى، شرکت را ترک مى
کند.
***
ساعت از نیمه گذشته .....تب دارد ....درد دارد ....قفسه سینه اش مى سوزد و ضربانى حس نمى کند.
مثل روح توی خیابان ها سرگردان است . خط چراغ ماشینها را تار مى بیند.
خاطرات، مثل برق از جلوى چشمهاش مى گذرد.
اولین بار که خودش هم نفهمید چطور دل باخت.
ترسى را که به دلیل ناسازگارى و عدم تناسب بین شان بود را هنوز لمس مى کند. چقدر تلاش
کرده بود که ازش دورى کند.
مخالفتها را به یاد مى آورد.
همه چیزش را داده بود تا بدستش بیاورد و حالا.... امروز ...همه را یکجا ،باخته.
گاهش بى حواس مى افتد به مردى ژنده پوش، که با دستهاى کبره بسته ، کنار یک زن، بر تکه
مقوایى زانو زده و با ساز دهنى براش مى زند. زن هم در جواب، انگشتهاى ضمختش را روى سیم
هاى سه تار مى کشد.
سیگارى بیرون مى آورد و آتش مى زند. زن چشمش به اوست. با اشاره، ازش سیگار مى خواهد.
سیگار خودش را به او مى دهد و یک سیگار دیگر براى خودش آتش مى زند.
زن از زدن دست مى کشد و مشغول پک زدن مى شود. سیگار به نیمه نرسیده ،آن را میان لب هاى
مرد قرار مى دهد.
مرد، عاشقانه براش مى زند .زن با همان ظاهر، براش ناز مى کند.
با حسرت نگاهشان مى کند.
یک عمر کورکورانه به دنبال خوشبختى بوده. حالا فهمیده سهمى از آن ندارد.... خوشبختی، مسیر
و راه خاصى ست که هر کسى شانس دستیابى بهش را ندارد.
به مقام و ظاهر و ثروت و دارایى هم ربطى ندارد. بیشتر شبیه یک هدیه است.
مرد با صداى خفه و خشدارى شروع به خواندن مى کند.
ترسون ترسون یواش یواش اومدم در خونتون
پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
یک شاخه گل در دستم سرراهت بنشستم
از پنجره منو دیدی همچون گلها خندیدی
وای به خدا... وای نگهت... از خاطرم نرود
وای به خدا... وای نگهت... از خاطرم نرود
کم کم گروهى جمع مى شوند .....مى خندند و هم آوازى مى کنند.
پسرى مو سیخ سیخى هم بشکن زنان آن وسط قر کمرش را خالى مى کند.
به اتش سیگار میان انگشتهاش خیره مى شود. دارد به آخر مى رسد.
دست در جیبش مى کند. بیست دلارى در ظرف پیش رویشان قرار مى دهد و از معرکه دور مى
شود.
هیچ چیز، حال خرابش را خوب نمى کند.
قطرات اشک سرگردان میان سوز وسرما روى صورتش ازهم سبقت مى گیرند. فریادى از عجز مى
کشد و زانو مى زند...
دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من
دلم می خواد داد بزنم

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى