فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- الف

ویرایش: 1396/1/17
نویسنده: chaampol
🔻تک خنده اى مى کند و ادامه میدهد:
- تنها چیزى که بلدن اینه که بسیج و امثالهم رو به خاطر عقایدشون به سخره بگیرن ....این
بسیج که امروز مسخره ی کلام عام و خاص شده ،نسل سوم از افرادیه که خیلى هاشون امروز
کنار ما نیستن.....کسانى که دلسوز بودن و به خاطر دفاع از شرف و ناموس و غیرت ایرانى، سینه
شون رو سپر بال کردن.
با حرص ادامه می دهد :
-از گرد راه نرسیده، شمشیر رو از رو بستین! شما از غربت و انزواى بازمانده های جنگ چی می
دونی؟!
با صدایى که در گلو شکسته، زمزمه مى کند:
- چى میفهمى از سالها انتظار و انتظار و......انتظار... امروز ازشون چى مونده ؟! جز نامى و ....نه
نشانى!
دستهایش را از دو طرف باز مى کند.
- می بینید؟! به همین سادگى عادت شد ... از اون ساده تر، فراموش شد.....فراموش شد حماسه
هایى که آفریده شد و هنوز هم کنج آسایشگاهها مى شه پیداش کرد.
نگاه عصبانیش را به سمت نامدار نشانه مى گیرد.
-اون زمان که شما و امثال شما ،فرار رو بر قرار ترجیح دادید و ساده ،ارزشها رو به زرق و برق
عالم فرنگ فروختید، دغدغه ی رزمنده، بسیج و امثال من، دفاع از سرزمین و ناموس ، در برابر
تجاوز بیگانه بود.
به نامدار، حق به جانب نگاه می کند و انگشت اشاره اش را به سمت او مى گیرد.
- هویت امروزتون رو هم از اونها دارید.
از جا بلند مى شود و چند قدمى به سمتش بر مى دارد.
-بنابراین حتى اگر امروز از بسیج ،فقط نامى مانده باشه و.....نه مرامى ......شما در جایگاهى
نیستى که بخواى بهشون توهین کنى

نامدار، خودنویس گرانبهاش را روى میز پرت مى کند. نفس کلافه اى مى کشد و به پشتى
صندلیش تکیه مى زند. چشمهاش از فرط بى خوابى سرخ شده و به زحمت مى تواند افکارش را
متمرکز کند. با این حال به جستجوى واقعیت در چهره مرد روبروش مى پردازد.
انگشتانش را در هم حلقه مى کند. کاملا متوجه ست که تا چه حد خودش را برنده احساس مى
کند. زهر خندى مى زند.
-جالبه !!!.....با جرات منو زیر سوال مى برین!
تکیه اش را از صندلى بر مى دارد و به جلو خم مى شود.
-اگر تو این جامعه فراموش شدین، بهتره بگردین دنبال دلیلش .....تصویرى که تو و امثال تو از
رزمنده به جا مى ذارین، یک قهرمان نیست. یک فرد بیچاره ست که دچار عوارض جنگ شده.
توقع دارین که دیگران بهتون توجه کنن ...
شانه اى بالا مى اندازد.
- که خب... اغلب بى تفاوتن!
سیگارى بیرون مى آورد.
- تا جایى که من مى دونم ، رزمنده ی واقعى اونیه که به وظیفه ی الهى خودش عمل کرده و به
فکر توشه ی آخرت و رسیدن به قرب الهیه... اون چیزى که تو و امثال تو نشون می دین، یا یک
فرد کم آورده و قابل ترحمه،...
با همان دو انگشتى که سیگار را نگهداشته به سمت امیرعلى نشانه مى گیرد.
-یا کسى که به دلیل نرسیدن به آرمانهاش، از اون طرف بوم افتاده و حقش را به ناحق از مردم
مى گیره.
در جایش نیم خیز می شود، تکیه داده بر دو دست مى غرد:
- خودت شدى معیار حق و باطل خودت و راهت، جناب صداقت! محکوم مى کنى ... توجیه مى کنى
... قرار تعیین مى کنى...
از جا بلند مى شود و استوار در برابرش مى ایستد. به طور اشکارى رگه هاى خشم بر چشمهاى
خاکستریش سایه انداخته. بى اختیار صداش بلند مى شود.
- رفتار هرزه گرایانه ی یک پزشک رزمنده ... با دختر یتیم همسایه ... در گرماگرم جنگ !
فریاد مى زند:
-این توهین به بسیجى ها نبود؟!
در اتاق به شدت باز مى شود و بوى عطر هانیه فضا را پر مى کند.
آهسته مى نالد:
- نامدار... نه!!
نامدار بى توجه به حضورش ادامه می دهد:
-به قول خودت ،خون برادرات هنوز روى زمین بود و از این فضا ،تو به جاى بوى خون ،... هوس
ضیافت عاشقانه ی افلاطونى به سرت بود... اینم توهین به بسیج نبود؟!
نگاهش را از امیرعلى که حالا با قامتى خمیده ،روى صندلى وارفته مى گیرد.
- منت جنگ رفتن سر من می ذارى؟!.... اونم با چه روحیه ی حق به جانبى! جناب صداقت! !جنگ
محتاج تو نبود؛ تو و امثال تو، براى تطهیر و تنفس محتاج جنگ بودید!
سیگارى که هنوز روشن نشده را توى دست مچاله مى کند. چشمهاش را تنگ می کند و با
تمسخر مى گوید:
- حرف از غیرت و شرف و دفاع از ناموس مى زنى!!
فریاد مى کشد:
- رفتى جنگیدى ،بیگانه به ناموس ایرانى نگاه نکنه ،تا خودت راحتتر اینکارو بکنى؟! منت چى رو
سر من میذارى؟!
صداى فریاد هانیه با بغض بلند مى شود:
-بس کن ... حیا کن ... تو رو به اون خدایى که مى پرستى ،تمومش کن نامدار!
با انزجار رو مى گیرد به سمت پنجره. بغضى سنگین از این همه فشار، کم کم راه گلوش را مى بندد.
لب مى زند:
- حیا؟!... جمع کنید این بساط زهد و تقواى سراسر تزویرتون رو...
به سمت هانیه بر مى گردد و با تنفر ادامه مى دهد:
-اون زمان که اسم رو پسرِ من میذاشتى، این رخت و لباس پر زرق و برق حیا تو ، توى کدوم
ایستگاه آبرو جا گذاشته بودى خانوم؟!
آه از نهاد هانیه بلند می شود. توان از زانواهاش می رود. پس بالاخره فهمیده. رنگ چهره اش به
سفیدى مى زند. نفسش توی سینه حبس شده. هیچ توضیحى ندارد...

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و سی و ششم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى