فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و سوم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- آماده اي؟
خوشم میاد که اصلا به روي خودشم نمیاره داره عکسم رو دید می زنه.
- بله، بریم. فقط من ماشین بیارم یا نه؟
امیر بازم لبخندي زد و گفت:
- نخیر نیلو خانم، بفرمایید.
با دست به جلو اشاره کرد که جلوتر ازش حرکت کردم و تعجبم رو مخفی کردم. امیر و از این کارا؟! نکنه سرش به جایی
خورده؟ همراه هم به پارکینگ رفتیم و سوارِ ماشینش شدم. خوبه 206 رو نیاورده بود. هی دوست داشتم به روش بیارم، ولی یه
چیزي مانعم می شد. یه چیزي مثلِ این که شاید این آتو بتونه یه روزي به نفعِ من باشه! براي همین حرفی نمی زنم تا وقتش
برسه، شایدم اصلا وقتش نرسید. نه، می رسه!
توي ماشین سکوتی برقرار بود که امیر آهنگی رو گذاشت که آرامش زیادي بهم داد. همیشه صداي احسانِ خواجه امیري رو
دوست داشتم.
از در و دیوار قلبم غم دلتنگی می باره
بگو که دستت هنوزم
واسه من یه چتري داره
دستامو تنها گذاشتی
تو نمی دونی چیه دردم
از همون لحظه که رفتی
دیگه زندگی نکردم
خاطراتت مونده این جا
اما آرومم نکرده
به خدا دلتنگی هامو
ذره اي کم نکرده
حتی واسه ي یه لحظه
جاي پاهات گم نمی شه
هر چی که سرم شلوغ شد
جاي خالیت پر نمی شه
من تو این تنهایی بی تو
دیگه آروم نمی گیرم
به این امید که تو میاي
من از این خونه نمی رم
به این امید که تو میاي
من از این خونه نمی رم
خاطراتت مونده این جا
اما آرومم نکرده
به خدا دلتنگی هامو
ذره اي هم کم نکرده
حتی واسه ي یه لحظه
جاي پاهات گم نمی شه
هر چی که سرم شلوغ شد
جاي خالیت پر نمی شه
« احسان خواجه امیري »
آهنگ خیلی قشنگی بود. تا حالا نشنیده بودمش. آهنگاي بعدي رو دیگه نمی شنیدم. مفهومِ آهنگ، بد جوري روي مخم بود.
با متوقف شدنِ ماشین به امیر نگاه کردم. اونم به من خیره بود.
امیر:
- رسیدیم
نگاهی به اطراف کردم. رستورانی نبود، تعجب کردم! برگشتم سمتش. تعجبم رو که دید خندید.
امیر:
- رستوران پشتمونه.
برگشتم دیدم اوهو! چه رستورانی بود! همه ماشین هاي لوکس و باکلاس. خدا نکُشتت پسر حداقل می گفتی یه تیپِ باکلاس
می زدم! به آرومی پیاده شدم، دیدم امیر سعی داشت زودتر برسه تا در رو برام باز کنه که وقتی پیاده شدم کلافه پفی کشید،
ایستاد و گفت:
- خواستم در رو برات باز کنم دختر!
چینی به بینیم دادم و گفتم:
- من از این لوس بازي ها بدم میادا! هیچ وقت این کار رو نکن.
امیر:
- حتی روزِ عروسی؟
چشمام از حدقه زد بیرون. این الان چی گفت؟! روزِ عروسی!
چشماي گردم رو که دید فکر کنم فهمید چی گفته چون هول جمعش کرد.
امیر:
- منظورم ... خُب ... همون داماده دیگه! نمی ذاري در رو برات باز کنه؟
نفس راحتی کشیدم.
- نخیر، حتی روزِ عروسی!
امیر با من از این شوخی ها نکن! می میرم می افتم روي دستت ها!
اومد کنارم و با گفتنِ بفرمایید، همراه و همقدم وارد
رستوران شدیم. پشت
میزِ دو نفره اي که رزرو شده بود و رو به روي یه
دیوارِ شیشه اي که پشتش پر بود از گُل، نشستیم. اون قدر رویایی بود که حس می کردم خوابم. اون قدر با ذوق به همه چی
نگاه می کردم که امیر هم خندش گرفته بود.
- این جا رو از کجا پیدا کردي امیر؟ خیلی خوشگله!
امیر:
- تازه پیداش کردم.
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
- قبلا هم این جا اومده بودي؟
اما امیر جواب نداد و فقط نگاش خیره توي چشماي من بود! سرخ شدم، دیگه حرفی نزدم و سرم رو پایین انداختم. با صداي
امیر سرم بالا اومد.
امیر:
- نیلوفر نگام نمی کنی؟
سرم بالا اومد و نگاش کردم. خداي من! من چه قدر این مرد رو دوست دارم! خدایا نکنه گناه می کنم این قدر نگاش می
کنم؟ آخه دست
خودم نیست!
امیر:
- چی می خوري؟
- نمی دونم، هر چی خودت ...
امیر:
- نه دیگه، باید خودت سفارش بدي. امروز من می خوام با سلیقه ي تو غذا بخورم.
تعجب کردم، اما زیاد قیافم رو ضایع نکردم. منو رو برداشتم، اصلا میل به غذاي برنجی نداشتم، پیتزا هم که نه! اوم، لازانیا!
یاد
اون شبِ مهمونی خونشون افتادم که با هم لازانیا خوردیم. نگاش کردم. لبخند مرموزم رو که دید ابروش رفت بالا.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی