فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و چهارم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و چهارم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- چیه؟
- لازانیا.
امیر هم لبخند
مهربونی زد و براي هر دومون لازانیا و پیتزا سفارش داد. نگاه
مشتاقم دور و اطراف می چرخید.
امیر:
- اگه می دونستم بیاي این جا به جاي من به این ور و اون ور نگاه می کنی نمی اومدم این جا.
- چرا؟
امیر آروم گفت:
- چون دوست دارم امروز و امشب چشمات و گوش هات فقط براي من باشه.
دیگه فکر نکنم چشمام از این گردتر می شد! این داره چی می گه؟! من آمادگیش رو ندارم. نگاهش سوزنده بود! دوباره سرم
رفت پایین. حرارت روي گونه هام نشست. قلبم ... قلبم رو که دیگه نگو!
امیر:
- نمی خواي چیزي بگی؟
نگاش کردم و گفتم:
- نمی دونم چی بگم، تو بگو؟!
امیر لبخندي زد و گفت:
- حرفاي من بعد از شام!
سفارش ها رو که آوردن واقعا مثل همون شبِ مهمونی بهم چسبید. خیلی خوشمزه بود، مخصوصا که در جوارِ امیر بودم، کسی
که با تمامِ وجودم دوستش دارم.
بعد از لازانیام یه تیکه هم پیتزا خوردم و دیگه کشیدم کنار.
- اوف! ترکیدم، دیگه منو این جا نیار، من بی جنبه ام.
امیر خندید و گفت:
- این آخرین بار بود اومدیم این جا.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چرا؟
امیر:
- چون خانوم اصلا حواسش به ما نیست.
نفسم حبس شد. امیر امروز حالش خوب نیست! حاضر بودم قسم بخورم به امیر بودنش شک کرده بودم! خیلی جسور صحبت
می کرد. دیگه از اون امیرِ محتاط که همیشه حرف زدنش پر از فکر بود خبري نبود! حس می کردم هر چی به ذهنش میاد می
گه! نگاش هم جسور شده بود ولی من برعکس همیشه زبونم بند اومده بود و نگاهم پر از شرم. با این که سرم پایین بود ولی
سنگینیِ نگاهش به قدري بود که ناخودآگاه سرم بالا رفت و دیدمش.
امیر:
- بریم؟
- اوهوم.
امیر میز رو حساب کرد و رفتیم. سوارِ ماشین شدیم و کامل سکوت برقرار بود. جز صداي نفس هامون که با هم یکی شده بود،
صدایی شنیده نمی شد حتی می ترسیدم آبِ دهنم رو قورت بدم و صداش از توي فضا بکشتمون بیرون. خدایا! چه قدر این
لحظه ها خوبه! چه قدر در کنارِ کسی که دوستش داري بشینی خوبه!
نمی دونستم کجا داره می ره ولی دیگه اطراف خونه اي دیده نمی شد و فقط دار و درخت بود، حتی نپرسیدم کجا داره می ره!
من بهش اطمینان داشتم، من به عشقم ایمان داشتم، به پاکیش، به صداقتش.
نزدیک چهل دقیقه اي توي راه بودیم که ایستاد.
جز چند تا کنده ي درخت روي زمین و درختاي اطراف، چیزي دیده نمی شد.
امیر برگشت سمتم و گفت:
- پیاده شو.
پیاده شدم. اونم پیاده شد و اومد کنارم.
امیر:
- بریم اون جا بشینیم؟
تو چشمام خیره بود. بی اختیار گفتم:
- آره.
لبخندي زد و گفت:
- بفرمایید نیلو بانو.
خندم گرفت، نیلو بانو!
همراهش رفتیم و روي دو تا کنده ي درخت رو به روي هم نشستیم.
امیر:
- می دونم، دوست داري بدونی چرا آوردمت این جا؟!
حرفی نزدم و فقط نگاش کردم. سرش رو پایین انداخت و گفت:
- نیلوفر، می خوام باهات حرف بزنم، حاضري حرفام رو بشنوي؟
سرش رو بالا آورد و نگام کرد. سکوتم رو که دید دوباره پرسید:
- حاضري حرفام رو بشنوي نیلوفر؟
- بله.
امیر خندید. بلند شد، کت
اسپرتش رو در آورد، دو تا دکمه ي بالاییِ لباسش رو باز کرد و اومد سمتم. رو به روم ایستاد.
امیر:
- می خوام کنارت بشینم و حرف بزنم، نمی تونم از رو به رو نگات کنم و حرف بزنم. چشمات نمی ذاره حرف بزنم، اجازه می
دي کنارت بشینم؟

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی