فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و پنجم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و پنجم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol


آخه روي کنده که دیگه جا نبود!
- این جا دیگه جا نیست امیر!
امیر:
- منظورم اینه که هر دومون روي زمین کنارِ هم بشینیم.
- چرا؟ مگه چی می خواي بگی که نمی تونی نگام کنی و بگی؟
امیر لبخندي زد، روي زمین نشست و به کنده ي من تکیه داد. کمی پام رو جا به جا کردم تا به پاهام نخوره. کج نشستم و
امیر هم روي زمین پشتش به من، به کنده تکیه داده بود. موهاش جلوي صورتم بود. تحملِ این فاصله ي کم برام سخت بود
ولی چاره اي نبود، هر دو با هم نفسِ عمیقی کشیدیم که جفتمون با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم.
امیر لبخندي زد، دوباره پشتش رو به من کرد و گفت:
- حتی نفس هامونم یکی شده.
قلبم ریخت. خداي من! یعنی الان وقتش بود؟ زود نیست؟ نمی دونم!
امیر:
- نیلوفر، نمی دونم باید از کجا شروع کنم. اول دوست دارم نتیجه ي حرفام رو بگم، بعد حرفاي دیگه رو.
برگشت سمتم و چشم تو چشمم گفت:
- خیلی ... خیلی ... خیلی عاشقتم.
خدایا! قلبِ من تحمل نداره!
حبس شدن نفسش رو تو سینش حس کردم، همچنین مالِ خودم رو. همه ي تشویشات و هیجانات
درونیم تبدیل به اشکی شد
و روي گونم ریخت. امیر اشکم رو که دید نگاش رنگ عوض کرد و دستپاچه زانو زد رو به روم. کمی بالاتر اومد.
امیر:
- چی شد نیلو؟ ناراحتت کردم؟
چیزي نگفتم و فقط خیره نگاش کردم. باورش برام خیلی سخت بود. باورش از طرف
امیر، خیلی سخت بود. مگه نیما نگفت
منتظرِ یه اعتراف
عاشقانه نباشم؟ چرا این جوري شد؟ امیر می فهمه داره با قلبم چی کار می کنه؟!
امیر کلافه دستی به صورتش کشید، بلند شد و عصبی قدمی زد. فکر کنم، فکر کرده من دوستش ندارم!
امیر:
- گریه نکن نیلو، خواهش می کنم. لعنت به من! اي خدا! لعنت به من که فقط اشکت رو در میارم.
«. خدا نکنه » : تو دلم گفتم
امیر به سرعت اومد رو به روم، دوباره نشست و گفت:
- نیلو، فقط یه فرصت بده، بذار حرفام رو بزنم. بذار بعدا با خودم نگم حرف نزده شکست خوردم، باشه؟ بذار بگم، خواهش میکنم گریه نکن نیلو، باشه؟
سرم رو تکون دادم. امیر لبخند غمگینی زد و گفت:
- پس اشکات رو پاك کن دخترِ خوب.
با دستم پاکش کردم. امیر خندید و گفت:
- آخه شما دخترا اینا چیه به چشماتون می زنید که تا اشکتون در میاد کل صورتتون سیاه می شه!
خجالت کشیدم و با انگشتم زیر چشمم کشیدم.
امیر:
- ولش کن، خشک شده نمی ره دیگه.
بازم سکوت بینمون به وجود اومد که بعد از چند لحظه امیر شروع کرد.
- نمی دونم اینایی که می گم رو می تونی درك بکنی، می تونی باور کنی یا نه ولی باید بگم. حرفاي زبون نیست، حرفاي دلمه. حرفایی که خیلی وقته توي دلم سنگینی می کنه و داره نابودم می که. نیلوفر، نمی دونم این حرفم رو باور می کنی یا نه
ولی باید بگم من از اولین باري که دیدمت عاشقت شدم. یادت میاد اولین بار کی همدیگه رو دیدیم؟
لبخندي روي لبم نشست. مگه می شه یادم بره. تصادف
پراید با یه پورشه، قیافه ي حق به جانبِ من و چهره ي خونسرد و
آخرش عصبیِ امیر.
امیر:
- اولین بار، تصادفمون بود. من از اون روز عاشقِ دخترِ پر رو، زبون دراز و چشم سبزي شدم که خودش رو با این که میدونست مقصره ولی حق به جانب نشون داد.
نگاش تو چشمام بود. ادامه داد:
- همون ثانیه ي اول، چشمات غرقم کرد. وقتی فهمیدم توي شرکت استخدام شدي، دوست داشتم پرواز کنم، چون میدونستم هر روز می تونم ببینمت. هر بار می اومدم باهات مهربون و خوب باشم ولی نمی شد، چون تو اون قدر لجباز و یکدنده
بودي که همش با هم دعوا و کل کل داشتیم.
یاد اون روزا خنده روي لبم آورد.
امیر:
- فکر می کردم خیلی سرزنده هستی و غم رو نمی شناسی ولی ...
امیر نگاهی به چشمام کرد و گفت:
- ولی وقتی گلناز خانوم رفت، تازه چشماي غمگینت رو دیدم، تنهاییت رو دیدم. گله کردم، از خداي خودم گله کردم که چرا
باید دختري مثلِ تو تنها بشه. مادرم حرفام رو شنید و دردم رو فهمید. مادرم جواب حرفام رو داد. گفت، قسمته. گفت، حکمته.
آره، حکمت بود.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی