فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و ششم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و ششم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- خوشحال شد که عاشقِ دختري مثلِ تو شدم. همه ي رفتاراش هم به خاطرِ من بود. دعوت کردنت به مهمونی، شب موندنت
خونمون، شامِ رستوران.
ایول به آنا جونِ خودم! یادم باشه ازش تشکر کنم.
امیر:
- همش کارایی کرد که من بهت نزدیک شم و بتونم حرفم رو بهت بزنم ولی نه تنها نتونستم، بلکه هر بار هم دعوا کردیم.
وقتی بهش گفتم باهات دعوا کردم، زنگ زد خونتون حالت رو بپرسه که فهمید تصادف کردي، می دونی چی کار کرد؟
سوالی همراه با اشک نگاش کردم.
امیر:
- همین که تلفن رو قطع کرد، اومد سمتم و یه سیلی درِ گوشم زد. دردم نگرفت، حقم بود. می دونستم مقصرم ولی گفت،
نباید باهات اون طوري حرفم می زدم وقتی می دونستم می خواي تنها و با ماشین بري خونه. گفت، خیلی احمقم. حرفاي اون
روزِ مادرم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. همون حرفا بود که منو متحول کرد، حرفایی که واقعیت رو برام جلوه داد.
امیر با لبخندي بهم خیره شد و ادامه داد:
- بهم گفت، براي رسیدن به عشقم باید از غرورم بزنم. گفت، غرور همراه با عشق نمی شه. گفت، یا عشق، یا غرور، یکی رو
انتخاب کن. گفتم، معلومه عشق. گفت، خُب برو معذرت خواهی. نتونستم، فهمیدم حرفم باد
هوا بوده و غرورم غالب شده. سفرِ
دو روزم به ساري شد یه بهونه براي بهتر فکر کردن، همون سفر بود که باعث شد ...
نگاش که بهم افتاد حرفش رو قطع کرد، بعد از مکثی دوباره ادامه داد:
- نیلوفر دوستت دارم، به قرآن دوستت دارم. قبولم کن، قسم می خورم نذارم آب تو دلت تکون بخوره، فقط قبولم کن. دوستم
داري نیلوفر؟
همه چی تو حرفاي امیر بود جز اون ماجراي 206 و تعقیبا! نمی دنستم الان جاشه بگم یا نه!
امیر:
- هر چی می خواي بگو نیلو، چرا دو دل نگام می کنی؟ حرفت چیه؟
- می خوام یه موضوعی رو برام توضیح بدي، بعد جوابت رو می دم.
امیر غمگین نگام کرد و گفت:
- بگو.
- می خوام تمام ماجراي اون 206 ، تعقیب و گریز و خرید
خونه ي مادر جونم رو برام بگی.
امیر چشماش به قدري گرد بود که گفتم الان چشمش از حدقه می افته بیرون.
امیر:
- تو ... تو ... از کجا فهمیدي؟
نیشخندي زدم و گفتم:
- مهم نیست، فقط توضیح بده.
امیر سرش رفت پایین و گفت:
- خُب توضیحِ خاصی ندارم. فقط نمی تونستم با پورشه دنبالت راه بیفتم.
ابروم رفت بالا و گفتم:
- اصلا چرا دنبالم راه بیفتی؟
امیر سرش بالا اومد و تو چشمام خیره شد. گفت:
- چون دوستت داشتم و دلم می خواست ببینم روزایی که ازت خبري نیست چی کار می کنی و کجا می ري؟
- خُب، به نتیجه اي هم رسیدي؟
امیر لبخندي زد و گفت:
- آره، فهمیدم خانمم چه روحِ بزرگی داره.
پس همه چیز رو فهمیده بود!
امیر:
- ماجراي خونه رو هم، وقتی دیدم رفتی معامله ي املاك، رفتم ببینم چه خبره که دیدم خونت رو گذاشتی واسه ي فروش،
خیلی هم فوري.
نگاهش سوزنده توي چشمام بود.
امیر:
- وقتی فهمیدم پول رو براي چی می خواي بدونِ مکث، معامله رو انجام دادم و براي این که تو نفهمی از وکیلم خواستم کارا
رو بکنه. مطمئن بودم با من معامله نمی کنی. درست حدس زدم یا نه؟
- شک نکن!
امیر خندید و گفت:
- ازم دلگیر نشو، ما هر جور می خواستیم با تو در تماس باشیم تو ما رو پس می زدي، چاره اي جز تعقیب و پلیس بازي براي
قلبِ عاشقم نمونده بود.
چه قدر رك صحبت می کرد! خدایا! آرزوم برآورده شد، دعاهام! امیر عاشقم بوده! قلبم پر از شادي بود.
نگاهش به سوي من بود و منتظر. گفتم:
- من خیلی ترسیده بودم، از وقتی دنبالم بودي شب و روز خواب نداشتم. نگفتی ممکنه یه دخترِ تنها بترسه؟ وقتی دنبالت کردم
و دیدم رفتی خونه ي قدیمیمون، اومدم داخل خونه، خواستم بیام بهت بگم ولی صداي آنا جون نذاشت. خیلی ازت ناراحت
بودم، کارت خوب نبود، قبول کن.
امیر:
- معذرت می خوام خانمم.
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- این قدر به من نگو خانمم! این قدر بدم میاد! اَه! من اسم دارم |نیلوفر|.
امیر خندید و گفت:
- تو با دختراي دیگه خیلی فرق داري! همه دوست دارن از این کلمات بشنون!
- من دوست ندارم، مخصوصا جلوي دیگران.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی