فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هفتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هفتم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر لبخند شیطونی زد و گفت:
- یعنی الان به پیشنهادم جوابِ بله دادي؟
اي پر رو! سریع نتیجه گیري می کنه! باید کمی برام سختی بکشه، مثل من که سختیاي زیادي رو کشیدم تا به این جا رسیدم.
- نخیر.
قیافش وا رفت. بلند شدم. دیگه خیالم راحت بود. توي فضا سیر می کردم. امیر هم بلند شد.
امیر:
- چی شد؟
- بریم دیگه، مگه حرفات تموم نشد؟
امیر:
- خُب ... چرا ... ولی هنوز ... هنوز جوابم رو ندادي!
لبخند زدم. جواب می دم، نگران نباش، فقط کمی باید صبر کنی.
- روي جوابت فکر می کنم بعد بهت خبر می دم.
امیر ناله وار گفت:
- یعنی حتی راجع به من فکر نمی کنی! ببینم نظرت چیه؟ امیدوار باشم؟
به شوخی گفتم:
- اگه جوابم منفی بود چی کار می کنی؟
امیر:
- یعنی جوابت منفیه؟
- گفتم اگه!
امیر کمی به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه نگام کرد و گفت:
- براي رسیدن بهت حاضرم جونمم بدم ولی اگه تو دوستم نداشته باشی، کاري ازم بر نمیاد، جز دعا کردن براي خوشبختیِ
عشقم.
نگاهش غمگین توي چشمام بود. شاید اگه دختر دیگه اي بود از حرف
امیر بدش می اومد اما من خیلی از شنیدنش خوشحال
شدم. خوشحال بودم مردي که انتخابمه اون قدر آدم و فهمیده ست که این جوري جوابم رو داد. مطمئنا اگر یه پسرِ دیگه این
حرف رو از زبونِ دختري می شنید، حرف
امیر رو نمی زد و با تمام وجود پافشاري می کرد. لحنِ امیر خالصانه و عاشقانه بود. از
همراه شدن باهاش تو زندگی هیچ ابایی نداشتم، می دونستم برام تکیه گاه محکمی می شه. اون حتی روزایی که من محلش
نمی ذاشتم مخفیانه مراقبم بوده. سرشار از ذوق بودم.
نمی دونم چه قدر از اومدنم به خونه گذشته ولی هنوزم دارم حرفاي امیر رو توي ذهنم مرور می کنم. واقعا قعر خوشبختی
یعنی همین! یعنی رسیدن به عشقِ زندگیت و من از خدا خیلی ممنونم، بابت همچین هدیه اي که شاید نصیب هر کسی نمیشه.
صبح که از خواب بیدار شدم با صداي زنگ
تلفن از آشپزخونه خارج شدم. شماره ي امیر بود. با مکثی که ناشی از هیجانم بود،
برداشتم.
- سلام.
امیر:
- سلام خانمم.
اومدم اعتراض کنم که خودش زودتر گفت:
- ببخشید! حواسم نبود بانو. نیلو بانو خوبه؟
خندیدم و گفتم:
- نه، همون نیلو کافیه.
امیر:
- خُب، خوبی نیلو خانم؟
- ممنون، شما خوبی؟
امیر:
- بله، با نیلو خانم که حرف می زنم خوب تر می شم.
آرامشی عمیق ته قلبم بود که نمی تونستم ندیده بگیرم.
امیر:
- خُب زنگ زدم بگم کی تشریف بیاریم خونتون؟
ابروم رفت بالا و گفتم:
- چرا؟
امیر:
- گرفتنِ جوابِ بله.
خندم گرفت. خیلی پر رو بود، هنوزم مغرور!
- مگه گفتم جوابم مثبته که می خواي بیاي.
امیر کلافه گفت:
- نیلو! به خدا دیگه نمی تونم اینو تو دلم نگه دارم! اصلا مگه خواستگاري اومدن به جوابِ مثبت یا منفی ربط داره؟ بذار بیایم
بعد هر چی خواستی جواب بده.
- هر چی؟
سوالم بی جواب موند. می دونستم دارم اذیتش می کنم ولی آزار دارم دیگه!
امیر:
- کی بیایم نیلو؟
- امیر، من تا کسی رو نخوام، نمی ذارم براي خواستگاري بیان خونم. وقتش شد خودم خبرت می کنم.
امیر:
- چه قدر؟
- چه قدر چی؟
امیر:
- چه قدر وقت براي فکر کردن می خواي؟
وقت لازم نبود، من زودتر از این حرفا جوابم معلوم بود.
- یک هفته.
امیر:
- راست می گی؟ قول می دي زیرِ حرفت نزنی و هفته ي دیگه جوابم رو بدي؟
- حرف
من حرفه، خیالت راحت. راستی آنا جون خوبه؟
امیر:
- خوبه.
کلافگی از نوعِ حرف زدنش کامل مشخص بود. دلم نمی اومد اذیتش کنم.
- امیر؟
امیر:
- جانم.
- امیر، می دونم خیلی دارم اذیتت می کنم ولی ...
امیر:
- منظورت چیه؟
- هی ... هیچی ... فقط خواستم بگم این قدر افسرده حرف نزن دلم گرفت.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی