فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هشتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هشتم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- به نظرت می تونم؟
- نمی دونم.
امیر:
- فعلا کاري نداري؟
- نه، ممنون که زنگ زدي.
امیر:
- وظیفم بود. نیلو، کاري داشتی، مشکلی، هر چی بود بهم زنگ بزن!
- ممنون.
امیر:
- خداحافظ نیلوي من.
نیلو رو بلند گفت ولی |ي من| رو زمزمه کرد. نمی دونم فهمید شنیدم یا نه که قطع کرد. اشکم ریخت. با این که این مدت با
حرفا و کاراش اذیتم کرده ولی اصلا طاقت
دیدنِ ناراحتیش و صداي غمگینش رو نداشتم. خودم رو مشغولِ کاراي خونه کردم
تا کمتر فکرم به سمت
امیر بره که اصلا توي این کار موفق نبودم.
****
شش روز گذشت، فردا روزِ هفتمه، روزِ جوابِ من. جوابی که نه تنها از همون شش روز پیش بلکه از چند ماه قبلش هم معلوم
بود. فردا، فردا روزِ مهمیه.
با صداي گوشیِ موبایلم رفتم توي اتاق و از کیفم بیرون آوردمش. شماره ي ناآشنا بود. با تردید جواب دادم:
- بله؟
مرد:
- سلام، منم ...
باورم نمی شد وکیلِ مادر جون بود! وقتی داشت حرف می زد هر لحظه بیشتر ذوق می کردم. تلفن که قطع شد یه متر پریدم
هوا و سریع با دستاي لرزون شماره ي نیما رو گرفتم.
نیما:
- بله؟
اون قدر صداش شل و وارفته بود که کلی حالم گرفته شد ولی بازم با همون ذوق داد زدم:
- نیما!
نیما یه دفعه بلند و هول گفت:
- یا علی! چی شده؟ نیلوفر! چی شده؟ چرا داد زدي؟
خندم گرفته بود. تصمیم گرفتم کمی اذیتش کنم. گفتم:
- نیما!
نیما:
- بگو نیلوفر، دارم سکته می زنم! چرا صدات در نمیاد؟
بازم گفتم:
- نیما!
نیما یه دفعه عصبی گفت:
- یه بار دیگه بگی نیما قطع می کنم! نیلوفر حرف بزن دیگه!
خندیدم و گفتم:
- حرف نمی زنم، باید اول مشتلق بدي آقاي برادر.
چند ثانیه اي سکوت شد، بعد صداي فریاد
نیما و خنده اي که مشخص بود با گریه مخلوطه شنیده شد. گفت:
- نیلوفر بگو خواب نمی بینم. پیداش کردي؟ مهسا رو برام پیدا کردي؟
- آره، گفتم که روي من حساب کن.
نیما:
- خدایا شکر! نیلوفر، به خدا قسم تا آخرِ عمرم مدیونتم، واي خدا! نمی دونم اصلا چی دارم می گم؟!
بلند خندیدم و گفتم:
- چرت و پرت!
نیما:
- کی می بینمش؟ نیلوفر حرف بزن، دارم می میرم.
- خدا نکنه برادر، راستش کسی که پیداش کرد و بهم خبر داد، گفت فقط می دونه تا ساعت
هشت
شب توي یه شرکت کار
می کنه.
نیما:
- به نظرت می خواد منو ببینه؟ نکنه ازم دوري کنه؟
- راستش خودمم داشتم به این موضوع فکر می کردم. فکر کنم باید یه نقشه بریزیم.
نیما:
- نیلوفر، قسمت می دم هر چی هست امروز باشه. حداقل فقط بتونم ببینمش، همین امشب، می شه؟
لبخندي روي لبم نشست. نیما هم عاشق بود، مثلِ من، مثلِ امیر. خدایا ممنون.
- باشه، من آدرسِ شرکت رو گرفتم، تا شب فکر می کنم خبرت می کنم.
نیما:
- من که تا شب دق می کنم.
- نترس، هیچیت نمی شه ولی قول می دم براي شب خبراي خوبی برات داشته باشم.
نیما:
- مرسی، مرسی. واي نمی دونم چه جوري ازت تشکر کنم.
تماس یه دفعه قطع شد. به گوشی نگاه کردم و خندیدم. پسره ي دیوونه! تا عصر این قدر فکر کردم ولی فقط یه فکر توي
ذهنم وول می خورد. فکري که هواي بارونیِ بیرون بیشتر وسوسم می کرد. توي یه تصمیمِ آنی بلند شدم، تلفن رو برداشتم و
شماره ي امیر رو گرفتم.
امیر:
- به به! چی شده خانوم بالاخره رضایت دادن ما صداشون رو بشنویم؟
- سلام، امیر سریع بیا این جا کارت دارم.
امیر هول پرسید:
- چیزي شده؟ نیلو حالت خوبه؟
خندیدم و گفتم:
- آره بابا خوبم، فقط کار مهمی پیش اومده.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی