فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و نهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و نهم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- الان راه می افتم.
تلفن بدونِ حرفی قطع شد. درست بعد از ده دقیقه امیر جلوي خونمون بود. در رو باز کردم و شالم رو سرم کردم. لباسام مرتب
و پوشیده بود و نیازي نداشت عوض بشه. امیر اومد داخل و در رو بست.
امیر:
- سلام، چی شده؟
خندیدم و گفتم:
- امیر چرا هولی؟! برو بشین، الان میام برات می گم.
امیر گیج رفت نشست و من رفتم و با دو تا فنجون قهوه برگشتم به سالن.
- خوبی؟
امیر نگام کرد و گفت:
- مرسی. می گی یا نه؟!
- راستش ...
همه چیز رو براش تعریف کردم. از علاقه ي نیما به مهسا و همه ي اتفاقات توي خارج و رابطه ي نیما با من و پیدا کردنِ
مهسا و ... خلاصه همه چی. نقشه ام رو هم براش گفتم.
- چه طوره؟
امیر لبخندي زد و گفت:
- حرف نداره، فقط ساعت
چند؟
- نُه شرکتشون تعطیل می شه.
امیر:
- پس زنگ بزن با نیما رستوران رو هماهنگ کن.
- ایول! یادم رفته بود.
سریع با نیما تماس گرفتم، تقریبا همه چیز رو براش گفتم و اونم کلی استقبال کرد و قرارمون شد نُه و نیم رستورانِ (...). امیر
رفت خونشون تا حاضر برگرده. منم سریع یه دست مانتو و شلوارِ مناسب پوشیدم، حاضر و آماده روي مبل نشستم تا امیر بیاد.
خدا رو شکر بارون هم هر لحظه بیشتر می شد و شرایط رو بحرانی تر می کرد. ساعت
هشت و نیم بود که امیر اومد و همراه
هم رفتیم سمت
شرکت. مهسا رو می شناختم، عکسش رو داشتم. کمی دورتر از شرکت ایستادیم.
امیر:
- خُب، شروع شد. عکس رو بده منم ببینم.
عکس رو دادم دستش. نگاهی کرد و بدونِ حرفی دوباره گذاشت توي دستم. ساعت نُه و ربع بود که خانمی با بارونیِ کرم
رنگ، شلوار، مقنعه، کیف و کفش قهوه اي از شرکت بیرون اومد. خودش بود! بلند گفتم:
- خودشه!
کنارِ خیابون ایستاد منتظرِ تاکسی. بارون اون قدر شدید بود که هیچ ماشینی نمی ایستاد و این کار رو براي ما آسون می کرد.
- امیر، حالا حرکت کن.
امیر سریع ماشین رو حرکت داد، نزدیکش که رسیدیم کمی جلوتر رفت، بعد ایستاد و عقب عقب رفتیم تا به مهسا برسیم. کنارِ
پاش ایستادیم، بیچاره خیسِ آب بود! شیشه رو پایین کشیدم و گفتم:
- سلام، بفرمایید بالا می رسونیمتون.
با شک نگامون کرد و گفت:
- سلام، ممنون. الان تاکسی میاد.
لبخند
مهربونی زدم و گفتم:
- بیا بالا دختر جون، تو هم جاي خواهرم. من و همسرم داریم می ریم خونه. مطمئنا هر چی بیشتر بایستی کسی برات نمی
ایسته.
بعد به خیسیِ لباساش اشاره کردم. مهسا با تردید گفت:
- آخه ... ماشینتون ...
بازم لبخندي زدم و گفتم:
- نگران نباش، بیا بالا، دیر وقته.
با شک روي صندلی عقب نشست.
مهسا:
- سلام، ببخشید مزاحمتون شدم.
- مزاحم چیه؟ خودمون خواستیم پس راحت بشین.
بخاري رو بیشتر کردم تا زن داداشم گرم شه سرما نخوره. از فکرم لبخندي روي لبم نشست.
درست رو به روي رستوران بود که طبقِ نقشه امیر کمی سرعت رو کم، بعد ایستاد. برگشتم سمتش و گفتم:
- چی شد؟
امیر:
- فکر کنم چرخِ جلویی سمت
چپ پنچره!
- واي حالا توي این بارون چی کار کنیم؟
امیر:
- نمی دونم!
مهسا معذب نشسته بود. گفت:
- من، فکر کنم مزاحمم دیگه!
برگشتم سمتش و گفتم:
- چرا این فکر رو می کنی خانم؟ راستی اسمتون چیه؟
امیر پیاده شد و مثلا رفت با چرخ سر و کله بزنه.
مهسا:
- اسمم مهساست.
- خوشبختم، منم نیلوفرم، ایشونم همسرم امیره.
مهسا براي اولین بار لبخندي زد که جذابیت
صورتش رو بیشتر کرد. گفت:
- خوشبختم نیلوفر جان.
بعد از چند لحظه سکوت بینمون، امیر در ماشین رو باز کرد، سرش رو آورد داخل و گفت:
- فکر کنم باید پیاده شید. شما برید توي رستوران تا درستش کنم، کمی طول می کشه.
خوشحال خندیدم و گفتم:
- عالیه، من خیلی گرسنمه، بریم مهسا.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت هشتاد و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی