فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نودم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نودم

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

مهسا:
- نه دیگه، به خدا مزاحم نمی شم نیلوفر جون، برم دیگه تقریبا نزدیکم.
اخمی کردم و گفتم:
- این چه حرفیه! نکنه کسی تو خونه منتظرته؟
ولی نگفت و فقط سري به نشونه ي نفی تکون داد. نفس آسوده اي کشیدم و نیما رو « آره، همسرم » : همش می ترسیدم بگه
توي یه قدمیِ رسیدن به مهسا دیدم.
- خُب، پس بیا بریم، تا یه چیزِ سبک بخوریم امیر هم ماشین رو درست کرده، خودمون می رسونیمت.
مهسا:
- باشه، ممنون.
همراه هم وارد
رستوران شدیم و پشت
میزِ دو نفره اي نشستیم. نیما رو دیدم که طبقِ نقشه درست رو به رومون نشسته بود.
چشمکی بهم زد که برقِ چشماش رو حتی توي این فاصله هم دیدم.
هر دومون سفارش پیتزا مخصوص دادیم و منتظر بودیم که یه دفعه مثلا نگاهم افتاد روي نیما. چشمام رو گرد کردم و بلند
گفتم:
- نیما!
نیما سریع نگام کرد و گفت:
- نیلوفر!
اوه براي دیدنِ یارش چه ذوقیم داره! بلند شد و اومد سمتمون. منم ایستادم. مهسا بی خبر از همه جا به نیما نگاه کرد و بعد از
گرد شدنِ چشماش خشک شد. نیما هم دست
کمی از مهسا نداشت.
- چی شده؟ چرا شما این جوري همدیگه رو نگاه می کنید؟ همدیگه رو می شناسید؟
مهسا سریع گفت:
- نه ... نه!
نیما با بهت بهش نگاه کرد:
- من ... منو نمی ... شناسی؟ مهسا!
مهسا کاردش روي پیتزا افتاد و یه دستش رفت سمت
گلوش. می فهمیدم بغض کرده، می دونستم داره خفه می شه.
- نیما! می شه بگی چه جوري مهسا رو می شناسی؟
بعد یهو الکی گفتم:
! نیما بشین این جا مهسا تنها نباشه، برم ببینم امیر چی می گه! داره علامت می ده برم بیرون.
الکی به سمت
دیوارِ شیشه ايِ رستوران و امیرِ خیالی دستی تکون دادم و رفتم بیرون.
گوشه ي دیوار ایستادم و از پشت شیشه
داخل رو نگاه کردم. اوه! هنوز هیچی نشده دستاي مهسا تو دستش بود! اي بچه پر رو! یادم باشه بعدا حالش رو بگیرم. جالبیش
این بود که مهسا اصلا قصد
برداشتنِ دستاش رو نداشت. خوشحال شدم، فکر کنم این دفعه مهسا قبولش کنه! دلم بهم ندا می
داد که نیما با خبراي خوش بیرون میاد. رفتم سمت
ماشینِ امیر و سوار شدم.
امیر:
- ماموریتت انجام شد؟
- درست و دقیق.
لبخندي زدیم.
امیر:
- کاش یکی مثلِ تو هم براي ما بود که زود ما رو به هم برسونه.
مثلِ گیجا گفتم:
- وا! حالت خوبه؟ خُب ما هم به هم رسیدیم دیگه!
با گرد شدنِ چشماش و بعد لبخند
عمیقش که به خنده ي بلندي تبدیل شد، فهمیدم گند
بزرگی زدم! امیر همون طور که میخندید به چهره ي هول کرده ي من نگاه کرد و گفت:
- عاشقتم نیلوفر، می دونستم همش داري اذیتم می کنی. با این که دلهره ي جوابت زیاد بود ولی یه حسی همش بهم می
گفت نگرانِ جوابت نباشم.
امیر که سکوتم رو دید نزدیک تر شد و گفت:
- دوستت دارم نیلوفر، هیچ وقت از حرفی که الان زدي پشیمون نشو.
سوالی نگاش کردم که لبخند مهربونی زد و گفت:
- چون این حرف
تو، الان و این جا، بهترین لحظه ي زندگیِ من بود.
اشک تو چشمام پر شد. راست می گفت، من نباید پشیمون بشم.
من نباید از فراهم آوردن بهترین لحظه ي زندگیِ بهترین فرد
زندگیم پشیمون بشم.
امیر نفس عمیقی کشید، چشماش رو بست و گفت:
- دوستت دارم نیلوي من.
چشماش باز شد. ناخودآگاه زمزمه کردم:
- منم دوستت دارم امیر.
امیر لباش همراه
چشماش خندید و از ماشین پیاده شد و زیر بارون ایستاد. نمی دونستم می خواد چی کار کنه! فقط دیدم براي
یه لحظه دستاش رو به حالت اجابت دعا بالا برد و بعد روي صورتش کشید. خیلی خوشحال بودم، خوشحال بودم از این که
این قدر براي امیر مهمم! خوشحال بودم که به خاطرِ من از خدا تشکر کرد!
در باز شد و با لبخند نشست و روش رو به سمت
من کرد. موهاش کامل خیس بود و ازش آب می چکید.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت نودم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی