فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نود و یکم(پایانی)

داستان شیطونی به توان دو - قسمت نود و یکم(پایانی)

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

امیر:
- هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم با عشق ازدواج کنم، همش می گفتم اینا بچه بازیه، ولی ...
با صداي تقه اي که به شیشه ي کناريِ من خورد، به اون سمت نگاه کردم، دیدم نیماست. سریع با چتر پیاده شدم. نیما با امیر
سلام و علیکی کرد.
- چی شده نیما؟ مهسا کو؟
نیما لبخندي زد و گفت:
- شما برید، من می رسونمش.
لبخند عمیقی روي لبم نشست.
- اي کلک! مخش رو زدي؟
نیما:
- خودش مخش زده شده بود! منتها احتیاج به یه تلنگر بود که من زدم.
- اي پر رو! برو خوش باشید.
نیما:
- ممنون. نیلوفر کلِ زندگیم رو بهت مدیون شدم.
- برو بابا، مگه چی کار کردم؟
نیما سرش رو آورد نزدیک تر و گفت:
- در ضمن، فکر نکن حواسم بهتون نیستا!
بعد نگاهی به امیر کرد و گفت:
- خوشبخت بشید، لیاقت همدیگه رو دارید.
- ممنون، شما هم همین طور. راستی، مهسا این جا تنها زندگی می کنه؟
نیما غمگین شد و گفت:
- آره، ولی دیگه تموم شد، تا هفته ي دیگه عقد می کنیم و می برمش خونه ي خودم.
- تا هفته ي دیگه؟!
نیما:
- بله، تازه با توجه به شرایط
ما دیر هم هست.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- هر چی خدا بخواد، پس ما بریم دیگه؟
نیما:
- بله.
خم شد و از امیر هم خداحافظی کرد و دوباره وارد
رستوران شد. سوار شدم و نفس عمیقی کشیدم.
- خب، خدا رو شکر!
امیر:
- بله دیگه، بایدم خدا رو شکر کنی.
برگشتم سمتش که دیدم با نگاه
حرصیش بهم زل زده بود.
- تو چرا این شکلی شدي؟
امیر:
- چون تو به همه توجه داري جز من و خودت! اي بابا! منم به خواسته ي دلم برسون دیگه نیلوفر خانوم!
لبخندي زدم و گفتم:
- خواسته ي دلت چیه؟
امیر لبخندي زد، به صندلیش تکیه داد و نگاهش رو به، رو به رو دوخت.
امیر:
- خواسته ي دلم؟ اینه که الان با هم، تو با لباسِ عروس و من با کت و شلوار، وارد
خونه ي آرزوهامون بشیم.
- خونه ي آرزوهامون کجاست؟
امیر برگشت سمتم و با نگاه
طوسیِ جذابش نگاهی بهم کرد و گفت:
- خونه اي که خانمم توش بزرگ شده.
نه! یعنی ... یعنی خونه ي مادر جون؟! اشکم ریخت.
امیر:
! نیلو گریه نداشتیما!
- مرسی امیر، مرسی.
امیر لبخندي زد و سریع ماشین رو به حرکت در آورد.
****
یه ماه از اون روز می گذره و ما به خواسته ي دلِ امیر و البته من، داریم نزدیک می شیم. بله! مجلسِ عروسیمون هر چه
باشکوه تر توي باغِ خونه ي آقاي سالاري برگزار شد چون فامیلِ زیادي نبود و الان توي ماشین به سمت خونه ي آرزوهامون
در حرکت بودیم.
چند ساعتی از عقد شدنمون می گذره و از همون لحظه که |بله| رو گفتم، حس خوبی فراتر از عشق بهم تزریق شده. حسِ
خوب داشتنِ حامی، حس خوبِ تنها نبودن. خدایا شکرت!
وارد باغ که شدیم اشکم ریخت و گفتم:
- امیر، مرسی که بازم این جا رو بهم برگردوندي.
امیر:
- قابلِ خانمِ خودم رو نداره.
و ما با هم، همراه
هم، همقدم، وارد
خانه ي آرزوهایمان شدیم و قصه ي عشقمان را آغاز کردیم.

پایان

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت نود و یکم(پایانی) نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی