فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 269 الی 273

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 269 الی 273

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol


_گفتم فعلا زندست
باورم نمیشد دلم میخواست از خوش حالی فریاد بزنم با شادی هق زدم باورم نمیشه
آرشاوین ازم فاصله گرفت
_باورت بشه زندست . اما نباید جایی آفتابی بشه
_یعنی گیر ساواک نیوفتاده
_نه اونا به هوای اینکه اونجا میمیره ولش کردن گیر بچه های خودمون افتاده خیالت راحت عشقت زندست
نگاه متعجبی بهش انداختم
_تو الان حسودیت شد
نگاهی بهم کرد پوزخندی زد
_هه نه کی گفته؟
_آها..راستی از خانومت خبر نداری؟!زنم کنارمه و حالشم خوبه...
_نخیر منظورم آیسا خانومتون هست
خیلی خونسرد گفت:
چرا باید از اون خبر داشته باشم؟!
_بخاطر اینکه زنته
از جاش بلند شد
_بهتره بریم تا هوا تاریک نشده جایی برای پناه پیدا کنیم
از جام بلند شدم این یعنی نمیخواد چیزی بگه آرشاوین از بازوم گرفت
_خودم بلدم
_رو حرف من حرف نزن یهو حالت بد میشه میوفتی
بعد دستشو دور شونه هام حلقه کرد و به خودش چسبوندم
_تو هم بهتره دستتو دور کمرم حلقه کنی
_برای چی؟!
_برای خودت میگم که دوست داری ...
سری تکون دادم و دستامو دور کمرش حلقه کردم هر دو سکوت کرده بودیم از اینکه مسیحا زنده بود خوشحال بودم
اما برای عاطفه و علی نگران میدونستم چه شکنجه هایی میکنن..
هوا تاریک شد...
_ باید یه جا پیدا کنیم تا شب و بگذرونیم
از آرشاوین فاصله گرفتم
_تو اینجا باش نگاهی به اطراف بندازم

_باشه
آرشاوین رفت تا ببینه
جایی میتونه پیدا کنه یا نه هوای جنگل سرد بود بعد از چند دقیقه آرشاوین برگشت

_بریم یه جا پیدا کردم

قدم اول و برداشتم که احساس کردم صورتم خیس شد
دستی به صورتم کشیدم سرم و بلند کردم دوباره خیس شد
وای داره بارون می باره

_همینو کم داشتیم
بدو تا خیس نشدیم...
شدت بارون زیاد شد لباسام خیس شدن دستمو روی سرم گرفتم
تا کم تر خیس شم آرشاوین وسایلا رو برداشت
راه رفتن تو تاریکی واقعا سخته آرشاوین دستشو زیر
بازوم حلقه کرد هر دو خیس آب شدیم
با هم سمت جایی که شبیه صخره بود رفتیم آرشاوین
خم شد و رفت داخل
_بیا کاتیا
سرم و خم کردم
و داخل شدم آرشاوین کبریتی روشن کرد نگاهی به غار کوچکی که توش بودیم انداختم
سردم شده بودآرشاوین
آتیش کوچک روشن کرددوتا پتوی کوچکی که همرامون بود و یکیش و روی زمین پهن کرد
شروع به در آوردن لباساش کرد
با تعجب نگاهی بهش انداختم خواستم روی پتو بشینم که گفت نشین
_چرا؟!

_لباسات خیسه پتو رو خیس میکنی
_پس چیکار کنم؟!!
لبخند شیطنت آمیزی زد گفت:
_لباساتو در بیار
_چی؟!
بلوزشو با چوبی
روی دیواره ی غار آویزون کرد گفت:
_نامحرم نداریم
بعد شلوارشو در آورد
چشمامو بستم صدایی ازش نیومد
خواستم چشمامو
باز کنم که دستاش دورم حلقه شد
صدای بمش کنار گوشم بلند شد
_می خوای خودم برات در بیارم....
_چی؟!
دستشوبردسمت روسریم وازسرم برداشت کش موهام روبازکردودستشوسوق داد لای موهای بلندم سرش وکنارسرم
روی شونه ام گذاشت یه دستش و حلقه کرو دورکمرم ازنزدیکی زیادش
قلبم به تپش دراومد؛باصدای بمی درگوشم گفت:

_من خوب بلدم لباس دربیارم
تکونی خوردم
تاازبغلش بیرون بیام امامحکم ترچسبیدم

_چرامیخوای ازم فرارکنی کاتیا؟!
باصدای مرتعشی گفتم:
من فرارنکردم
_چرافرارمیکنی!. توزنمی میفهمی؟!

_الان وقت این حرفانیست
_راست میگ
ی کارای مهم تری داریم وبعدسرشولای موهام فروکرد
_منظورم چیزدیگه ایه
ارشاوین کلافه ازم فاصله گرفت ورفت سمت اتیش لحظه ای
احساس سرماکردم ارشاوین پتورودورش گرفت
_بهتره لباساتودربیاری
تاخشک بشه الان وقت سرماخوردن نیست پس لباستودربیار

دل دل کردم دیدم راست میگه روسریمو اویزون کردم
بادستای لرزون دکمه های کتم روبازکردم بدون اینکه نگاهی به ارشاوین بندازم کتمو ازتنم دراوردم واویزونش کردم
رفتم سمت پتو لحظه ای نگاهی به ارشاوین انداختم پتویی که دورشونه هاش انداخته بودبازکردتابرم کنارش زیرپتو...
رفتم کنارش بافاصله نشستم
وقمستی ازپتورو روی دوشم انداختم که یکهو دست ارشاوین دور بازوی لختم حلقه شد ومنوکشیدسمت
خودش وپتورو دورخودمون محکم تر کردسرم روی شونه اش نشست
وسرش رو روی سرم گذاشت خیره ی اتیش شدم که نوازش دستش رو روی بازوی
لختم احساس کردم.لحظه ای مور مورم شدخواستم فاصله بگیرم که مانعم. شدحلقه ای دستشو محکم تر کردسرشونه ی لختم رو بوسیدزیر گوشم زمزمه کرد
_چرا ازم فرار میکنی. لامصب من شوهرتم
_اما تو من و فقط برای
بچه خواستی حالا دیگه بچه ای هم نیست
_گور بابای بچه تو زنمی کاتیا اینو بفهم
_نه آیسا زنته
_برای یه مرد داشتن چهار تا زن مشکلی نداره من که فقط دوتاشو دارم
با دستش صورتم رو سمت خودش چرخوند فاصله ی صورتامون به اندازه ی یه بند انگشت
بودداغی نفس هاش به صورتم می خوردحالم و یه جوری میکردچیزی توی دلم تکون خوردخیره ی چشم هاش بودم
نگاهش می رفت سمت چشم هام بعد می چرخید روی لب هام سرم پایین انداختم که گرمی لب هاش روی لب هام نشست
با آرامش شروع
به بوسیدنم کرد احساس کردم چقدر این بوسه رو دوست دارم با لذت چشم هامو بستم

دستش نوازش گونه روی بدنم به رقص در اومد بعد از چند دقیقه ازم فاصله گرفت با دستاش
صورتم رو قاب گرفت
پیشونیم و عمیق بوسید آروم به پهلو روی پتو خوابوندم و
خودش هم کنارم خوابیداز پشت
بغلم کرد گاز ریزی از لاله ی گوشم گرفتم گفت:
_بخواب خانومم
نگاهی به آتیشی که داشت خاموش می شد انداختم آروم چشم هامو بستم
با تکون های
دستش چشم هامو باز کردم که نگاهم به آرشاوین افتاد پاشو کاتیا باید حرکت کنیم هرچه زودتر از مرز خارج بشیم
از جام بلند شدم لباسامو پوشیدم همراه آرشاوین از غار بیرون اومدیم هوا
گرگ و میش بود هنوز
_با کی قراره بریم؟!
_یه نفر هست که از مرز ردمون کنه باید هرچه زودتر بریم....
همراه آرشاوین از لابه لای جنگل شروع به دویدن کردیم
نمیدونم چقدر رفته بودیم دیگه نفسم در نمی اومد
تقریبا به یه جائی مثل
یه روستا کوچک رسیدیم آرشاوین رفت سمت در چوبه ای و محکم به در کوبید

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 269 الی 273 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب