فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 263 الی 268

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 263 الی 268

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

_نگو که اون حرومزاده بهت دست درازی کرده؟!

_برای تو چه فرقی میکنه؟!
_تو به اونش کاری نداشته باش فقط بگو اونجا که کسی بهت تعرز نکرده...

_خیالت راحت باشه جز اون نگهبان عوضی هیچکس به یه زن حامله ی دیوونه تعرز نمیکنه
چونم رو تو دستش گرفت
خیره ی چشم هام شد
_منظورت چیه؟!
چونم رو از دستش کشیدم گفتم:
_چیزه مهمی نیست
که بهتون بگم
خواستم برم که مچ دستم رو کشیدکنار گوشم گفت:
_خوش ندارم حرفی رو نصف نیمه بشنوم پس کاملش کن

_هه فکر نکنم تعریف شکنجه شدن من چیزه خاصی داشته باشه تا براتون تعریف کنم
_دیگه داری عصبیم میکنی بگو اونجا چه اتفاقی برات افتاد؟!
چرخیدم طرفش
_می خوای بدونی چه بلایی سرم اومد باشه چرا بگم بهت نشون میدم
دکمه های لباسم
رو دونه دونه باز کردم متعجب نگاهی بهم انداخت
ولی بی توجه به نگاه
متعجبش پیراهنم رو از تنم در آوردم با بالا تنه ای لخت رفتم رو به روش ایستادم
_خوب جناب احتشام
می خواستین بدونین چه اتفاقات جالبی برام افتاد
خووب این بدن و نگاه کن...
زدم روی قفسه ی سینه ام


_ببین اینا جای سیگارن
چرخیدم و جای شلاقی
که پاک نشده بود و جاش مونده بود و نشون دادم
_ببین...
قدمی سمتم برداشت....
دستهای لرزونم رو گرفتم سمتش...ببین این انگشتم رو با
انبر کشیدن اصلا دلیل شکنجه شدنم رو پرسیدی
_ هه برای تو که مهم نیست
اما بذار بگم اونا فقط میخواستن بدونن جای تو کجاست با مدارک و
پولها کجا غیبت زده اومدن سراغ من البته با کمک همسر عزیزت آیسا خانوم کجا بودی شبی که مرد نگهبان میخواست
به زن باردارت تجاوز کنه....
کلافه دستی به گردنش کشید..
_میدونی چی شد
از استرس زیاد به خون ریزی افتادم و یه مرد اومد زایمانم کرد کجا بودی ها
تو بچتو کشتی تو، موقعی ک باید می بودی و از منو بچه ات حمایت میکردی تو فکر خوش گذرونی با زنت بودی

با صدای لرزونی نالیدم

لعنتی اون بچه ی توأم بود تو پدرش بودی میفهمی؟ ؟؟؟!؟پدر )
با هق هق گفتم:
_برای نجات جون
بچه ام خودم رو به دیوانگی زدم مریم گفت این کار کنم تا نجات پیدا کنیم میدونی مریم کیه؟!؟
دختری که توی 22 سالگی طی 6 ماهی که اونجا بود بالای
50 بار بهش تجاوز شدآخرشم زیره شکنجه های تیمسار مرد یه شب کامل کنار
جسدش نشستم تو چه میفهمی این حرفا روکجا بودی وقتی دلم آغوشت رو میخواست
فاصله ی بینمون
رو به صفر رسوند و کشیدم تو بغلش
بدن گرمش بدن سردم رو گرم کرد موهامو نوازش کرد و کنار گوشم رو بوسید
_آروم باش آروم میدونم
شرایط سختی رو داشتی
هق زدم نمیدونی..

_تو که از هیچی خبر نداری کاتیا سر فرصت همه چیزو بهت می گم

از بغلش بیرون اومدم خم شدم لباسم رو برداشتم
برو حموم حرفی دیگه
بین ما نمونده
از اولم این رابطه اشتباه بود ... و هست....

آرشاوین بی حرفی رفت سمت حمام لباسم رو پوشیدم
دستی به لبم کشیدم هنوزم داغی لب هاش رو احساس می کنم لبخند تلخی نشست گوشه ی لبم از پنجره کوچیک کلبه
بیرون نگاه کردم اما فکرم غرق گذشته بود...دستی دورم حلقه شد ترسیده برگشتم
که نگاهم به موهای نم دار آرشاوین افتاد
_چیزی شده؟!
_نه مگه باید چیزی بشه
که آدم زنش و بغل کنه؟!یادت نره تو زنمی و زنم میمونی...

_شمام یادت نره من فقط یه وسیله برای شما بودم که متاسفانه
نتونستم شما رو به آرزوتون برسونم

_دوباره می تونی منو به آرزوم برسونی
_منظور؟!
_منظور خاصی ندارم
بعد چشمکی زد

_چاره ی کار فقط یه شب با هم بودنه
و خیره لب هام شد
از این همه رک بودنش
خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم دستاشو از دور شکمم برداشتم

_اما دیگه قرار نیست ما با هم باشیم پس با هم بودنیم نیست..
_یادت نره هرچی من بگم
همون میشه پس خودت رو درگیر نکن
چیزی نگفتم هوا تاریک شد
بازم از علی و فاطمه خبری نشدکم کم داشتم نگرانشون می شدم
با پریشونی رخت خواب پهن کردم مثل دیشب جای آرشاوین رو توی سالن پهن کردم

فانوس رو خاموش کردم اما نور ماه کمی کلبه رو روشن کرده بود

چند روزی از رفتن علی و عاطفه می شد اما توی بی خبری بودیم...
آرشاوین نمیدونستم
هر روز صبح تا غروب کجا می رفت به من چیزی نمی گفت...
عادت کرده بودم هر شب نیمه های شب بیاد تو رختخوابم و بغلم کنه
چیزی بهش نمی گفتم...خودمم درگیر بودم...
حس میکنم این مرد و دوست دارم
اما عقلم میگه بودن با مردی که هیچ حسی بهت نداره اشتباهه...

با کلافگی منتظر اومدن
آرشاوین شدم همیشه این موقع می اومد اما امروز دیر کرده... نکنه اتفاقی افتاده ...
با استرس شروع به راه
رفتن کردم
در کلبه باز شد از راه رفتن ایستادم
قامت بلند آرشاوین تو چهارچوب در نمایان شد

کلافه به نظر می اومد اومد داخل و در کلبه رو بست
_زود باش کاتیا باید بریم

_بریم کجا؟!
_فقط زود باش
_چی شده آخه؟!
_بعدا بهت میگم

می دونستم سوال جواب الکی فقط باعث اعصاب خوردی میشه

پس سوال و جواب و گذاشتم برا بعد
_چیکار کنم؟!

از اینکه دید دیگه سوال نمیکنم تعجب کرد گفت:

_فقط یه کم مواد خوراکی بردار دیگه بار اضافی نباید داشته باشیم
_باشه

تند رفتم کت و شلوارم و پوشیدم روسریم و سفت کردم

کمی نون و آب و چیزایی که بودن برداشتم نگاهی به اطراف کلبه انداختم
_بریم


آرشاوین به همه جای کلبه سرک کشید
_صبر کن
رفت سمت اتاق فرش و کنار زد به دنبالش رفتم و بالای سرش ایستادم
چوب های کفه کلبه رو کنار زد کیف کوچک چرمه مشکی از زیر خاک در آورد فرش و مرتب کرد
از جاش بلند شد
_ بریم
با هم از کلبه بیرون اومدیم
در کلبه رو بست
نگاهی به کلبه یی که وسط جنگل پر از درخت های بلند قرار داشت کردم یه هفته از عمرم توی این کلبه گذشت
با آرشاوین هم قدم شدم بدون اینکه بدونم چی شده و کجا داریم میریم کمی از مسیرو که رفتیم رو به آرشاوین کردم
_میشه بگی چی شده؟!
نگاهی بهم انداخت..
_چی چی شده؟!
_همین از این ور به اونور رفتن یهو غیب شدن عاطفه و علی؟ !وجود تو ، توی این ماجرا
_چی میخوای بدونی کاتیا؟!
_همه چی اول از همه اینکه عاطفه و علی کجان؟!؟ مسیحا...
مکثی کردم
_زندست یا نه؟!
_اوضاع بدجور بهم ریخته ساواک عاطفه و علی رو گرفته
_چی؟!؟؟؟؟!
دست و پام شل شد دستم و به درخت گرفتم تا نیوفتم آرشاوین از زیر بازوم گرفت
_حالت خوبه؟!
با بغض نالیدم
_به نظرت میشه خوب بود؟!معلوم نیست سر عاطفه چی میارن وای خدا
آرشاوین کمکم کرد تا روی زمین بشینم
_از مسیحا چی خبر داری؟!
آرشاوین نگاهش و به نگاهم دوخت
_دوستش داری؟!
_چی؟!
_میگم مسیحا رو هنوز دوست داری؟!
_مسیحا برای نجات من جونشو داد میفهمی؟!؟!؟
_فعلا که زندست
_ت ..و تو چی گفتی؟!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 263 الی 268 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب