فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 251 الی 257

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 251 الی 257

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol

صبح با تاپش نور خورشید بیدار شدم آه پر دردی کشیدم
آزادی بزرگ ترین نعمت است...

چه روزایی که بدون دیدن طلوع آفتاب بیدار می شدم نه شبم معلوم بود و نه روزم...

از جام بلند شدم رخت خوابم رو جمع کردم از تنها اتاق کلبه بیرون اومدم
عاطفه داشت سفره رو پهن میکرد با دیدنم لبخندی زد

_صبح بخیر عزیزم بیا صبحانه بخور
_سلام دست و صورتمو بشورم میام
_باشه عزیزم

از کلبه بیرون اومدم نگاهی به اطراف انداختم و رفتم سمت ظرف بزرگ چوبی که توش آب داشت
کمی آب برداشتم.

دست و صورتم و شستم و به کلبه برگشتم

سلام زیر لبی به علی آقا کردم و کنار عاطفه نشستم

چند لقمه نون و پنیر محلی خوردم
طاقت نیاوردم گفت:

_میتونم بپرسم چرا شما اینجا زندگی میکنین و اصلا کارتون چیه؟!

عاطفه نگاهی به علی انداخت علی سری تکون داد و عاطفه گفت:

_ ببین کاتیا چون تو هم از خودمون هستی و مسیحا
به ما اطمینان داده بود که تو یه انقلابی هستی نه ضده انقلابی کار ما اینه که بر ضد رژیم و ظلم هایی که در حق مردم
میکنن تظاهرات کنیم من و همسرم علی و خیلی های دیگه...
_مسیحا و آرشاوین اینجا چیکارن؟!
_خب مسیحا چند ساله
با ما کار میکنه و یکی از اعضای اصلی بوده
چهرش تو هم رفت گفت:

کاش زنده باشه اما آرشاوین خودش اومد همه چی رو بهت میگه

من و علی فردا
میخوایم بریم شهر سر و گوشی آب بدیم تا ببینیم اوضاع چطوره و خبری از مسیحا بگیریم

احتمالا تا شب برگردیم تو که نمیترسی؟!
_نه ترس برای
من بی معناست از هر چی ترسیدم سرم اومد به سلامت برین

عاطفه دیگه هیچی نگفت با هم کمی اطراف کلبه قدم زدیم

_عاطفه تو بچه نداری؟!
_میدونی کاتیا ما هم مشکلات خودمونو
داریم و تو
این اوضاع بچه داشتن خیلی مشکله

_درسته
شب کمی. غذای سبک خوردیم رفتم تو اتاق تا بخوابم که عاطفه یه دست لباس
برام آورد
_بیا عزیزم ببخشید که نو نیستن اما گفتم برات لباس
بیارم که فردا شاید بخوای حموم بری

_دستت درد نکنه
عاطفه شب بخیری گفت رفت بیرون صبح خیلی زود که هنوز
هوا تاریک بود
عاطفه و علی رفتن و گفتن تا تاریک شدن هوا بر میگردن آب گذاشتم تا گرم بشه و حموم برم ..
.
موهای بلندم رو باز کردم قبل حموم کردن موهامو شونه کردم.
با خیال آسوده رفتم حموم بعد از یه حموم حسابی حوله ای دورم پیچیوم اومدم بیرون

حوله ای کوچکی برداشتم و شروع به خشک کردن موهای بلندم شدم یهو در کلبه باز شد...
حوله تو دستم خشک شد و از ترس قدمی عقب برداشتم

قامت بلندش توی چهارچوب در نمایان شد سرم و آروم آوردم بالا...

مثل همون روزی که رفته بود،بود و هیچ تغییری نکرده هر دو
خیره ی هم شدیم
نمیدونم چرا با دیدنش بغض نشست توی گلوم قدمی برداشت اومد داخل و در کلبه رو پشت سرش بست...

با بسته شدن در کلبه به خودم اومدم و نگاهم و ازش گرفتم
یهو نگاهم به بدن برهنه ام افتاد

هول شدم و حوله ی کوچکی که داشتم موهامو خشک میکردم

رو روی بالا تنه ای لختم گرفتم اومد جلو و توی دو قدمیم ایستاد

از ترس و هیجان آب دهنم رو صدا دار قورت دادم مثل همیشه خونسرد و آروم دستش اومد طرف بدنم...


حوله ی کوچک
از دستم افتاد و جای شکنجه ی سیگار روی پوست سفیدم نمایان شد
نگاهش
خیره ی جای سیگار ها بود و ابروهایش تو هم رفت
سرفه ای کردم

_میشه برین بیرون آقای احتشام میخوام لباس بپوشم
از رسمی صحبت کردنم
یکی از ابروهاش بالا رفت و با لذت
نگاهی به سر تا پام انداخت
تند خم شدم لباسامو برداشتم
_شما بمونیدآقای
احتشام من میرم
چرخیدم برم که بازوم اسیر دست های گرمش شد و کشیدم سمت خودش
به سینه اش برخورد کردم
دستمو روی سینه اش گذاشتم
و خواستم فاصله بگیرم که دستش دور کمرم حلقه شد و بیشتر به خودش چسبوندم قلبم تند تند می زد
هم استرس داشتم هم هیجان...
دستش و نرم از پیشونیم تا زیر چونم کشید و موهامو پشت گوشم زد
با صدای مرتعشی گفت:
خوشحالم که سالم میبینمت...
ازم فاصله گرفت...
رفتم سمت اتاق
درو بستم و پشت به در تکیه دادم داغی
دستاش رو هنوز هم روی صورتم احساس میکردم

لباسامو پوشیدم


کمی توی اتاق موندم حوصله ام سر رفت از اتاق بیرون اومدم

نگاهی به سالن کوچک کلبه انداختم خبری از آرشاوین نبود نکنه خیالاتی شده بودم
در کلبه رو باز کردم

نگاهی به آتیشی که روشن بود انداختم هوا رو به تاریکی بود

آرشاوین روی کنده ای بزرگ چوبی رو به آتش نشسته بود
و با چوب کوچکی چوب های در حال سوختن رو اینور اونور میکرد نگاهی
به تیپش انداختم
چکمه های بلند شلوار مشکی بلوز سفید و جلیغه ی مشکی

آروم رفتم سمت آتیش رو به روش روی کنده ای چوبی نشستم

سرش و بلند کرد و نگاهی بهم انداخت سرم و پایین انداختم
کتری که عاطفه
باهاش آب میجوشوند گوشه ی آتیش در حال قل خوردن بود و چندتا سیب زمینی
توی آتیش در حال پختن بودن
توی سکوت خیره ی
آتیش شدم
نگاهی به آسمون انداختم هوا کاملا تاریک شده بود

آرشاوین خم شد و سیب زمینی داغی از توی آتیش برداشت و پوست کند

یه جا توی دهن کردجای اون دهن من سوخت

با تعجب نگاهی به مردی که تا دیروز خط اتوی کت و
شلوارش هندونه قارچ میکرد انداختم
نگاه خیرم رو که دید سیب زمینی پوست کنده ای رو گرفت .
طرفم و با چشم و ابرو اشاره کرد بگیرم
دستمو دراز کردم تا سیب زمینی رو بگیرم که لحظه ای
گرمای دستشو احساس کردم
سیب زمینی رو گذاشت توی دستم و دستشو آروم
نوازش گونه کشید روی پوست دستم دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد

نگاهم رو از نگاه خیره اش گرفتم با زبونم لبم رو خیس کردم...

گفتم:
-شب شد عاطفه و علی نیومدن

کلافه دستی به پشت گردنش کشید گفت:
-فعلا نمیتونن بیان

با تعجب نگاهش کردم
-چرا چیزی شده؟

-نمیدونم فقط میدونم اوضاع شهر خیلی بد شده
و عاطفه خانوم و علی نمیتونن از شهر خارج بشن

گاز کوچکی به سیب زمینی توی دستم زدم
آرشاوین دونه دونه
سیب زمینی های که پخته بودن رو خورد ولی من هنوز با سیب زمینی توی
دستم بازی میکردم
آرشاوین از کتری قوری کنار اتیش دوتا چایی ریخت

-بعد از کلی کلنجار رفتن گفتم: آیسا کجاست؟
دستشو دور لیوان توی دستش حلقه کرد نگاهش رو به چشم هام دوخت گفت:

-جایی که باید باشه.
- نگاه گنگی بهش کردم که ادامه داد
-توقع نداری که زنم
توی این شرایط کشور اینجا باشه
نگاهم رو ازش گرفتم
و اروم زیر لب گفتم: راست میگه چرا باید زنش اینجا باشه
اون الان معلوم نیست کجا داره خوش میگذرونه
-چیزی گفتی...
نگاهم رو به نگاهش دوختم
-نه
-آها
-چرا خودت نرفتی
-عجله ای نیست میرم
سری تکون دادم از دستش دلخور بودم منم ناموسش میشم
اما حتی حالی ازم نپرسید....
نگاهی به آسمون پر ستاره انداختم
اتیش داشت
خاموش میشد از جام بلند شدم با قدم هایی اروم رفتم سمت کلبه اما با یاد اوری
چیزی برگشتم که رفتم تو سینه ی ارشاوین....
دستش رو دوره کمرم حلقه کرد معذب شدم خواستم
از بغلش بیام بیرون که حلقه دستش رو محکم تر کرد با صدای مرتعشی گفتم:
-میشه ولم کنی

پشت کمرم و اروم نوازش کرد گفت:چی میخواستی بگی....
پوووف کلافه کشیدم
گفتم: تو مسیحا رو از کجا میشناسی اصلا چطور بهش اعتماد کردی

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 251 الی 257 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب