فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهلم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهلم - الف

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
🔻بگو بیاد ....فقط حواست باشه یه وقت سوار بر شتر نیاد !!! شرط اول رو که یادت نرفته !
- نه اتفاقاً شاسیش هم بلنده ...از اون لحاظ گفتم!
تک سرفه اى که نامدار مى کند، به نوعى فرمان سکوت است ...
همه صحبتهاى دو به دو را قطع مى کنند....توجه همه به نامدار است.
رو به نازنین مى کند.
- خب ...نازنین خانوم ... من از بزرگترها تون اجازه گرفتم در صورتیکه از نظر شما اشکالى نداره،
صحبتى با هم داشته باشیم.
نازنین سر به زیر مى گوید:
- خواهش مى کنم.
- هدف از این دورهمى که به همه مشخصه و همچنین علاقه اى که به هم دارین.
نگاهى به چهره ی مضطرب پسرش و انگشتهاى در هم فرو رفته ی نازنین مى کند.
- قبل از هر چیز بگم ...از اینکه پسرم شما رو انتخاب کرده ،عمیقاً و قلباً خوشحالم ... ولی
مکثى مى کند.
نگاه نازنین بالا مى آید.
-ولى به عنوان یک پدر....یک بزرگتر ....کسى که تجربیات بیشترى داره، چند نکته هست که لازم
مى دونم گوشزد کنم و ممکنه در آینده و زندگى شما تاثیر گذار باشه و شخص شما باید قبل از
تصمیم نهایى و وارد شدن به جمع خانواده ما ،از اونها مطلع باشین.
شکوه کلافه چادرش را مرتب مى کند ... احساس خوبى از این حرفها ندارد.....دیر رسیدن
نامدار... اختلاف فاحش عقیدتى و ناراضى بودن اولیه اش از این وصلت باعث مى شود از جمالت
نامدار سوء برداشت کند.
به خیال آنکه نامدار قصد سنگ انداختن و کوچک کردن دخترش را دارد ، به میان حرفش مى پرد.
ببینید آقاى راد ... همون طور که ملاحظه مى کنید ما یه خانواده ی فرهنگى و فوق العاده مذهبى و
سنتى هستیم. دین و مذهب تو خونه ی ما حرف اول و آخر رو مى زنه .... ما طورى زندگى مى کنیم
که اون دنیا با عزت و سربلند به روى فاطمه زهرا نگاه کنیم.
نازنین از استرس زیاد به جان ناخنهاش افتاده..... |راجع به چى صحبت مى کنه؟!|
نهال نفس کالفه اش را بیرون مى دهد و زمزمه مى کند : باز مامان رفت منبر!
امیرعطا آرام و نامحسوس به بازوش فشار وارد مى کند تا ساکتش کند.
نامدار با احترام و صبر کامل گوش به حرفهاش سپرده.
- همونطور که مى بینید ما حتى ماهواره نداریم... دختر هاى من هیچوقت روابطى خارج از چارچوب
شرع و عرف نداشتن... در جامعه اى اسلامى زندگى کردن ... با غرب و بى بند و باریهاى اونجا
سنخیت ندارن.
ما تو این کشور میون زن و مردمون حریم داریم ..... معاشرت هاى بى بند و بار نداریم ....خلاصه
عرض کنم؛ حروم و حلال سرمون میشه..... لپ کلام |ما با هم خیلى فرق داریم|.
با نگاه ناراضى شوهرش از ادامه باز مى ماند.
نازنین فاصله اى با زار زدن ندارد.
جو متشنج شده... سکوت سنگینى فضا را پر کرده .
و نامدار ....این اولین بارى ست که کسى اینطور بى ملاحظه به نحوه ی زندگیش اشاره مى کند....
به روى خودش نمى آورد ..... فقط در یک لحظه بسیار کوتاه، هانیه متوجه منقبض شدن عضلات
صورتش مى شود ..... ولى به سرعت به حالت عادى بر مى گردد.
***
-جناب دکتر بفرمایید لطفاً ... قابل تعارف نیست .....هانیه جان ...مشغول شید!
نهال زیر لب به عطا مى گوید :
- به خاطر زود جوشى شکوه جون ،مهربان مجبور به اهدا درجه ی دکتراى افتخارى مى شود!
عطا حتى نگاهش هم نمى کند. |کاش این دختر یک مقدار موقعیت شناس بود|
تمام ذهن نامدار حول یک جمله مى چرخد.
|ما خیلى با هم فرق داریم|
امیرعلى شروع به صحبت مى کند ... .تمام تلاشش بر این است که شکوه را راضى و خاطرش را
جمع کند.
- شکوه جون ،نگرانى شما بى مورده.... من با نازنین قبلاً صحبت کردم ...همه چیز رو براش
توضیح دادم ....بدون ذره اى کم و کاست .... من قول مى دم بهترین زندگى رو براش درست کنم.
صداش رنگ التماس مى گیرد.
-قول میدم خوشبختش کنم.
کلمات در ذهن نامدار زنگ مى زند .... به پسرش نگاه مى کند.
|تاریخ تکرار مى شود |
بطور قطع ....بدون شک....خاطره ی آن روزها ....آن قول ها حک شده در قلب و مغزش است .
.....نمى داند این نشانه ها را به چه فالى بگیرد.
دلش مى خواهد به پسرش بگوید |قول نده ! که هیچ تضمینى براى به وقوع پیوستن ان نیست|
تمام مدتى که در فکر ست ،مهربان با صدایى اهسته و نجواگونه با شکوه صحبت مى کند.
نگاه نامدار مى افتد به صورت معصوم و رنگ پریده نازنین...برق نا امیدى را در چشمان بى
فروغش مى بیند........فرق بزرگى این میان است !....این دختر، از همین حالا پسرش را مى پرستد.
نفس عمیقى مى کشد ..رو به شکوه مى کند
- البته کلام شما متین و من با بخشى از اون موافقم. این که سبک زندگى و فرهنگ ایران با اونجا
کاملا تفاوت داره ....امرى بدیهیه....اما اینکه کدوم بر دیگرى ارجحیت داره ....خوب،..ابعاد گسترده
اى داره. به شخصه آدم مذهبى و سنتى اى نیستم ... پیرو هیچ ایسمى هم نیستم... ایمان من به
خدا ..بر اساس دانسته هام و میزان دریافتم از هستیه. کما که صرفاً سنت و مذهب در کنار هم را
،هم تضمینى بر خوشبختى نمى دونم.... که به قولى محمد،بزرگترین سنت شکن تاریخ زمان
خودش بود.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهلم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهلم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى