فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و نهم- الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و نهم- الف

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
🔻حقیقتی واضح تر از این وجود نداشت: آن دخترِ بچه سالِ چشم سبز را می خواست!
با خودش روراست بود؛ همیشه.
مطمئن شد. دلش را یک دله کرد و به جاده زد. باید با خانواده اش صحبت می کرد. خودش را می
شناخت. اهل عشق افلاطونی و اثیری نبود. اهل درد کشیدن و دوری از یار نبود. باید هانیه را به
دست می آورد. با همان جسارت همیشگی.
او نامدار بود! کافی بود بخواهد، تا بتواند!
***
تهران / پاییز 1391
از شب گذشته تلفنش را جواب نمى دهد.....درون هانیه انقلابى برپاست....امیر على سرگردان
است و نمى تواند بیشتر از آن صبر کند.
بارها با موبایلش، دفتر و وحید تماس گرفته.....هیچکس خبرى ازش ندارد.
- مگه نمى دونست امشب مى خوایم بریم اونجا... پیشنهاد خودش بود... نکنه طوریش شده!؟
از نگاه کردن به چشمان امیرعلى پرهیز مى کند... جوابى ندارد.
-مامان؟
-جان مامان?
-نکنه پشیمون شده؟!... اینطورى مى خواد مخالفتش را نشون بده...
احمقانه ترین فکرى که مى تواند راجع به نامدار کند.
- بریم ،.....مطمئنم هر جا باشه خودش رو مى رسونه.
دخترهایی که در آسانسور هستند ،نگاهى حریص به چهره و قامتش مى کنند.
یکیشان رو به دیگرى زمزمه مى کند:
-فتبارک ا... احسن الخالقین!
هر دو مى خندند.
هانیه و امیرعلى هر کدام غرق در دنیاى خودشان و بى تفاوت ، با باز شدن در، خارج مى شوند.
امیرعلى به سمت نگهبانى می رود و پیغامى براى نامدار مى گذارد.
***
شکوه، نگاهى تکمیلى به اطراف مى اندازد. لبخند خانه کرده بر لبش نشان مى دهد که از نتیجه ی
کارش راضى ست.
همه مى دانند که ترتیب و چیده مان با شکوه و در خور توجه ،مخصوصاً در جلسه ی خواستگارى،
تا چه اندازه برایش مهم است. البته اجراى آن هم فقط از خودش بر مى آید.
ساعت نزدیک هفت است که زنگ خانه ی صداقت زده مى شود .امیررضا به سمت آیفون مى رود
و با گفتن |بفرمایید| دکمه را فشار می دهد و خودش به طبقه ی پایین مى رود.
نازنین دچار استرس و هیجان شده. سریع به سمت آشپز خانه مى رود و یک لیوان آب مى خورد.
هانیه ابتدا و به دنبالش امیرعلى با سبد گل بسیار زیبایى وارد مى شوند.
نگاه جستجوگر شکوه به دنبال نامدار است.
- آقاى راد تشریف نیاوردن؟!
امیرعلى زودتر از هانیه جواب مى دهد:
-بابا یه مقدار درگیر برنامه هاى برگشتشه.
هانیه کلامش را قطع مى کند:
-میاد ،... ما زودتر مزاحمتون شدیم.
مهربان هانیه را گرم در آغوش مى گیرد و همه وارد سالن پذیرایى مى شوند.
نازنین مشغول ریختن چاى است و در فکر.
نهال متوجه بهم ریختگى و اضطرابى که به دلیل نیامدن نامدار ،درگیر آن شده ،مى شود.
- مى خواى من بریزم؟
- نه ممنون خودم می ریزم..
صداش بغض دارد .... براى بار چندم دستهاش مى لرزد و چاى در سینى می ریزد و اشکش هم.
-ببینمت خله! ...آدم روز خواستگاریش ،...اونم چنین خواستگارى .....گریه مى کنه؟!
هیجانى به صداش مى دهد .
-امیرعلى رو دیدى؟! عجب تیپى لامصب !!!
با بد جنسى اضافه مى کند:
- شایدم فیکه!
گونه هاى نازنین رنگ مى گیرد. با دیدن امیرعلى صد باره دلش رفته...
نهال متوجه تغییر حالش مى شود
-بپا پس نیوفتى آبجى !!!
- هیــــس بابا !! ...صداتو مى شنون.
***
یک ساعت گذشته ... کمابیش راجع به هر موضوعى صحبت کرده اند.
اضطراب و نگرانى امیرعلى بر کسى پوشیده نیست.
زن ها حرف نمى زنند و ساکت شده اند ... همه به یک موضوع فکر مى کنند ... نیامدن نامدار!
حتى نهال هم ساکت شده .
نازنین یکى دو بار لبخندى از استیصال به امیرعلى مى زند. با آن چشمهاى از گریه قرمز شده
،اعتماد به نفسى برایش نمانده.
امیرعلى بیشتر از هر وقتى از پدرش دلگیر است. تمام حواسش به نازنین است ولى در ظاهر با
ابروهاى گره کرده که نشانه تمرکزش روى بحث جاریست به حرفهاى امیررضا گوش می دهد.
اخمهاى شکوه کم کم در هم میرود.
هانیه بغ کرده و با نگرانى دست به گریبان ،به این نتیجه رسیده که نامدار با نیامدنش، مراسم را
رسماً منتفى شده اعلام کرده.

بالاخره می اید ......راس ساعت هشت.
زنگ در به صدا در مى آیدد و نهال با کشیدن نفس عمیقى از آمدنش خبر مى دهد.
امیررضا بلافاصله پیش قدم مى شود جهت استقبال.
در باز مى شود. در برابر چشمهاى منتظر و حیرت زده ی جمع ، کره اى بلورى شکل و عظیم ،پر
شده از شاخه هاى ظریف و زیباى ارکید، در هم پیچیده شده ...با رنگهاى سفید، صورتى و بنفش
....توسط دو مرد به داخل حمل مى شود ... و در پى آن ظرفى تلقى شکل که داخل آن کیک فوق العاده زیبا .... با همان تلفیق رنگى ... و سپس باکس هایى در اندازه هاى مختلف در گوشه سالن
روى میزى جا خوش مى کنند.
و نهایتاً قامت استوارش به همراه امیررضا نمایان مى شود.
به محض مواجه شدن با بقیه سرى فرود مى آورد و بابت تاخیرش عذرخواهى مى کند.
امیرعلى به طرفش مى رود و با کمال مهربانى و ادب خوش آمد می گوید، دستش را دراز مى کند و
با او دست مى دهد.
سگرمه هاى در هم رفته ی شکوه با دیدن گل و کادوها کمى از هم باز مى شود.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و نهم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و نهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى