فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - الف

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
🔻خوشحال بود از آن ویلا و آدمهاش خلاص می شود. تا آمدنِ خانواده ی راد، راحت بودند ولی بعد
از آن، ندیده گرفته شدنهایشان از طرف آذر که انگار خانواده ی ناصر را لایق همصحبتی و توجه
نمی دانست و برعکسِ او، نگاه سنگین و توجهِ مدامِ نامدار، کلافه اش کرده بود. با اینکه مثل
چند روز اول سفر، بیشتر یا در اتاقش بود یا ساحل، اما حضور مهمانهای غریبه باعث شده بود
احساس اضافه بودن کند.
بعد از ظهر بود.
ناهار را که خورده بودند، مهمانها از ویلا بیرون زده بودند.
همدم و سیما با گلنسا چای می خوردند و به صحبتهاش گوش می کردند. ناصر رفته بود بخوابد تا
در جاده خسته نباشد.
دفتر طراحیش را برداشت و به ساحل رفت.
قدم زنان، به ماسه ها و گوش ماهی ها خیره شد. روی کُنده ی چپه شده ی همیشگی اش
نشست.
با نوک کفش، گوش ماهی ها را جابه جا کرد. خم شد کنار هم چیدشان.
امیرعلی.
با |ی| کشیده ی امیر و |ی | شکسته ی علی. دو تا گوش ماهی هم برای نقطه هاش. نقطه ی
دوم، رگه های کبود داشت؛ مثل تسبیح یادگاری اش.
دفتر را باز کرد و طرح گوش ماهی را کشید.
اصلا از آن شال و کلاه استفاده کرده بود؟! در ساکِ برگردانده شده که نبود.
مگر میشد از یادش بیرون برود؟!
همدم به سیما می گفت انتظار ایران خانوم بیخود است. می گفت همسایه ی آقا جانش هم مفقود
شده. همسنگرهاش دیده اند تیر خورده ولی کسی دل نداشته به خانواده اش بگوید. جنازه اش را
هم برنگرداندند... می گفت امیرعلی هم...
مداد را در مشت فشرد. داشت شش ماه میشد. شش ماه بی خبری و انتظار... انتظاری کشنده... و
با تغییرِ خانه، کشنده و بدونِ امید.
وقتی قلبش یقین کرده بود امیرعلی هم دوستش دارد که رفته بود... آرزو می کرد امیرعلی بود ولی
دوستش نداشت. بود ولی نگاهش نمی کرد؛ بهش لبخند نمی زد.
اگر گم نشده بود، حتما برگشته بود و برای ترم جدید دانشگاه آماده می شد.
ایران خانوم کجا بود؟! یکدفعه چه شده بود؟! همه پراکنده شده بودند. چقدر دور هم آبگوشت و
آش رشته خورده بودند! امیرعلی عاشق آبگوشت دسته جمعی و کتلت بود.
بود؟! نه! هست! هیچ وقت نمی خواست و نمی توانست باور کند فعلِ بودنِ امیرعلی، گذشته
صرف شود.
|بودن|ِ او، براش |هستن|ِ همیشگی بود.
***
آرام روی ماسه ها به طرف هانیه رفت. همه ی حواسش به دفترش بود و بی توجه به ساحل و
اطراف.
- پس هنرمند هم هستی!
هانیه از جا پرید. بی اراده با پاش، گوش ماهی ها را به هم زد و سرش را بالا گرفت.
داشت شنا می کرد که متوجه هانیه شد.
فکر کردن به این دختر، احمقانه و خنده دار بود. دختری که از زیر چادر بیرون نمی آمد و سرش را
بالا نمی گرفت.
آذر می گفت |خانوادگی اُمُلن!|
لبهاش را جمع می کرد، به دماغش چین میداد و می گفت |بدم میاد از زنهایی که به در و دیوارم
شک دارن... حالا مگه چی داری که اینطوری رو می گیری؟!|
با دست به پله های طبقه ی بالا اشاره می کرد و می گفت| همینا بودن که انقلاب کردن و این بلا
رو سر مملکت آوردن دیگه!|
داریوش میان پک زدن به پیپ، ملایم اعتراض می کرد |آذر جان! عزیزم! آرومتر!|
سه روز بود دلش بچه شده بود! می خواست مدام زل بزند به چشمهای فراریش و رنگ عجیبش
را کشف کند. دلش دیوانه شده بود!
نامدار و کشفِ رنگِ زمردینِ چشمهای دختری که فقط هیجده سال داشت؟!
| آره! رنگ چشمهاش همینه!|
هانیه دوباره به کاغذش نگاه کرد. نامدار دست کشید توی موهای آب چکانش و جلوتر رفت تا به
طراحی اش سرک بکشد و زیر پاهاش که هر چه بود، دوست نداشت کسی ببیند.
مشتی گوش ماهی...
هانیه ناراضی از به هم خوردن خلوتش، با دیدن او، با حوله ای سفید که دور کمرش پیچیده بود،
هم خجالت کشید، هم دوباره معذب شد.
- میشه طرحتو ببینم؟!
هانیه دفتر را بالا گرفت و به دستهای او نگاه کرد. نامدار دفتر را گرفت و با دقت به طرح گوش
ماهی ها و موج، چشم دوخت. ساده بود و زیبا.
- هوم!
نگاه هانیه بالا کشیده شد تا دلیلِ این |هوم| را بداند. لبخند نامدار، مطمئنش کرد از کارش
خوشش آمده.
صورتش، غرور و سرسختی داشت، به شرطی که چشمهاش را مستقیم نمی دوخت به او! طوری
نگاهش می کرد که هانیه گاهی حس می کرد همه ی فکر و روحش را هم می بیند.
نامدار هم سر بلند کرد. هانیه غافلگیر شد.
بی مقدمه گفت: می تونم یه سوال بپرسم؟!
چشمهاش دوباره سر خورد روی دفتر و دستهای او؛ و سر تکان داد که آره.
- چرا همیشه چادر می پوشی؟!
فکر هر سوالی را می کرد جز این! متعجب به او نگاه کرد تا بفهمد جدی بوده یا شوخی.
نامدار کنجکاو و منتظر بود. جدی تر از همه ی آن سه روز گذشته.
- خب... به حجاب اعتقاد دارم... دینم دستور داده.
انگشتهای بی پوشش پاش را روی گرمی ماسه ها کشید. حس کرد صداش مثل ماسه های زیر
پاش، نرم است.
- یعنی به همه ی دستوراتش همینطور عمل می کنی؟!
- شما عمل نمی کنید؟!
ناباورانه پرسید.
نامدار لبخند آرامی زد.
- نه خیلی!
بعد به ادامه ی کنده اشاره کرد.
- اجازه میدی بشینم؟!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى