فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - ب

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
خودش را کشید به انتهای کنده. نامدار فهمید و با فاصله، طرف دیگر چوب نشست.
- من ده ساله امریکا زندگی می کنم... شرایط اجتماعی اون جا، حتا با ایران قبل از انقلاب هم فرق
می کنه، چه برسه به الان... آدم آزادی انتخاب و عمل داره... اینجا تازه چند ساله حجاب اجباری
شده ولی قبل از اون هم، خیلی ها به خاطر فرهنگ و عرف جامعه و شرایط خانوادگیشون حجاب
داشتن... وقتی دیدم خانواده ت هم چادر می پوشن، فکر کردم شاید به خاطر شرایط خانواده ت
رعایت می کنی.
هانیه خودش هم دقیقا نمی دانست به خاطر شریط و محیط خانواده چادر سر می کند یا خودش و اعتقاداتش باعث شده. تا آن زمان فکرش را نکرده بود.
به گلهای ریز چادر نگاه کرد.
- من برای مدرسه رفتن چادر نمی پوشم... همون روپوش و مقنعه ی مدرسه ست... ولی جلوی
نامحرم دوست دارم پوشیده باشم.
نامدار به نیمرخش نگاه کرد.
- حتا اگر هیچ جبری نباشه؟!
بدون تردید، سر تکان داد که آره.
نامدار کنجکاوتر شد.
- مثلا اگر یه روز امریکا بری، باز هم حجابت رو حفظ می کنی؟!
هانیه هم نگاهش کرد.
- اینجا و امریکا فرق نمی کنه... الان گفتید اونجا آزادی انتخاب و عمل هست... ولی نامحرم،
نامحرمه!
و چشمهاش را از نگاه خیره ی نامدار گرفت.
نامدار دوباره لبخند زد و فکر کرد | فقط کشف رنگ چشمهاش نیست. خودش رو هم باید کشف
کرد! تازه دارم احساسِ کریستف کلمب رو می فهمم!|
هانیه بلند شد.
می خواست برود؟! دوست داشت دعوتش کند بماند و بیشتر حرف بزنند ولی زورِ قلقلکهای
احساسش انقدر نبود که حریفِ غرور و منطق بیست و چند ساله اش بشود.
دفتر را به طرفش گرفت.
- استعدادت خیلی خوبه... امیدوارم ادامه بدی و موفق باشی.
هانیه سری تکان داد؛ دفتر را گرفت و از او دور شد.
***
داریوش درگیر کارهای نریمان بود. آذر نه دلش راضی میشد قاچاقی تا ترکیه ببرندش، نه در آن
وانفسای جنگ، پسرش را راهی سربازی کند و جلوی توپ و تانک دشمن بفرستد.
خود نریمان، عین خیالش هم نبود. رفته بود رامسر، ویالی عمو شاهین و خاله بتی، دوستهای قدیمی شان، و با پسرشان خسرو خوش می گذراند.
داریوش باید برمی گشت. شرکتی که بعد از کلی زحمت و تلاش، تازه به ثمر رسیده بود، نیاز به
رسیدگی دقیق داشت.
نامدار در ده سالی که امریکا درس می خواند و بعد از آن، دست راست پدرش بود. زودتر از
داریوش، زبان یاد گرفته بود، به چم و خم کار آشنا شده بود و هر جا داریوش به مشکل برمی
خورد، اولین و بهترین گزینه، نامدار بود. نامداری که به تازگی، بی حواس شده بود.
شمال نمانده بود. آذر و کتی هم ماندن کنار خاله بتی را به تنهاییِ خانه ی تهران ترجیح می دادند.
نامدار همراه داریوش برگشته بود تهران ولی داریوش حس می کرد بود و نبودش- برخلاف
همیشه - فرقی ندارد. نه درباره ی مسائل کاری و نه مشکل برادرش.
کارش از دیوانه بازیِ دل گذشته بود. فکر می کرد احساسش شوخی باشد. یک کنجکاوی
زودگذر...
آخر مگر تصورش را هم می کرد؟! نامدار... نامدار راد... دل بدهد به دختری بچه سال... که نگاهش
را می دزدید و بر خلافِ او، در یک جمع نا آشنای چند نفری، معذب میشد و قصد فرار داشت.
ولی شده بود!
در شمال، عصر همان روزِ ساحلی، خداحافظی کردن خانواده ی توکلی، همه ی احساس کریستف
کلمبی اش را یکجا خراب کرده بود. هانیه رفته بود، بدون اینکه نامدار فرصت کند چیزی بیش از
رنگ چشمهاش و ذره ای از اعتقاد محکمش را کشف کند.
و رفتن او، انگار شروع بی قرار شدن دلش شده بود.
عقلش زیر بار نمی رفت عاشق شده باشد. آن هم عشق در یک نگاه... چیزی که همیشه ردش می
کرد و می گفت |هوس|!
اما وقتی مدام احساس کرد چیزی کم دارد، وقتی همه جا، پیِ رنگ چشمهای او گشت، وقتی
دزدکی به اتاق سابق او سرک کشید، مگر نشانی از او پیدا کند، دیگر براش مهم نبود عشق در یک
نگاه یا هوس یا هر کوفتی!
دیگر براش کشیدن مهار قلب و احساس، در محسبات عقلش، تمایل به غیر ممکن داشت.
می خواست فکر کند. می خواست تکلیفش را با این احساس تازه روشن کند. و کرد.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هشتم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى