فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - الف

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
🔻تو شهر این |غریبه ها |دردم رو فریاد بزنم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
***
تهران / تابستان 1361
شهریور امتحان نداد. امتحان میداد هم قبول نمیشد. بر فرض که قبول هم میشد؛ می خواست چه
کار کند؟
سیما کاری به کارش نداشت. همین که بدون حرف و بحث، در خانه ی جدید زندگی می کرد و
اعتراضی نداشت، براش کافی بود.
اواخر شهریور ماه بود که هانیه و سیما و همدم، رفیع خان را دیدند.
ناصر چند روزی بود یک پیکان جوانان خریده بود. می خواست خانواده را با ماشینِ تازه ببرد
شمال.
رفیع خان گفته بود به ویالی او بروند. ویلاش ساحلی بود و بزرگ.
خانه ی جدید، به نظرشان مجهز و کامل می آمد. صد و چهل متر، با حمام و دستشویی داخل ساختمان. آشپزخانه ی تمیز و نورگیر و اتاق های دلباز.
ولی ویلای رفیع خان دو طبقه بود و چند برابر خانه شان.
از پنجره های اتاق ها میشد دریا را تماشا کرد.
دریایی که هانیه را یاد امیرعلی می انداخت. هزار بار در رویا همراهش به ساحل رفته بود، هر چند
هیچ وقت با او روی ماسه ها قدم نزده بود.
رفیع خان پانزده سالی از ناصر بزرگتر بود. در ایران تنها زندگی می کرد. اجدادش مالک بودند و
خودش صاحب چند هکتار شالیزار و باغ مرکبات.
گفته بود ناصر شمِ اقتصادی دارد.
خانواده اش در بحبوحه ی انقلاب رفته بودند امریکا. یک نفر مثل ناصر می خواست که مباشرش
باشد و بتواند با خیال راحت رفت و آمد کند و دلتنگ خانواده نباشد.
در ویال، معمولا تنها بود. رفیع خان با ناصر یا در حال سرکشی به باغ ها و شالیزارها بودند با در
بالکن بزرگ ویلا درباره ی کار حرف می زدند.
از آشپزی و کارِ خانه هم خبری نبود. سرایدار ویلا و همسرش، همه ی کارها را انجام می دادند.
برای سیما و همدم، این نوع زندگیِ چند روزه، هم هیجان داشت، هم تازگی.
ولی هانیه، بیشتر طراحی می کرد. طرحهایی که با رویاهاش قاطی میشد. طرحهایی که همه شان،
ردی از امیرعلی داشت؛ امیر علیِ گم شده اش.
روز چهارم سفر، برای همیشه در خاطر هانیه ماند. روزی که یک غریبه پا به دنیاش گذاشت و با
خودش عذاب آورد.
برای رفیع خان، مهمان رسید. مهمانهایی که مشخص بود براش عزیز و مهم هستند.
ناصر وقتی فهمید قرار است مهمان بیاید، قصد رفتن کرد ولی رفیع خان دوست داشت مباشر
زرنگ جدیدش را با مهمانش آشنا کند.
هانیه از پنجره ی اتاق، ورود ماشین بزرگ را به حیاط ویلا دید و دوباره به دریا چشم دوخت.
صدای سیما باعث شد حرکت دستش روی دانه های تسبیح متوقف شود.
- هانیه؟ بیا پایین ناهار بخوریم.
دست دیگرش را از زیر چانه و لبه ی پنجره برداشت.
- مگه رفیع خان مهمون نداره؟
سیما سر تکان داد.
- چرا... بیا... عمو ناصر گفت صدات کنم.
بلند شد.
- من جلوی مهموناش راحت نیستم.
سیما هم راحت نبود ولی اخم آرامی کرد.
- یعنی چی؟ چیکار به اونا داری؟
شانه بالا انداخت.
سیما همانطور که بیرون رفت، گفت: رفیع خان ناراحت میشه... زود بیا.
چادرش را از روی تخت برداشت، سر کرد و پشت سر مادرش پایین رفت.
دور میز غذاخوری دوازده نفره، غیر از رفیع خان و خودشان، پنج نفر دیگر هم نشسته بودند. با دیدنشان مکث کرد.
- بیا دخترم.
به رفیع خان نگاه کرد. چادرش را جلوتر کشید و بدون اینکه به بقیه نگاه کند، یک سلام گفت و
مردد جلو رفت. کنار مادرش نشست.
- ناصر خان؟ دخترتون هستن؟!
به مردی که سوال کرده بود نگاه کرد. موهای جو گندمی داشت و سبیلهاش، افقی فرم گرفته بود و
انتهاش باریکتر می شد. کنارش یک خانوم میانسال، با کت و دامن و بدون حجاب نشسته بود.
- نه...دختر برادر خدابیامرزمه.
مرد میانسال، سری تکان داد. زن کنارش، متعجب به سیما و همدم که با چادر نشسته بودند
نگاهی کرد و مشغول خوردن شد.
کوتاه و زیر چشمی به سه مهمان دیگر نگاه انداخت که به نظر می رسید بچه های آن دو باشند.
دو مرد جوان و یک دختر که به نظر هم سن و سال خودش بود.
دختر، لبخند کجی بهش زد. هانیه جوابش را داد و سر به زیر انداخت.
سیما براش ماهی کشید. معذب بود. دلش نمی خواست چیزی بخورد؛ حتا ماهی سرخ شده ی
گلنسا که عاشقش بود.
- می خواستیم با نامی به محض رسیدن بریم دریا شنا کنیم.
یکی از دو مرد جوان گفت. رفیع خان جوابش را داد.
- عجله ای نیست... تازه از راه رسیدید.
- هنوز چمدونها توی ماشینه... اشتباه کردم مهرانه رو نیاوردم.
باز رفیع خان جواب داد: گلنسا هست آذر جان... هر کاری داشتی، کافیه بهش بگی.
آذر لبخند آرامی زد.
- لطف داری رفیع جان، ولی هیچ کس مثل مهرانه نمیشه.
همسرش هم لبخند زد.
- می خوای بگم حبیب بیاردش؟
آذر با همان لبخند، دلبرانه پشت چشم نازک کرد.
رفیع خان گفت: کتی جان! هانیه هم سن و سال تو و سمیراست.
دختر، دوباره نگاهی به هانیه کرد.
- من و سمیرا که همسن نیستیم!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى