فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - ب

ویرایش: 1396/1/21
نویسنده: chaampol
رفیع خان خندید.
- وروجک!
- اسمت هانیه س؟
هانیه فقط سر تکان داد.
- چند سالته؟
آرام گفت: هیجده سال.
نگاه همه را روی خودش احساس کرد و معذب تر شد.
کتی گفت: خب پس... یک سال از من بزرگتری و دو سال از سمیرا کوچیکتر... عمو رفیع! هم سنِ
هیچکدوممون نیست.
- پس چرا نمی خوری؟!
جواب سوال آرام سیما را نداد.
- ماهی که دوست داری؟
غذا از گلوش پایین نمی رفت. سنگینی نگاهها ناراحتش می کرد. لیوانش را برداشت. از پارچ دوغ
و آب فاصله داشت.
- چی می خوای؟
سیما چقدر سوال می کرد!
زمزمه کرد: دوغ.
بدین براتون بریزم.
یکی از دو مرد جوان، دستش را جلو آورده بود.
به جای دوغ، لیوان پر شده از آب به طرفش دراز شد.
- بفرمایید.
روش نشد بگوید دوغ می خواسته. فقط تشکر کرد.
- بهتره دوغ نخورید.
نگاه کرد به مرد جوان. چشمهای خاکستریِ او، به بشقاب هانیه اشاره کرد.
- ماهی با دوغ و ماست سازش نداره.
عجب نگاه سنگینی داشت! هانیه حرفی نزد.
|فضول! سرش توی بشقاب منه!|
و در فکرش دهن کجی کرد | سازش نداره!|
کمی آب خورد. دوست داشت از سر میز بلند شود و برود. سیر شده بود ولی بقیه داشتند می
خوردند. سیما و همدم هم ساکت بودند. و البته مهمانِ فضولِ چشم خاکستری!
به کتی نگاه کرد. چشمهاش قهوه ای بود. برادر دیگرش هم. فقط او و مادرش چشمهای رنگی
داشتند.
- نامدار جان! ماهی بخور... صید امروز صبحه.
- ممنونم عمو... خوردم.
مادرشان گفت: خسته شدی... عادت به رانندگی طولانی مدت نداری... گفتم که اجازه بده کمی هم
نریمان پشت رل بشینه.
نامدار به پشت صندلیش تکیه داد.
- خسته نیستم مادر.
دوباره نگاه کرد به دختر چادر پوشیده ی روبه روش که نه چندان راحت، داشت با غذاش بازی
می کرد. برای آنکه فکر و نگاهش را از او بگیرد، از رفیع خان پرسید: قایقتون در چه حاله عمو
رفیع؟
رفیع خان هم دست از خوردن کشید.
- توی ساحله... بگم شکری باکشو پر کنه؟
نریمان زودتر جواب داد: پر کنه که چند وقتیه قایق سواری نکردیم.
آذر با دقت؛ اطراف لبهای رژ خورده اش را پاک کرد.
- توی برناممه مدتی هم برم پیش بتی... اونم از اول تابستون اومده رامسر.
رفیع پرسید: شاهینم باهاش اومده؟
همسر آذر سر تکان داد.
- جنگ، همه رو از تهران فراری داده... خوب موقعی بچه ها رو فرستادی رفتن... ما هم اشتباه
کردیم نریمان رو آوردیم... خارج کردنش سخت شده... نگران وضعیت دانشگاهشم.
- اشتباه کردید که همگی اومدید داریوش جان... اگر پاسپورتشو پس ندادن، پرس و جو می کنیم،
قاچاقی از مرز ردش کنن بره ترکیه.
آذر وحشت زده گفت: رفیع جان! خطرناکه!... اجازه نمیدم با جونش بازی کنه.
نریمان خندید.
- عجله ای هم واسه برگشتن ندارم! ایران داره دور هم خوش میگذره!
نامدار به کلافگی هانیه لبخند محوی زد و برای اینکه راحتش کند، از سر میز بلند شد.
دومین نفر، هانیه بود. چادرش را مرتب کرد، تشکری به رفیع خان گفت و از سالن بیرون رفت.
***
عصر، می خواستند به سمت تهران حرکت کنند.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و سی و هفتم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و سی و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى